تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
 

در زندگی روزهایی هست که تا نگذرد آدم آنها را باور نمیکند. تجربه استاد خشنی است که نخست آزمون میگيرد و سپس درس میدهد.

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند، و گاهي هم پدران
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف سودی ندارد ، حتي اگر با با کارکشتگی و استادی انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه نیرومندی، جاذبه مرد است و جاذبه ، نیرومندی زن
در 35 سالگي دريافتم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزی است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، انجام کاری که دوست داریم نیست؛ بلكه دوست داشتن کاری است که انجام میدهیم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان پيش می آيد و 90 درصد آن واکنشهای ما هست
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروی كوركورانه بد ترين دشمن وی است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي دريافتم كه بدون عشق مي توان از خودگذشتگی كرد اما بدون از خودگذشتگی هرگز نمي توان عشق ورزيد در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از زندگی دراز ، بايد پس از خوردن آنچه لازم است ، آنچه كه ميل دارد را هم بخورد

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي در دست داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است پس به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به همينکه گمان كرد رسيده شده، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
در 85 سالگي دريافتم كه با تمام پستی ها و بلندی ها، زندگي زيباست ولی آنروز خیلی دیر بود

                        دست خداوند همراه جماعت است
 گاهی اوقات یک شخص به تنهایی نمی تواند با اتکاء به تلاشهای شخصی اش موفق شود.

برای جامعیت بخشیدن به برنامه اش و به خصوص اگر قرار باشد برنامه ابعادی گشترده

داشته باشد ، باید از دیگران کمک گرفت . منظور از  استفاده از دیگران به مفهومی که مورد

نظر ماست در تلاش هماهنگ میان دو یا سه شخص برای رسیدن به یک هدف مشخص خلاصه می شود .
 
هر دو مغزی که کنار هم قرار می گیرند مغز سومی با نیروی نامرئی و ناملموس ایجاد می

کنند که می تواند با آن دو مغز در ارتباط باشد. وقتی گروهی از مغزها با هم در ارتباط باشند و

در هماهنگی با یکدیگر کار کنند ، نیروی افزایش یافته ناشی از اتحاد آنها در اختیار همه مغزهای تشکیل دهند گروه قرار می گیرد.
هنری فورد بنیان گذار کارخانه اتومبیل سازی فورد، در فقر و نداری شروع کرد. او بی سواد

بود . آقای فورد همه این کمبودها را در مدت 10 سال رفع کرد و در مدت 25 سال یکی از

ثروتمندترین مردان آمریکا شد. این را هم فراموش نکنیم که سرعت رشد و ترقی آقای فورد از

زمانی چند برابر شد که او با توماس ادیسون دوست شد و حالا احتمالا درک می کنید که نفوذ اذهان تا چه اندازه موثر است .
 اشخاص از طبیعت و عادات و نیروی فکری کسانی که با آنها همکاری و همراهی می کنند

بهره مند می گردند . آقای فورد به سبب همفکری و دوستی با ادیسون و افراد موفق دیگری

چون هاروی فایر استون به نیروی مغزی خود فراست ، تجریه ، دانش و نیروهای معنوی را افزود.
 اگر شما هم در راه رسیدن به اهدافتان با مسائل گوناگون مواجه شده اید ، دوستی همفکر

برای خودتان برگزینید تا باهم به سوی موفقیت گام بردارید

پ.ن یکی از دوستان نوشته بودند وبلاگ دومت هم جالب بود در صورتی که من فقط همین یک وبلاگ را دارم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

یک فیلم دیدم الان مو به تنم سیخ شد
 
قبل از هر کس خودم خطاب این جریانی هستم که برایتان بازگو میکنم
 
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
 
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
 
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
 
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
 
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
 
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
 
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
 
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
 
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين
رفت ...علت چه بود ؟
 
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال
جوانتر شده اند .
 
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر
 
لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان
 
است انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند
 
، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام
 
مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود
 
ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست
 
 باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
 
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
 
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي
 
 
آیا شما تا به حال این جمله راشنیده اید که (( دعا نیرومند ترین قدرت کائنات است )) و آیا

داستان معجزاتی را شنیده اید که پس از دعا کردن به وقوع پیوسته است ؟ به نظر شما آیا براستی دعا اینچنین قدرتی دارد؟

می گویند دعا تلاش آدمی برای شناخت خداست . کاملا برخلاف آنچه بعضی از مردم می

پندارند ,دعا برای انسان امری کاملا طبیعی است ,نه کاری غریبه و ناماءنوس و رازگونه .

انسان همواره دعا کرده است و همواره دعا خواهد کرد. آدمی با ادراک بدوی خود ,آب و

آتش ,آفتاب و ستارگان ,جانوران و گیاهان و تصاویر و اساطیر را نیایش می کرده. اما آنچه

قطعی و مسلم است این است که انسان بدوی نیایش  می کرد .

کاترین پاندر در کتاب قانون توانگری درباره قدرت دعا چنین می گوید:((به راستی نمی توان

قدرت دعا را در ایجاد توانگری مدام و رضایت بخش نادیده انگاشت .انسانی که هر روز و به طور

منظم دعا می کند می تواند یقین بدارد که کامیاب خواهد شد . زیرا خود را با غنی ترین و

کامیاب ترین نیروی کائنات همنوا کند . پیامبری وعده داده است :(و هر آنچه با ایمان به دعا طلب کنید,خواهید یافت ) )) .

خود خدا در قرآن می فرماید((بخوانید مرا تا استجابتتان کنم )) و امام صادق (ع) می فرماید

(( نیازهای خود را از خدا بخواهید و این طور باور داشته باشید که نیازهایتان هم اکنون پشت در

است )) اما بسیاری از افراد اینگونه تصور می کنند که در این زمانه که گناه در بین مردم زیاد

شده است دیگر دعا مستجاب نمی شود . اما آیا واقعا اینگونه است ؟ استاد ژولیده نیشابوری

در شعری پاسخ شایسته ای به این سوال داده است که خدا خطاب به بندگانش می گوید :

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را            بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

                                               

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

چند روز پیش کتابی خوندم که گفتم شاید جالب باشه قسمتهایی از اون رو براتون بنویسم

کن کایز (ken keyes) در کتاب صدمین میمون درباره این نظریه گفتگو می کند که چگونه زندگی

همه اعضای یک نژاد یا گونه بر یکدیگر تاثیر می گذارد .

یک آزمایش واقعی توسط گروهی از دانشمندان بدین صورت انجام گرفت

 دسته ای میمون در سواحل ژاپن مورد مطالعه قرار گرفتند, روزی میمونی از میان این دسته ,

سیب زمینی های خودش را به شیوه ای خاص در آب شور دریا شست و در روزهای بعد نیز به

این کار ادامه داد . چندی نگذشت که بقیه میمون ها از کار او تقلید کردند . پس از آن که تعداد

معینی از میمون ها به این شیوه رفتار کردند , این رفتار در میان گروهی دیگر از میمون ها - که

صدها کیلومتر با آنان فاصله داشت و هیچ ارتباطی بین آنان برقرار نبود- ظاهر شد. کتاب

((صدمین میمون )) بر اساس نظریه علمی موسوم به ((توده بحرانی گونه ها )) به رشته

تحریر در آمد , بر طبق این نظریه , هرگاه فکر یا عمل خاص در میان تعداد معینی از یک نژاد ویا

گونه شکل بگیرد, در نقاط دیگر نیز نمایان خواهد شد. کن کایز در این کتاب از مثال جنگ هسته

ای بهره می گیرد و می گوید که اگر انسان ها به تعدادکافی و به حد نصاب به این باور برسند

که عاقبت روزی جنگ هسته ای به وقوع خواهد پیوست , به حکم نظریه ((توده بحرانی

گونها )) دولتها و مردم به طور خودکار در جهت تحقق این پندار گام برداشته و ندانسته راه را

برای تخریب و انهدام و نیستی صاف و هموار خواهند کرد.

با این مقدمه میخواستم به این نکته اشاره کنم که همه ما شاید در ذهن خود مدینه فاضله ای

را تصور کرده باشیم که مردم درآن با نیکی با یکدیگر رفتار میکنند و صلح و صفا در زندگیشان

جریان دارد . حال آیا چنین مدینه فاضله ای میتواند به واقعیت بپیونند؟

 بر طبق نظریه توده بحرانی گونه ها اگر به تعداد کافی از مردم به گونه ای که ما از مدینه

فاضله انتظار داریم با هم رفتار کنند , این رفتار در دیگران هم ظهور خواهد کرد . حال آیا کسی

به جز خود ما می تواند این رفتار را در جامعه اشاعه دهد؟ آری ما باید از خود آغاز کنیم و به یاد

داشته باشیم که اگر انسان تغییر کند , دنیا تغییر خواهد کرد.  

پس بیا یید اصلاح دنیا را از خود آغاز کنیم و آنچنان با دیگران رفتار کنیم که خود از آنان انتظار داریم

به من قول بده که می توانی :

 - با خودت مهربان باشی .

 - یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری . 

 - شاد و خشحال باشی .

 - سه آرزو داشته باشی .

 - موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی .

 - به آینده نگاه کنی و ببینی زیبا هستی .

 - قوی و محکم باشی .

 - روح و روانت را پرورش دهی .

 - به دنبال ارتباط با خدا باشی .

 - به یک موزیک زیبا گوش کنی .

 - پری داستانها را باور داشته باشی .

 - این واقعیت را درک کنی که بعضی مواقع رویاها به واقعیت می پیوندد.

 - باور داشته باشی که فرشته ای داری که از تو محافظت می کند.

 - درخشش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی .

 - بخندی و درصدد خنداندن دیگران باشی .

 - همواره امیدوار باشی .

 - هر آنچه را دوست داری با تمام وجودت دوست داشته باشی .

 - ومهم تر از همه این که : به من قول بدهی آن طور باشی که دوست داری من

برای تو باشم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

هر چه خدا بخواهد

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.

وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه در حین انجام کاری انگشت خود را از دست داد ، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او

در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که

مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،

در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسید که مردم آن در

حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند

خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!


آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله

فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی

ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی

هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام

نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در

جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای

قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

 همیشه در اتفاقاتی که برای ما روی میدهد مصلحتی وجود دارد

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري كني ، چيزهايي را به خاطر بياور كه
 
پول قادر به خريد آن ها نيست.با پول مي تواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
 
با پول مي تواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
 
با پول مي تواني كتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
 
با پول مي تواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
 
و با پول مي تواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***
 
فراموش نكن: امروز و هر چيزي كه داري يك هديه و نعمت الهي است.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:

از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.

از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي کامپیوتر بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...

ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " می خواهم فاحشه بشوم"

شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده . " خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم ميخواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

 پ.ن دوستان زیاد سخت نگیرید این فقط موضوعی بود که یک نکته داشت و اینکه هیچ وقت بر اساس ظواهر دیگران را قضاوت نکنیم و حسرت تبدیل شدن به دیگری را از سر بیرون کنیم .درون و بیرون هر چیزی و هر کسی با هم فرق میکنه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 

انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی 

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا

 را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و

 هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی(محل نگه داری کودکان فقیر) بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره

پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد

و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده

بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند

 نداشتند فکر میکرد. چند سال بعد ، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای

که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست

شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد. در حینی که

داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا

کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته شده پیدا کرده باشد. داخل کیف

 57 سنت پول(معادل ۵۰۰ تومان) و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول

برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری

بتوانند به کانون شادی بیایند." این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو

سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشمهای پر از

اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت

سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف

کرد. او جمعیت داخل کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند

کلیسا را بزرگتر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ... یک روزنامه که از این داستان خبردار

شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی

را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آنها

توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا

بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک

به دست آنها میرسید. در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد

که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و

امتیازات بسیاری را به بار آورد. وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church

 که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال

هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospita

l) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به

این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی

نماند. در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید

که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.

در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان

الماسها" است به چشم میخورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر

است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد .

پ.ن خواست خداوند معمولا در کمال ناباوری ودر ناامیدیها و زمانی که انتظارش را نداری به سرانجام میرسد

 اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

براي كشف اقيانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر

یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری کثیفی پنجره را. این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی را ببینید و به چه چیز بیندیشید.

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !شنيدم آنانكه از گذشته خود عبرت نمي گيرند چاره اي جز تكرار آن ندارند و آنجا بود كه فهميدم چرا زندگي ما تكراري است

سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد انقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند

انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

این داستان منو متاثر کرد و اشکی را هم سبب شد . شما هم بخونیدش . از دستش ندید .

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.

داستان از زبان نویسنده ـ

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

امّا، از آنچه که شاگردان “از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده” می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، “مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.” امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، “من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟”. توضیح دادم که، ” تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی.” او گفت، “مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!” او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، “چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟”

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، “هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟” صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، “می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.”

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

پ ن. همیشه به دیگران فرصت نشان دادن خودشان را بدهیم

هیچ وقت زود قضاوت نکنیم

معمولا آنچه ما فکر میکنیم با آنچه واقعیت نشان میدهد متفاوت است

ممکنه نتونيم چيزائي که دوست داريمو داشته باشيم ولي مي تونيم چيزائي که داريمو دوست داشته باشيم.

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 

 هیچ موقع شده که واقعا گیر کرده باشید توی یک موقعیتی افتاده باشید که هیچ کسی نیست که کمکتون کنه و منتظر باشید که  معجزه ای رخ بده و پاسخگری پیدا بشه که به مشکلات شما پاسخ بده ، بگه هی پسر یا دختر این کارو بکن ، اینجوری رفتار بکن تاهمه چیز روبه را بشه . 

بعضی موقعه ها آدم با خودش می گه

 چرا خدا ما رو توی یه همچنین برزخی قرار میده

چرا خدا این بلا رو سرم آورد!! ، چرا من پول یا خونه ندارم

چرا من به اون چیزایی که می خوام نمیرسم

...............

فکر کنم این موقعیت و این سوال ها برای همه ما پیش اومده . ولی نویسنده این کتاب خانم اسکاول شین انگار این سوالها رو برای خودش و خیلی های دیگه حل کرده ، خیلی ها که با درسهایی که اون بهشون داد واقعا متحول شدند و موفق شدند

در توصیف این کتاب همین کافیه که بگم به چاپ چهل و نهم رسیده!!!!!! حالا اگه تونستین توی بازار پیداش کنین. خانم اسکاول شین یه نویسنده ی آمریکائیه که فوت کرده و در این کتاب با دیدی معنوی ، و روانشناسانه راهکارهای جدیدی برای نبرد زندگی بیان می کنه که اعمال این راهکارها زندگی رو برای ما دگرگون می کنه. با خوندن این کتاب وارد یه دنیای جدید می شین و وقتی اونو تموم می کنین متوجه می شین که در مورد خودتون به باورهای جدیدی رسیدین و اصلا نیاز دارین تا دوباره این کتابو بخونین. من عمیقا به همه توصیه می کنم این کتابو بخونن .این کتاب اعتماد به نفسو در آدما بالا می بره و یه جور عجیبی آرامش بخشه.
بخشهائی از کتاب:

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد
هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد
هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید
و هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید
پس من در انتظار غیر منتظره ام و خیر و صلاح شکوهمندم هم اکنون به سرانجام خواهد رسید....

با بصیرت ثروت ، موهبت ثروت به ما اعطا می شود و با بصیرت توفیق، موهبت توفیق!
زیرا کامیابی و فراوانی مقام هائی  ذهنی اند
و مکانی که ایستاده ام زمین مقدس است پس هم اکنون طرح الهی زندگیم جاری می شود و با پیوندی ناگسستنی در حال و مقامی قرار می گیرم که اوضاع و شرایط آن همواره عالی و بی همتاست....

هر ناهماهنگی ظاهری نشانه ی ناهماهنگی باطنی یا ذهنی است .هر وضعیت ناهماهنگ نشانه ی ناهماهنگی در رون خود آدمی است. اگر در باطن انسان ذره ای واکنش هیجانی  نسبت به وضعیت ناهماهنگ وجود نداشته باشد آن وضع برای ابد از سر راهش کنار می رود
پس می بینیم که کار آدمی همواره با خویشتن است....

 

  1. هر آنچه آدمی احساس و یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر می‌گذارد و مو به مو در صحنه زندگی ظاهر می‌شود.
  2. جز تردید و هراس ،هیچ چیز نمی‌تواند میان انسان و بزرگترین آرمانها یا مرادهای دلش فاصله ایجاد کند.
  3. اصولا هر مرضی حاصل ذهنی ناآرام است.
  4. شر زاییده خیالات نادرست آدمی است و حاصل اعتقاد به دو قدرت:خیر و شر به جای اعتقاد به یک قدرت یعنی خدا.
  5. تنها آن چیزهایی را به خود جذب می‌کنید که بی نهایت به آن می‌اندیشید.

گز‌یده اى از ا‌ین كتاب:

آنچه در ملكوت مقدر نشده باشد، در هيچ كجا رخ نخواهد داد.

ايمانی كه دل و جراًت نياورد ايمان نيست.

هيچگاه زير پايت را نگاه نكن، در غير اينصورت نمی جهی!

 پيش از سحر تاريك است . اما تا كنون نشده كه آفتاب طلوع نكند، پس به سحر اعتماد كنيد.

خودخواهی، راهها را مسدود و خير و خوشی را دور می كند. حال آنكه هر انديشهً مهرآميزعاری از خودخواهی، نطفهً موفقيت را در خود می پروراند.

آنچه در حق ديگران می كنيد، همانا برا‍ ی خود می كنيد زيرا كارهايتان به خودتان باز خواهد گشت.

بيشتر مردم زندگی را پيكار می انگارند . اما زندگی پيكار نيست، بازی است.

هر چند بدون آگاهی از قانون معنويت نمی توان در اين بازی برنده شد و پيروز بود، تجربیات، با وضوحی شگفت انگيز قواعد اين بازی را بيان می كنند. زندگی ، بازی بزرگ دادو ستد است. زيرا آنچه آدمی بكارد همان را درو خواهد كرد. يعنی هر آنچه از آدمی در سخن يا عمل آشكار شود يا بروز كند به خود او باز خواهد گشت، و هر چه بدهد باز خواهد گرفت.اگر نفرت بورزد ، نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد ، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد كند، از او انتقاد خواهد شد و...هر آ نچه آدمی در خيال خود تصوير كند – دير يا زود – در زندگيش نمايان می شود.

برای پيروزی در بازی زندگی بايد نيروی خيالمان را آموزش دهيم .كسی كه به قوهً تخيل خود آموخته باشد كه تنها نيكی را تصوير كند و ببيند، خواهد توانست به همه مرادهای بحق دلش - خواه سلامت وخواه ثروت و خواه محبت و خواه دوستی و خواه بيان كامل نفس ، و يا هر آرمان بزرگ ديگر- برسد.

هر آنچه آدمی در خیال خود تصویر کند دیر یا زود در زندگیش نمایان میشود مردی میشناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود میترسید اما آنقدر به آن مرض فکر کرد و درباره اش مطالعه کرد که آن بیماری آشکارا بدنش را فرا گرفت و مرد . در واقع او قربانی خیالپردازی خود شد

ذهن سه بخش دارد نیمه هشیار ،هشیار و هشیاری برتر .ذهن نیمه هشیار هر فرمانی را به آن بدهند مو به مو انجام میدهد چون قدرت بالای دارد هر آنچه آدمی عمیقا" احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار نقش اثر میکذارد و مو به مو در صحنه زندگی ظاهر میشود

آنچه مهم است این میباشد که برای دگرگونی در ذهن نیمه هشیار باید تاکید کنیم که دو قدرت وجود ندارد تنها یک قدرت وجود دارد و آن قدرت خداست پس دلسردی هم وجود ندارد و این اکتشاف یعنی یک شادی غیره منتظره

زنی را میشناختم که نگران سراغم آمد و از بی پولی شکایت کرد و گفت هیچ پولی برای خرید سال نو ندارد به او گفتم خدا با توست او روزی تو را میرساند فقط تو باید یک کار انجام دهی و آن اینکه به گونه ای رفتار کنی که انگار مقدار زیادی پول به تو رسیده زن گفت من کلا" ۱۰ دلار بیشتر ندارم گفتم با ۵ دلار آن کاغذ کادو و چسب تهیه کن و آماده باش تا آن پول برسد و از الان به گونه ای رفتار کن که انگار آن پول را بدست آوردی او مرا ترک کرد  دو روز بعد با من تماس گرفت و با گریه بمن گفت امروز مبلغ بسیار زیادی پول از طریق کسی که هرگز فکرش را نمیکردم به دستم رسید 

درست هنگامی که انسان کوچکترین نشانهای از آنچه طلبیده نمیبیند باید برای آن تدارک ببیند

در سالی که نیویورک گرفتار کمبود شدید مسکن بود ،زنی باید خانه ای پیدا میکرد البته همه آن را امری محال میدانستند و با او میگفتند متاسفیم که مجبوری بروی در هتل زندگی کنی ولی او مدام میگفت خدایا راه را برای آن خانه های که برایم میخواهی بگشا  او ایمان داشت که برای هر تقاضایی ،عرضه ای هست .به فکر افتاد چند پتوی نو بخرد اما همین که ترس به او غالب شد گفت پتو نخر شاید نتوانستی خانه ای بگیری ولی سریع به خود تشر زد و همان لحظه رفت و دو عدد پتو خرید  .

فردای آن روز به طور معجزه آسا بین ۲۰۰ متقا ضی یک آپارتمان ، آن آپارتمان به او داده شد  پتوها که نشانگر ایمان فعال او بود او را صاحب خانه کرد

جز تردید و هراس هیچ چیز نمیتواند میان انسان و بزرگترین آرمانها یا مراد دلش فاصله ایجاد کند به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند بی درنگ برآورده میشود

مراقب گفتار خود باشید

روزی از دوستم پرسیدم فرزندت سرخک گرفته گفت خدا رو شکر هنوز نه ،یعنی اینکه من منتظرم تا سرخک بگیرد همین فکر و طرز بیان باعث شد ۳ روز بعد فرزندش سرخک بگیرد

جهان هستی بازتاب دهنده افکار و اعمال و گفتار شماست ذهن نیمه هشیار شوخی سرش نمیشود اگر به شوخی به کسی میگویید من کلا" بد شانسم او دستور شما را اجرا میکند و هر آنچه بد است را برایتان به ارمغان می آورد

این جمله زندگی بسیاری را دگرگون کرد بهترین دوستم روزی سراغم آمد و گفت دارم ورشکست می شوم کمک کن، گفتم چی شده گفت با کسی شریک شدم که مدام ناله میکند و غر میزند گفتم سریع شراکت را با او بهم بزن و این جمله را برای مدتی هر روز با قاطعیت بیان کن من کاری دارم عالی به شیوه ای عالی با خدمتی عالی برای پاداشی عالی

امروز او از بزرگترین سرمایه داران است  

تجسم کنید

آنچه را که دوست دارید به آن برسید به صورت واضح در ذهنتان تصویر کنید خود را در خانه مورد علاقه و رویائی تان ببینید  و هر روز آن را تجسم کنید با جزئیات .همسر مورد علاقه یا ماشین دلخواه تان را در کنار خود تجسم کنید  .اگر به خانه ای علاقمند هستید روزی به آن محل بروید یک عکس از آن تهیه کنید و هر روز آن عکس را نگاه کنید و خود را در آن خانه و صاحب آن تجسم کنید و شک نکنید مدتی بعد شما صاحب آن میشوید فقط یادتان باشد بگویید آن خانه یا مشابه آن هر کدام را که خدا صلاح دانست

سپس به گونه ای رفتار کنید که انگار از پیش به آرزویتان رسیده اید مقداری لوازم جهت تزیین خانه بخرید تا ذهن نیمه هشیار شما متوجه شود و بدنبال فراهم کردن شرایط رسیدن شما به آن باشد .باز هم تاکید میکنم تنها یک قدرت وجود دارد و آن خدا است بطلبید شک را از خود دور کنید و سریعا" آنچه را طلب کرده اید دریافت میکنید .

یادمان باشد به گونه ای رفتار کنیم که گویی به هر آنچه میخواهیم رسیده ایم اگر آرزوی کرده ایم و به آن نرسیده ایم بدانیم رفتار ما همان رفتار قبل است و تا عوض نشود تغییری در آرزویمان و زندگی رخ نمیدهد مثلا" اگر در آرزوی رسیدن به ثروت هستید ولی هنوز به این فکر میکنید که اگر پولم تمام شد چیکار کنم یا بروم از چه کسی قرض کنم یا اگر بدهکار شدم چطوری بدهی ام را پس بدهم شما ثروتمند که نمیشوید هیچ بلکه فقیر تر هم میشوید چون به ذهن نیمه هشیار دستور میدهید برایتان فقر هدیه بیاورد  

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

می گویند روزی یک پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد ، برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت . آن ها در ردیف جلو نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد پسر بچه از روی کنجکاوی به پشت صحنه رفت و آن جا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی آن ننشسته بود . پسرک بی خبر از همه جا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود . صدای پیانو همه ی حاضران در سالن را به خود آورد و وقتی پرده کنار رفت همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه ی کوچکی را می نوازد .

در این زمان استاد پیانو روی صحنه و به کنار پیانو آمد و به پسرک که از دیدن جمعیت و حضور مردم ترسیده بود به آرامی گفت نترس دوست من ، ادامه بده من این جا هستم . استاد خودش نیز در کنار پسرک نشست و در نواختن گوشه هایی از قطعه که ضعف داشت کمکش کرد . پسرک با دلگرمی از حضور استاد بزرگ بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد و آن را به خوبی به پایان رساند و تشویق شدید حاضران را نصیب خود ساخت .

این صحنه را مقابل چشمان خود تجسم کنید و خود را در قالب آن پسر کوچک بگذارید . خود را ببینید که از روی شوق و کششی وصف ناپذیر در درون دلتان دست به کاری بزرگ می زنید . بی اختیار گام های لرزان خود را به سوی کار جدید برمی دارید . ابتدا هیچ کس متوجه شما نیست . اما وقتی کار را شروع می کنید ناگهان پرده ها کنار می رود و همه چشم ها به سمت شما برمی گردد .

تازه آن موقع است که متوجه می شوید خود را در داخل چه چالش و مبارزه ای انداخته اید . همه آن ها که به شما نگاه می کنند چون خودشان نتوانسته اند بر ترس خود غلبه کنند و مانند شما دست به کار شوند با نگاه هایی کنجکاو و غالبا هراس زده به شما نگاه می کنند تا ببینند کی دست از کار می کشید و تسلیم می شوید . در این لحظات که همه ی روزگار بر شما سخت می گیرد . آن گاه دستان گرم حامی بزرگ را در روی شانه های خود حس می کنید که می گوید :

نترس دوست من ! ادامه بده ! من این جا هستم


خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))

(( شل سیلور استاین ))

__________________
((محال ست ادمي بتواند چيزي را به دست اورد كه خودهرگز نبخشيده))

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

همه ی ما کم و زیاد از افراد مختلف و به بهانه های گوناگون، صدمه های روحی دیده‏ایم؛ اعتمادها از بین رفته و قلبهایی شکسته شده است. این صدمات برای مدت کوتاه بسیار معمولی هستند اما همین دردها گاهی اوقات ماندنی می‏شوند و ما با یادآوری و آن صدمات این دردها را دوباره زنده کرده و با آنها دست و پنجه نرم می‏کنیم.

این مسئله نه تنها باعث ناراحتی ما شده بلکه می‏تواند روابط ما را بیش از پیش خدشه‏دار کرده  و باعث برآشفتگی و بی میلی در رویارویی با مردم شود. ما گاها در دایرۀ خشم و عصبانیت گرفتار می‏شویم و زیبایی‏های زندگی را از یاد می‏بریم. ما باید بخشیدن را بیاموزیم و آنرا در زندگی خود جاری سازیم. بعضی اوقات بخشیدن یک فرد چنان می‏تواند فضای ذهنی ما را باز کند که هیچ عمل دیگری به آن نمی‏رسد. مثلا ما ۴ سال پیش از یکی از دوستان خود صدمه‏ای روحی خورده‏ایم که تا امروز آنرا در ذهن خود می‏پرورانیم. اما باید بدانیم که با بخشیدن آن فرد علاوه بر اینکه فضای ذهنی خود را باز کرده بلکه فردی دیگر را خوشحال نموده‏ایم.

چرا باید دیگران را بخشید ؟

بخشش می‏تواند مسیر زندگی افراد را عوض کند. البته نه بخششی که به معنای فراموش کردن و پاک کردن گذشته است، بلکه بخشیدن به معنای واقعی و از اعماق قلب و ته دل. البته باید دقت کنیم که ما نباید سعی در عوض کردن رفتار فرد مقابل داشته باشیم چراکه کنترل رفتار افراد دست ما نیست اما کنترل خشم و عصبانیت خودمان در دست خودمان است. در اینجا دلایلی برای بخشیدن افراد ذکر می‏گردد :

۱ - نبخشیدن افراد مانند حمل کردن توده‏ای از بار منفی است که همین امر موجب اختلالاتی در ذهن و متعاقب آن در جسم انسان می‏شود. چراکه هر تصوری در درون، انعکاسی به بیرون دارد.

۲ - گذشته‏ای خوب و عاری از تقصیر و گناه دیگران باعث شادابی و سرحالی می‏شود و باعث می‏شود که با هر نگاه به گذشته، فقط خاطرات خوش و خوب جلوه کند و با بخشیدن خاطرات بد و منفی خودبخود پاک می‏شوند.

۳ - بینش افراد نسبت به ما و شخصیت ما بهتر شده و ما را به عنوان فردی با گذشت و مورد اعتماد قبول می‏کنند همچنین با بخشیدن، فرد مورد نظر را برای همیشه مدیون خود کرده‏ایم. (البته اگر خطای وی به عمد بوده باشد)

۴ - شاید این شرایط برای خود ما هم پیش آید و ما نیز روزی نیازمند بخشیده شدن از جانب دیگران شویم. پس قانون کارما را به یاد آوریم و بومرنگ خود را به سمت بخشش افراد پرتاب کنیم تا با بخشیده شدن از جانب دیگران به سمتمان بازگردد.
 

چگونه ببخشیم ؟

بخشیدن آسان نیست اما ما می‏توانیم در عرض یک روز و یا حتی در چند ثانیه یک نفر را ببخشیم.  ابتدا باید با خود عهد ببندیم که می‏خواهیم تغییر کنیم و می‏خواهیم فضای ذهنی خود را باز کنیم و نیز باید بدانیم که مزمن شدن این دردها باعث آسیب جدی به روح و روان انسان می‏شود.

یکی از راههای ساده برای بخشیدن افراد این است که خودمان را جای فرد گنهکار بگذاریم. ببینیم چرا او دست به چنین کاری زده است و از خود بپرسیم “کدام رفتار من باعث شده تا او چنین کند؟” و همیشه همه را خوب بدانیم. بدانیم که هیچ کس از ابتدا خطاکار نبوده و هیچ کس قصد آزار و اذیت دیگری را ندارد.

راه دیگر برای بخشیدن افراد این است که بدانیم که گذشته دیگر برنمی‏گردد و اتفاقی که افتاده دوباره از نو طراحی نمی‏شود. پس چرا خود را ناراحت کرده و غده‏ای را در ذهن خود بوجود آوریم و با نبخشیدن افراد آن غده را روز بروز بزرگتر کنیم؟ با خود تصور کنیم که نبخشیدن‏ها مانند سنگهایی هستند که سر راه پیشرفت ما قرار دارند. ما با بخشیدن آرامش را برای خود به ارمغان آورده و در واقع لطفی به خودمان می‏کنیم. (این قضیه جدی است)

همچنین ما باید دلسوز همنوع خود باشیم. هر کسی در مواقع عصبانیت و یا حتی در حالت عادی و از روی بی‏فکری دست به اقداماتی می‏زند که شاید از نظر بسیاری از افراد درست نباشد و عامل ناراحتی آنان شود. پس این مسئله را دلیل بر بی فکری فرد و یا لحظۀ عصبانیت وی در نظر بگیریم

 وقتی در قبال ناروایی هایی که در حقتان انجام شده، ناراحت و پریشان می شوید و کینه به دل می گیرید خود را در واقع آلت دست دیگران قرار داده و در نتیجه قربانی رفتار آنها شده اید. محق بودن چیزی را تغییر نمی دهد و آب رفته به جوی باز نمی گردد. پس خصومت و دشمنی و کینه را از قلبتان بیرون کنید. بخشودن بزرگترین مولد انرژی جهان است- وین دایر

محال از طرز فكر كردن ما به وجود مي ايد

ادم ها سعي مي كنند كه وقت كشي كنند در حالي كه اين زمان است كه انها را مي كشد.

لحظه اي به لاك پشت بنگريد او تنها وقتي پيش مي رود كه گردنش را از زير لاك بيرون بياورد

براي كشف زيبايي است كه زندگي مي كنيم باقي همه انتظار است و انتظار

به اينده فكر نمي كنم زيرا به زودي فراخواهد رسيد

نعمت هاي خود را بشماريد نه محروميت ها را

همه مي خواهند بشريت را عوض كنند دريغا كه هيچ كس در اين انديشه نيست كه خود را عوض كند.

هر كجا مي روي ، با تمام قلبت برو

وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر كار بيهوده اي است

مغز ما يك دينام هزار ولتي است كه متاسفانه اكثرمان بيش از يك چراغ موشي از آن استفاده نمي كنيم

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 

فرهادم و سوز عشق شيرين دارم              اميد لقا يار ديرين دارم 

طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم      يادش هميشه در دل بی تاب دارم

چه شخصيتي داريد ؟
اين تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانيد زيرا مغز مانند چتر نجات عمل ميکند ، وقتي که باز است بهتر کار ميکند.
اگر به جواب ها نگاه کنيد نتيجه درستي نخواهيد گرفت.
يک قلم و کاغذ برداريد و جواب ها را بنويسيد.
اين يک تست صادقانه است که اطلاعات زيادي از خودتان به شما مي دهد.

حالا شروع کنيد.....!!!

1- نام هاي اين حيوانات را به ترتيب علاقه خود قرار دهيد :

گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک

2- يک کلمه براي توصيف اسامي زير بنويسيد :

سگ
گربه
موش صحرايي
قهوه
دريا

3- به کساني فکر کنيد (کساني که شما را بشناسند وبراي شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ هاي زير ربط دهيد (افراد تکراري نباشند. براي هر رنگ،نام يک فرد).

زرد
نارنجي
قرمز
سفيد
سبز

توجه : جواب هاي شما بايد دقيقاً هماني باشند که مطلوب شماست.
حالا تعابير و تفاسير جواب هايتان را بخوانيد.

1- ...

گاو يعني "کار"
ببر يعني "غرور و فخر"
گوسفند يعني "عشق"
اسب يعني "خانواده"
خوک يعني "پول"

2- ...

توصيف شما ازسگ،"شخصيت شماست"
توصيف شما ازگربه،"شخصيت شريک زند گي تان است"
توصيف شما ازموش صحرايي،"شخصيت دشمن شماست"
توصيف شما ازقهوه،"تعبير شما از رابطه زناشويي است"
توصيف شما ازدريا ، "زندگي خود شماست"

3- ...

زرد : "کسي که هيچ وقت فراموشش نخواهيد کرد"
نارنجي : "کسي که به نظر شما دوست واقعيتان است"
قرمز : "کسي که شما به اوعشق مي ورزيد"
سفيد : "جفت روح شما"
سبز : "کسي که تا آخرعمرتان او را به خاطر خواهيد داشت"

همه چیز از فکرتان آغاز می شود. این سیستم اعتقادی شما و چگونگی انديشيدن است که زندگی امروزتان را شکل می دهد. اگر زندگی خوبی نداريد به خاطر تصمیمات بدی است که گرفته ايد و تصمیمی که گرفتید هم از طرز تفکر و باورهایتان سرچشمه می گیرد.درنتیجه، اگر می خواهید به پيروزی دست پیدا کنید، باید نخست از بازبينی انديشه تان آغاز کنید.

برای اين کار پيشنهاد اين است: افراد پيشرو را الگوی خود قرار دهید و مطمئن باشید که شما هم مانند آنها پيروز خواهيد شد.

انديشه نخست:
همه انسانهای موفق مسئولیت پذیر هستند. مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، افراد موفق مسئولیت آنرا به گردن می گیرند. هیچوقت اقتصاد یا کس دیگری را در کسادی کارشان مقصر نمی کنند. درعوض، با پذيرفتن اشتباه خود مسئولیت آن را پذیرفته و به فکر بهبود وضعیت می افتند. افراد موفق می دانند که اگر دیگران را مقصر بدانید یا مسئولیت را گردن این و آن بیندازید، قدرت کنترل موقعیت را از دست خواهند داد.

انديشه دوم:
همه انسانهای موفق به کار خود متعهدند. موفقیت اتوماتیک وار به دست نمی آید؛ از آسمان به زمین نمی افتد. باید برای به دست آوردن چیزهایی که در زندگی می خواهید، 100% به کارتان تعهد داشته باشید.
خیلی ها فقط رویای موفق شدن را در سر می پرورانند، امیدوارند که موفق شوند، آروزیشان موفقیت است اما هیچوقت به کارشان متعهد نمی شوند.


لحظه ای که تصمیم می گیرید و 100% به کاری متعهد می شوید، دیگر هر کاری که لازم باشد برای رسیدن به آن انجام می دهید.


انديشه سوم:
همه انسانهای موفق جرات تصمیم گیری برای موفقیت در زندگی را دارند. می دانید، موفق شدن جرات و جسارت می خواهد. اگر فرصتی پیش رویتان است، برای استفاده از آن نیاز به جرات و شهامت دارید.
این مسئله بويژه در موفقیت های مالی بسیار مهم است. قبل از اینکه کسب و کاری آغاز کنید، باید جرات بله گفتن به آن و شروع آنرا داشته باشید.

با دنبال کردن این سه طرزفکر افراد موفق، امیدواریم که بتوانید به هرچه در زندگی می خواهید برسید.
موفقیت تصادفی نیست و هیچوقت تصادفی اتفاق نمی افتد. البته ممکن است که در طول مسیر کمی شانس با شما همراه شود و در یک موقعیت خوب قرارتان دهد اما بادوام نیست. موفقیت از آن کسانی می شود که روی شانسشان سرمایه گذاری می کنند و احتمال شکست خود را پایین می آورند

اگر به برخی از موفق ترین افراد دنیا نگاه کنید می فهمید که اکثر آنها از هیچ به آنجا رسیده اند. خیلی از آنها بچه یتیم هایی بوده اند که حتی نمی توانستند سالی یک حمام درست و حسابی بگیرند. اما چگونه ممکن است کسی که چنین شانس بدی در زندگی خود داشته است، به چنان موفقیتی دست پیدا کند؟

ساده است، چون موفقیت هیچوقت تصادفی اتفاق نمی افتد. خیلی از این افراد با تلاش بی وقفه به موفقیت دست پیدا کرده اند چون انتخاب دیگری نداشته اند. این سخت کوشی برایشان به شکل عادت در آمده و هیچوقت حتی وقتی زندگی مرفهی برای خود تهیه کردند هم دست از تلاش برنداشته اند.کار سخت، هوشمندانه و داشتن دوستان زیاد آنها را به این پله رسانیده است. اینها عناصر موفقیتند که در اختیار همه است، حتی اگر خیلی افراد نخواهند که این اصول را بپذیرند.

از این گذشته همه ما در گزينش آزادیم. می توانیم تصمیم بگیریم که موفق شویم یا شکست بخوریم، انتخاب با ماست.موفقیت تصادفی نیست. هیچکس نیست که بدون تلاش و ذکاوت توانسته باشد به موفقیت دست پیدا کند.

نمیدونم چرا امشب بعد از چند ماه دلم هوای اینجارو کرده

شاید بخاطر تذکر کسی بود که وجودش برام بینهایت ارزشمنده

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.


این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!


کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

دردنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است

تنها جانوران و دیوانگان هستند که رقابت در زندگی شان وجود ندارد

هیچ چیز تغییر نمی کند این ما هستیم که دگرگون می شویم

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای به خاطر بیاور که زیباترین صبحی را که تا بحال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی یافت

هیچ كس نباید شب به بستر برود قبل از اینكه از خود بپرسد امروز چه كرده ام که لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم
 
با سنگهایی که در سر راهت میگذارند هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی

براي لذت بردن از زندگی کافيه کمی احمق باشي "شکسپير

انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی
 
ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بودکه زود سپری شدنش را آرزو میکردیم
 
اگر زندگی يک پرتقال در دستاتتان نهاد، آن را پوست بکنيد و به دنبال دوستی باشيد تا با او قسمت کنيد

آنچه باعث غرق شدن ميشود در آب فرو رفتن نيست بلكه زير آب ماندن است
 
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
 
تو آسمون همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

يك كشتی در يك سفر دريايی در ميان طوفان دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكی برسانند. دو نجات يافته هيچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب می كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش می رسد.
نخستين چيزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را بالای درختی در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد. اما سرزمين مرد دوم هنوز خالی از هر گياه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايی كردند. مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی ديگری شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمی نداشت.ا
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشد همه چيزهايی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتی كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر می كرد كه ديگری شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی كه كشتی آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايی از آسمان شنيد:
«چرا همراه خود را در جزيره ترك می كنی؟»
مرد اول پاسخ داد:
« نعمتها تنها برای خودم است، چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست.»
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
« تو اشتباه می كنی! او تنها كسی بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهای مرا دريافت نمی كردی.»
مرد پرسيد:
« به من بگو كه او چه دعايی كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟»

جواب آمد:
«او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود.»

الهي اين سوز ما امروز درد آميز است


نه طاقت به سر بردن نه جاي گريز است


اين چه تيغ است که چنين تيز است


الهي درد ميدانم و دارو نميدانم


الهي تو شفا ساز که از معلولان شفايي نايد


تو گشايشي ده که از اين بنديان کاري نگشايد


به سامان آر که سخت بي سامانيم


جم دار که بس پريشانيم


دانايي ده که از راه نيافتيم


بينايي ده که در چاه نيافتيم


نگاه دار تا پريشان نشويم


به راه دار تا پشيمان نشويم


بياموز تا راه از چاه بدانيم


برافروز تا در تاريکي نمانيم


همه را از خود رهايي ده


همه را با خود آشنايي ده


همه را از مکر اهرمن نگاه دار


همه را از فتنه نفس آگاه ساز


از نفس بدم رهايي ده يارب


از قيد خودم رهايي ده يارب


بيگانه ز آشنا و خويشم گردان


يعني به خود آشنايي ده يارب


يارب ز شراب عشق سرمستم کن


وز عشق خودت نيست کن و هستم کن


از هرچه به جز عشق تهي دستم کن


يکباره به بند عشق پابستم کن


الهي آنکه تو را دشمني آموخت سوخت


آنکس که جوهر حيات شناخت لب دوخت


آنکه دم از بيگانگي زد آشنايي نياموخت


دل جايگاه مهر است نه جاي جوشش وکين


جان از دوستي جان گيرد وکينه با کينه


دوستي کليد درهاي بسته است


ومرحم دلهاي شکسته


چه زيباست جهان اگر بينايي آموزيم


و چه مهربانند جهانيان


اگر دريچه دل پر از مهر را بگشاييم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

دنيا را برايتان شاد شاد
و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم
هر روزتان نوروز
 

            

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب عيد تقديم تو باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |