تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن .

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر خدا ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق خدا گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز كن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك کلیومترها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش .

در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي!

وقتي تنها ابزار تو چكش باشد ؛ تمام مشكلات را مانند ميخ مي بيني

چگونه مي توان به جوانان جامعه اي كه با غذاي آماده ؛ مواد آماده كيك ؛ غذاي منجمد و دوربين هاي فوري بار آمده اند ؛ صبوري را آموخت ؟

ما جهاني از شكم هاي سير و ذهن هاي گرسنه ايجاد كرده ايم

خودخواهان دودسته اند : اول آنها كه خود خواهي شان را قبول دارند ، دوم بقيه ما

پيچيدگي زندگي را با حذف خواسته هاي غير ضروري كم كن ؛ بارهاي زندگي خود به خود كم مي شود.

هيچ فردي وقتي مشتهايش را گره كرده نمي تواند درست فكر كند

بهترين راه انجام يك كار ، شروع كردن است

هيچوقت براي انجام كاري فرصت بدست نمي آوري ؛ اگر فرصت مي خواهي ؛ بايد آن را بسازي

تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم

بدون رفيق حتي بهشت نيز جهنم است.

ضرب المثل ايراني:
به من رفيقي بده كه با من گريه كند ، رفيقي كه با من بخندد بسيار است .

خدا به زمان احتياج ندارد و هرگز دير نمي كند

افراد دانا كوشش دارند خود را همرنگ محيط سازند ولي اشخاص ديوانه سعي مي كنند محيط را به رنگ خود در آورند ، به همين جهت تحولات و ترقيات اجتماع به دست ديوانگان بوده است.

مانند آسمان بخشنده ومانند زمين افتاده باش ، رمز زندگي همين است.

فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگي غذا بدهي هرگز تو را گاز نخواهد گرفت ولی انسان ................

آنكه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌كنند .

بدترين و خطرناكترين كلمات اينست: «همه اين جورند». درستش اینه، من اینجورم

نمي‌توانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز نكنند اما مي‌توانيم نگذاريم كه روي سر ما آشيانه بسازند


عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
عصباني شدن يعني گرفتن يك زغال داغ به قصد پرتاب كردن آن به فرد مقابل . كسي كه مي سوزد خودت هستي.
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم
دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي
است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق
كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم.
حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا
يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب
«كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا
واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد
ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض
بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از
شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد.
شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع
نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر
بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر
كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار
كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب
خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك
بيچاره !
-من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به
كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا،
سه‌‌‌تا… يكي
و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض
اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها
چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه
مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا
توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه
برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت
مي‌‌شود زورگو
بود.
آنتوان چخوف

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد
صدای تیک تیکش قطع شده بود
جلو رفتم خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟
فریاد زد: آری خسته شده ام خسته شده ام از بس داد زدم زمان را دریابید!!!

چوب و سنگ استخوانهای ما را میشکنند اما کلمات قلب ما را

شکسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد

بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي

کسی که شجاعت ندارد ، در او حقیقت نیز موجود نیست و کسی هم که حقیقت ندارد ، صاحب فضیلتی نیست

هر چه بیشتر عمر می کنم بیشتر اطمینان پیدا می کنم که تفاوت عمده انسانها ، تفاوت بین انسان ضعیف و قوی ، بین انسان بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده استوار و خلل نا پذیر آنهاست . به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص می کند دو راه بیشتر پیش رو ندارد : یا مرگ یا پیروزی.

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری

زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن

هیچ چیز تغییر نمی کند این ما هستیم که دگرگون می شویممرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر بهم نخوره.پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن.

هیچ كس نباید شب به بستر برود قبل از اینكه از خود بپرسد امروز چه كرده ام که لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم

 هیچوقت امید کسی رو ازش نگیر,شاید این تنها چیزی باشه که داره

انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست.
انتخاب با خودت است.
تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی

ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بودکه
زود سپری شدنش را آرزو میکردیم
آفتاب به گياهى حرارت مى دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد

براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد .

محال از طرز فكر كردن ما به وجود مي ايد

ادم ها سعي مي كنند كه وقت كشي كنند در حالي كه اين زمان است كه انها را مي كشد.


قانون احتمالات يادت نره ، بلاخره يك نفر خواهد گفت بله

وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر كار بيهوده اي است

مغز ما يك دينام هزار ولتي است كه متاسفانه اكثرمان بيش از يك چراغ موشي از آن استفاده نمي كنيم

اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

">

لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل کنید- مرسی


عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.


چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.


حال شما در چه فکری هستید؟

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خببذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش.

ممکنه نتونيم چيزائي که دوست داريمو داشته باشيم ولي مي تونيم چيزائي که داريمو دوست داشته باشيم.

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند عالم را بر شانه خویش احساس کرده ام..."

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد

انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها تلاش کردن شان را متوقف می سازند

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود

اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند

بالاترین زیبایی سادگی و آرامش درون است

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

باران درشت مي باريد . آب گودي هاي خيابان را پر كرده و چاله هاي بزرگي ساخته بود .

ماشين ها به سرعت مي گذشتند ، چاله هاي آب را مي شكافتند و بدون توجه به عابران كه بعد مي بايست لباس گليشان را مي تكاندند ، پيش مي رفتند .

هواي بعد از ظهر رنگ شب گرفته بود . چراغ روشن مغازه ها و خانه ها مي درخشيد . باد دست بزرگ و سردش را لاي شاخه هاي خيس درختان فرو مي برد و سردي به تنشان مي ريخت . خيابان پر بود از دانش آموزان ...

مقنعه اش خيس شده بود . سرما را در گوشها و سر انگشتهايش حس مي كرد . لباس گرمي تن نداشت.

فكر كرد ميان بر بزند . از ميان لاين منازل شركتي عبور كرده و به كوچه اي فرو رفت كه باغ خانه ها رااز پشت سيمها نشان مي داد . عطر نمناك گلها و درختان همه جا پيچيده بود .

_"ببخشيد خانوم كوچولو ..."

مردي را ديد 30 _35 ساله با لباسهاي مشكي . موهاي خيس و پريشانش به طرز نا مطبوعي به گردنش چسبيده بودند .

_"... خونه ي آقاي حيدري رو بلدي ؟"

در حالي كه موهاي خود را زير مقنعه اش مرتب مي كرد سرش را تكان داد : _"نچ ..."

به كوچه اي كه خانه شان در آن بود نزديك مي شد ...

كوچه باريك با ديوارهاي بلند كاهگلي ... چند درخت بلند قامت از ديوار يكي از خانه ها سر برآورده بودند .

به كوچه پا گذاشت . صداي مردك را شنيد :"عزيزم ..."

به طرفش برگشت . مرد دستش را گرفت . صورت فوق العاده استخواني ، چشمان درشت و فرو رفته با نگاهي هراسان ... بيني دراز كج و كوله و دهاني گشاد با لبهايي تيره .

_"بله ..."

خنديد و دندانها و دهان دودي اش را نشان داد .

_"حيدري رو مي شناسي ؟ ... مجيد حيدري ؟"

به آرامي دستش را بيرون كشيد .

_"نه نمي شناسم ..."

مرد چانه ي دختر را نوازش كرد و گفت :"نازي ... چن سالته ؟"

سرش را پايين انداخت . مژه هاي بلندش روي گونه ها افتادند .

_"يازده سال..."

_"مي توني كمكم كني ؟"

كمي عقب رفت ، كيفش را جابجا كرد و گفت :" واستين برم مامانمو صدا كنم ... خونه مون همين جاس ..." و به سمتي اشاره كرد .

مرد ابروهايش را بالا برد و گفت:"خونه تون همين جاس؟...نه نمي خواد ... خودت ... خودت بيا ..."

و دست دخترك را گرفت و كشيد .

_"ببين يه در زرد هس ... بيا ببين همينه !..."

دخترك ترسيده گفت :"من كه نمي دونم ..."

_"تو حالا بيا !"

و از كوچه بيرون آمدند . مردم در رفت و آمد بودند . زمين خاكي گل شده بود . نانوايي باز بود و تعدادي در صف نان ايستاده بودند . از كنار نانوايي گذشتند . مرد تكرار مي كرد :"الان نشونت مي دم عزيزم ..." و پي در پي دست دخترك را مي بوسيد .

در كوچه ي خلوت و نا آشنايي رفتند و در كوچه اي ديگر ... كفشهايش از آب سنگين بود و وقتي در گل فرو مي رفت راه رفتن را مشكل تر مي ساخت . باران همچنان مي باريد ...

دخترك درمانده گفت :"پس كو؟"

مرد دور و برش را پاييد و از حركت بازايستاد . گونه ي دختر را بوسيد و گفت : صبر كن !"

مسير نگاه مرد را دنبال كرد . چند زن سياه پوش كه گويا از قبرستان محله ي پشتي بر مي گشتند از جلوي كوچه مي گذشتند .

_"چرا؟"

_"صبر كن اينا رد شن ..."

دختر تقلايي كرد براي فرار ... مرد نگه اش داشت ... دخترك ناله ي خفه اي كرد .

مرد با حرارت او را بوييد :"چيه عزيزم؟..."

او را در آغوش كشيد و با دست درز مانتويش را شكافت .

چند دكمه كنده شد و روي زمين ريخت و در گل رقيق فرو رفت .

دختر نفس زنان تلاش مي كرد خود را رها كند . كيفش روي زمين افتاد . قطرات سنگين باران چون لاشخورهايي كه به طعمه هجوم مي آورند ، سطح كيف را پر كردند ...

هوا تاريك شده بود .

مرد لبهايش را مكيد ... دهانش مزه ي دود مي داد . طعم ذغال خيس ...

دخترك نفسش بند آمد ... نا گهان با تمام قدرت خود دست مردك را گاز گرفت .

مرد فريادي از درد كشيد و بي اختيار دختر را رها كرد .

دختر به سرعت كيفش را برداشت و فرار كرد . باران به صورتش سيلي مي زد و او با همه نيرو مي دويد . زير پايش خيس و لغزان مي شد و گاهي نرم و گلي ... از ميان عابران عبور مي كرد و با صداي بلند مي گريست . در كوچه شان فرو رفت . در خانه را با لگد كوبيد و داخل شد .

از آشپزخانه شان كه در حيات بود صداي مادرش را شنيد :"زهرا...بدو بيا تو آشپزخونه ..."

كيفش را در ايوان انداخت . حياط خيس ناهموار را برگ درخت بيد پوشانده بود . در حيات درختي نداشتند . از درخت خانه ي پشتي باد آنها را مي آورد ...

روپوش مدرسه اش را هم در ايوان انداخت . كنار حوض خالي نشست . آب كمي از آن را پر و خاك آن را گل كرده بود .

_"زهرا ..."

بلند شد و به آشپزخانه رفت . گرما زير پوستش خزيد . بخاري سنگي گوشه ي ديوار روشن بود و حرارت مطبوعي توليد مي كرد . مادرش روي بندي كه بالاي آن بسته بودند لباسهاي خيس را مي آويخت تا خشك شوند .

او روي زمين ، روي گليمي كه خود در جواني بافته بود نشسته و سبزي پاك مي كرد .

_"چيه؟ چته؟ چرا اينقد دير اومدي؟..."

روي ميز آهني كنار بخاري نشست و تكيه اش را به اجاق پشت سرش داد .

_"خوردم زمين ..."

دخترش را نگاه كرد . رنگش پريده و لبهاي كوچكش كبود بود . چشمان درشتش باد كرده و قرمز شده بود .

_"رو زمين خوابت برد ؟..."

زانوانش را بغل گرفت :"ولم كن ..."

زن سيني سبزي هاي پاك شده را بلند كرد در آبكش درون ظرفشويي خالي كرد و در حالي كه آنها را مي شست گفت :" اگه نمره ت كم شده اشكال نداره ... اينبار كاري بات ندارم! ... "

مادرش را به آرامي ورانداز كرد . هيكل ريز و لاغرش پشت به او بود . فرو رفته در پيراهن گلدار قديمي كه سالها پيش دايي مادر از كويت برايش آورده بود ...

_"ماما؟..."

مادرش برگشت و نگاه پير و بي رمقش را به او دوخت .

  _"چيه عزيزم؟"

بغض گلويش را فشرد .

_"ماما...بابا چرا رفت جنگ شهيد شد؟..."

  اشك چشمان زن را خيس كرد .

_"برا دفاع از ناموسش ... چرا پرسيدي؟"

  سرش را روي زانوانش گذاشت و به آرامي گفت :"موضوع انشاس ..."

۱/ ملتمس دعا

۲/ خانمهای عزیز روزتان مبارک

۳/وبلاگ جدید عکسها

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد ، ولی وقتی « داگلاس » نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد،

او تصویر یک « دست » را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند ، یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند . یکی دیگر گفت : شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد .
هر کس نظری می داد
.
تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟

داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست .
معلم به یاد آورد از وقتی که «داگلاس» پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد

زندگيت هرچه باشد با آن روبرو شو و آن را در آغوش گير ، از آن دوري مکن و به نامهاي سخت و درشتش مخوان .زندگي آنقدر بد نيست که توهستي

هیچ چیز در جهان از آب نرمتر نیست با این همه در مقابله با پلیدیها و سختیها هیچ چیز تاب مقاومت با آن را ندارد

تنها راه غلبه بر ترس روبرو شدن با آن است. ما غالبا به طرف حوادثی کشیده می شویم که از رویارو شدن با آنها وحشت داریم . بنابراین اگر از تنهایی بترسید تنهایی را برای خود به ارمغان می آورید. اگر از بدهکار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام زیر و بم آن آشنا خواهید شد. اگر از دستپاچگی و پریشان حالی واهمه داشته باشید همان را تجربه خواهیدکرد. این، روش زندگی برای تشویق ما انسانها به رشد کردن است

اگر می خواهيد به هر نوعی در زندگی خود تغيير بوجود بياوريد ، ابتدا كنترل ذهن خود را به عهده گيريد

هر قدر بيشتر به دنبال نعمتهای خداوند بگرديد، به همان اندازه بيشتر بدست می آوريد.

انسان با یک دست زندگیش را می سازد و بـا دست دیگـر آنـرا ویـران می کند

خود را سرزنش نكنيد، زيرا خود باوري را كاهش مي دهد

در زمان تنش و فشار عصبی به خاطرات خوش و دوران شيرين زندگيتان فكر كنيد

آنچه یکبار اتفاق افتاد ممکن است هرگز دیگر اتفاق نیفتد ولی اگر ، دومین بار تکرار شد باید منتظرش برای بار سوم نیز بود .

دو نوع احمق به جایی نمی رسند : آنانکه به خاطر یک تهدید از انجام کاری دست می کشند و آنان که میتر سند به کاری دست بزنند ، چون تهدید آمیز است .

هـر راه خروج در جایی دیگـر راه ورود است

شما همان چيزی هستيد كه باور داريد ، شما همان كسی می شويد كه انتظارش را داريد ، انتخاب با شماست

هميشه راه برای همه هموار نيست . زندگی ، برخورد با موانع ، غلبه بر آنها و حركت است

ما خيال مي كنيم و هوس مي كنيم كه ناموفق باشيم ، نه به خاطر اينكه سعی مي كنيم و موفق نمي شويم ، بلكه بخاطر اينكه اصلاً سعی نمي كنيم

آنچه برای ما اتفاق می افتد آنقدرها مهم نيست ، مهم واكنشی است كه در برابر آن رويدادها نشان می دهيم

وقتی كه غُلُو می كنيد و سعی می كنيد كسی باشيد كه نيستيد مطمئن باشيد كه مردم می فهمند

نبردهای زندگی هميشه به نفع قويترين ها و يا سريع ترين ها پايان نمی گيرد ، بلكه دير يا زود از آن كسی است كه بُـردن را باور دارد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
چند وقت پیش یک خبر عجیب دنیا را تکان داد

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ پنج سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک پنج سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

پنج سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم

وقتی این خبر را میخوندم یک لحظه به یاد کسانی بودم که حتی پدر و مادر سالخورده خود را به آسایشگاهها میبرند و دیگر حتی به آنها سر هم نمیزنند

هرگاه خدا ترا بسوی پرتگاه هدایت کرد اصلا نترس وبخدا اعتماد کن چون :
یابتو پرواز کردن خواهد اموخت یا از پشت ترا خواهد گرفت

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ....
از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز ....
با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

موفقيت، به دست آوردن چيزى است كه دوست دارى و خوشبختى، دوست داشتن چيزى است كه به دست آورده اى

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم

آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی

خندیدن ...بزرگترین انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

اگر می خواهی مشکلات خودت حل شوند به دل های دردمند دیگران تسلی و ارامش بده

باورهای قلبی ات تعیین کننده ی شخصیت اتی توست اگر بر مسائل حقیر تمرکز کنی حقیر خواهی شد و اگر بر افکار متعالی تمر کز کنی افتخار نصیبت خواهد شد

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصلهء اذان تا نماز

اگر آسمان ابری است گمان مبر که ستارگان مرده اند

وقتي چشم اميدتان به خداباشد:
هيچ چيز انقدر عجيب نيست كه پيش نيايد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه راست نباشد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه دير نپايد
 
به تمبر نامه بنگرید تا رسیدن به مقصد به نامه چسبیده است
 
به تاخیر انداختن كار ، مرگبارترین نوع انجام ندادن كار است
 
پايان هر شبي سپدي است حتي اگر شب يلدا باشد
 
آموختیم که آرامش از درون می آید و نباید در بیرون به دنبال آن گشت.
آموختیم که نباید نگران فردا باشیم چون از همین الان خدا آنجاست.
و آموختیم و تجربه کردیم که کلمات حقیقتا قدرتمندترین دارویی است که توسط انسان استفاده می شود
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
١٢ مرد و يك زن به ريسمانی كه از يك هليكوپتر آويزان بود چنگ زده بودند. خلبان اطلاع داد كه وزن هليكوپتر سنگين است و بايد يكی از آنها ٿداكاری كند و برای نجات جان بقيه، ريسمان را رها كند.

همگی آنها به هم نگاه كردند و به دنبال ٿرد ٿداكاری می گذشتند. ناگهان زنی كه در بين آنها بود شروع به سخن گٿتن كرد و چنين گٿت:
«ما زنها تمام زندگيمان را صرٿ ٿداكاری برای مردها كرده ايم. از درد و رنج زايمان گرٿته تا تربيت ٿرزندان و اداره كردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد، اينجا هم من ٿداكاری می كنم و برای نجات جان شما خودم را ٿدا می كنم.»

مردها كه اشك در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه ٿداكاری احساساتشان به شدت تحريك شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها كردند كه برای زن دست بزنند كه ...

و زن به سلامت به مقصد رسيد

خيلی از اوقات در زندگيمون، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده می شيم
در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي‌دهيد: تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. ارزش زندگی ما بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "استاد در جواب گفت:" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:"چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:" هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."استاد گفت:" عشق يعني همين! " شاگرد پرسيد:" پس ازدواج چيست؟ "استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:" به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم." استاد باز گفت:" ازدواج هم يعني همين!!

((به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است))

دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .

 در جوانی دوست نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد ملاقات خواهد کرد

ممکن است مردیکه دائم سؤال می کند ابله به نظر برسد . ولی کسیکه هرگز سؤال نمی کند در تمام عمر ابله باقی می ماند

هر چه بلند پروازتر باشید تپش دلتان کمتر خواهد شد . فشار و دردهای روانیتان نیز

هرکس در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرفهای خودش را آزادانه به او بزند ، بدون رودربایستی و بدون خجالت و الا آدم از تنهایی دق می کند

اگر قرار باشد من روزی تجربه شخصی خود ، درباره حس همدردی کتابی بنویسم ، کتاب خود را چنین شروع می کنم : در زنان حس همدردی مطلقا وجود ندارد. فلورانس نایتینگل

شکست های زندگی ، درهای پیروزی را  می گشاید و خودپسندی درهای پیروزی را یکی پس از دیگری می بندد

کسانی که دنیا را تکان داده اند در استعدادهای طبیعی نابغه نبوده اند ، بلکه بر عکس قوای عقلی آنان از حد معمول و متوسط تجاوز نمی کرده است ولی به یک صفت ممتاز بوده اند : ثبات و استقامت

همه آدمیان به شیوه های گوناگون سختی های روزگار را می چشند

 اینکه بعضی ها می ترسند یا افسرده می شوند به این علت است که آنان سر رشته امور را از دست داده اند مسئولیت احساس  شان بابت احساس بدی که دارند مسئولیت را از سر خود باز می  کنند چون برای شان راحت تر است که دیگران را مسئول زندگی خود بدانند تا بگویند:باعث بروز چنین احساساتی خودم هستم

دوستان عبارت از خانواده ای هستند که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار


 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
هانس زيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود در كمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد
.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم
!"
زبانم بند آمده بود.فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كرده بود
.
او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپي از كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت
.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990،000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقولي بخاطر 10،000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقي مانده است؟" بله او هانس زيمر نویسنده و مخترع بزرگ سيستم نوشتن ديجيتال بود .روحش شاد

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».
نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشیدتق...!»بدنش لرزیدنکند که
...»
مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کردنکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه


...
و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشون است

زندگي ساختني است نه گذراندني

اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن

امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا

امروز نخستین روز آینده توست.

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم

آنانکه آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می کنند نمی توانند خود از آن بی بهره باشند

زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد

چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند

مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست

بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره،وقتی نا امید شدیبه یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تومحتاجه. . . عجیب ترین صدایی که شنیدم چک چک قطرات آب بود..... منظم و کشدار و تاثیر گذار.....مثل صدای برهم خوردن بال فرشته....


دربیکرانه زندگی دو چیز افسونم میکند

آبی آسمان را که میبینم و میدانم که نیست

خدارا که نمیبینم و میدانم که هست

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
ثروتی به نام دوست خوب

 يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه

 هاي كلاس را ديدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با

خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بيکار

است!" من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني

 خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين

 انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر

 اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم.

بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي

گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش

 مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها چرا اینقدر منو اذیت میکنند!" او به من نگاهي كرد و گفت: "

متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري

قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه

 او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت

 كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با

چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش

آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم

فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جک

 را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح

دوشنبه رسيد و من دوباره جک را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا

 بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن

طرف مي بري!" جک خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و

 جک بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده

افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه

دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت

 دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. جک كسي بود كه

قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن

روز روبروي همه صحبت كنم. من جک را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني

 به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم

 به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين

دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!" او با يكي از

اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي". گلويش

 را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني

است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر

 برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به

همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي

بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم." من به دوستم با ناباوري نگاه مي

كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن

تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي

 كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي

 بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين

كار غير قابل بحث، باز داشت." من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي

 دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه

 هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي

زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير

رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون

 نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به

 شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. " دوستان،‌ فرشته

هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."

 

ما براي تنبيه شدن به دنيا نيامده ايم . براي درس گرفتن آمده ايم ، هر رويدادي در زندگي ما توان بالقوه آن را دارد كه ما را تحول كند و از ميان همه رويدادها، سختي ها و مصيبتها ، بيشترين توان را براي تغيير تفكر ما دارا هستند. طوري رفتار كنيد كه گويي در وراي هر حادثه اي ، هدف و مقصودي نهفته است.

اگر در جستجوي خوشبختي و معناي زندگي هستيد تمام توجه خود را به لحظه اكنون معطوف كنيد و به ياد داشته باشيد كه بهترين جا براي آغاز يك زندگي جديد ، همين جايي است كه اكنون هستيد. در اين صورت جهان هستي ، در قبال اين نگرش ، پاداشهاي فراتر از انتظار به ما مي دهد

اگر عشق واقعي وجود داشته باشد ، هرگز به وابستگي تبديل نمي شود ." در غير اين صورت" عشق فقط دانه ي دام بوده .تو در پي صيد يك ماهي به نام وابستگي بوده اي و عشق فقط طعمه اي بوده تا ماهي را بگيرد . وقتي كه ماهي صيد شد طعمه دور انداخته مي شود. (اشو

کسانی که سعی می­کنند کاری انجام دهند و شکست می­خورند در نهایت از کسانی که هیچ­کاری نمی­کنند و موفق هم می­شوند بهتر خواهند بود

تسلیم­شدن به معنای شکست خوردن نیست. بیشتر اوقات با کمی بخشش بیش از آنچه تصور می­کنیم به دست خواهیم آورد

من مهمتر از گرفتاریهای شخصی خودم هستم.

هیچ چیز مخربتر از یکنواختی نیست

مردم خواهان ثروت هستند، اما آنان نیازمند رسیدن به کمال­اند

من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم

اگر نتوانسته­اید تا حدی خودتان را عفو کنید، چگونه می­توانید دیگران را عفو کنید؟

همه انسانها در تلاشند که بدانند زندگی چیست و تا سرگرم این موضوع هستند نمایش به پایان می­رسد

با زبان خوش و مهربانی می­توانید فیلی را با مویی بکشید

وقتی که در کلاس عشق تدریس می­کردم به دانشجویان می­گفتم بیش از بیست سال با مادرتان زندگی کرده­اید. اگر گفتید چشمهایش چه رنگی است؟!

ما دو گوش و یک زبان داریم، برای اینکه بیشتر از حرف زدن گوش بدهیم

داشتن رفتار دوستانه مثل لبخند زدن به کسی، به گفت و گو پرداختن، تعریف کردن، بیان کردن یک احساس صادقانه، همه چیزهایی است که به علت تمرین نکردن از آنها می­ترسیم

آن زندگی که به امید فردا بگذرد، همیشه یک روز عقب مانده است

خود واقعی ما بسیار بهتر از کسی است که آن را جعل می­کنیم

وقتی که از آنچه داریم می­بخشیم، آماده­ایم آنچه را نیاز داریم بگیریم

مدتی هست که در قسمت آمار گیر سایت میبینم دوستانی از طریق سرچ گوگل وارد وبلاگ میشوند چندتا جمله سرچ شده خیلی جالب به چشمم خورد :

چطور میتوانم کاری کنم شوهرم به زندگی پایبند باشد

چکار کنیم کسی نتواند همسرم را تحریک کند

چگونه با دوست پسرمان ازدواج کنیم

چطور میتوانم شوهرم را عاشق خود کنم

چگونه همسرم را نوازش کنم

و..............

هیچ راه خاصی نداره تنها کاری که میشه کرد اینه که اجازه بدهید طرف مقابل خودش باشه هرچی بیشتر دست و پا بزنید بیشتر تو عمق فاجعه فرو میروید شما خودتان باشید و اجازه بدهید طرف مقابل هم خودش باشد اون موقع طعم واقعی آرامش و عشق رو احساس کنید .نگران هر چیزی که باشید سرتون میاد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

مانوئل اوريب مکزيکي که پيش از اين رکورد چاق ترين مرد جهان را از آن خود کرده بود اکنون قصد دارد رکورد ديگري نيز به نام خود ثبت کند. او قصد دارد رکورددار کاهش وزن شود. اوريب که وزني معادل يک کاميون کوچک (نيم تن) دارد، شش سال است از خانه خارج نشده است. او از سال 2006 رژيمي شامل گريپ فروت، سفيده تخم مرغ، ماهي، مرغ، سبزيجات و بادام گرفت و بيش از 200 کيلوگرم از وزنش کاست. او اکنون وزني معادل 280 کيلوگرم دارد و کماکان نمي تواند راه برود اما اميدوار است بتواند ماه آينده براي جشن گرفتن چهل و سومين سالگرد تولدش از خانه خارج شود. او بنا است با تختش حرکت داده شده و با استفاده از جرثقيل به يک کاميون منتقل شود تا به منطقه يي سرسبز در نزديکي محل اقامتش، مونتري، برود. او مي گويد؛(دو سال پيش هنگامي که همسرم مرا ترک کرد من قصد خودکشي داشتم اما اين معجزه است که من توانسته ام ادامه بدهم. خداوند پزشکان را براي کمک به من فرستاد.) اوريب طي دهه 1990 به شدت به غذاهاي آماده معتاد شد. او در آن زمان در ايالات متحده زندگي و کار مي کرد و پيتزا و همبرگر اصلي ترين غذاهاي او را تشکيل مي دادند. در بازگشت به مکزيک اوريب که به شدت چاق شده بود به خوردن غذاهاي چرب ادامه داد تا آنجا که در ورژن سال 2008 کتاب رکوردهاي گينس، نامش به عنوان چاق ترين مرد جهان ثبت شد. ديگر هيچ لباسي در فروشگاه ها به اندازه او پيدا نمي شد و تنها وسيله يي که براي رفع کسالت داشت گپ زدن با همسايه ها از پنجره کنار تختش بود. اوريب براي برداشتن چربي هاي شکمش دست به دامن جراحان شد، اما عمل باعث افزايش چربي و ورم در شکمش شد. همسر اوريب نيز او را ترک کرد و وضعيت سلامت و اقتصادي اش بدتر از پيش شد. او در تلويزيون حاضر شد و تقاضاي کمک کرد. اوريب که مادرش مراقبت از او را برعهده دارد، به صورت رايگان تحت درمان چندين پزشک قرار گرفت و با استفاده از يک رژيم پرپروتئين و کم کربوهيدرات کاستن از وزنش را آغاز کرد و اکنون با توجه به سرعتش در وزن کم کردن قصد دارد نامش را بابت وزن کم کردن در کتاب گينس ثبت کند. پيش از اين روزالي بردفورد امريکايي که در سال 2006 درگذشت، رکورد کاهش وزن زنان را براي خود ثبت کرده بود. او توانسته بود بيش از 350 کيلو وزن کم کند. رکورددار کاهش وزن در مردان جان بروئر مينوش است که توانسته حدود 400 کيلو وزن کم کند. اوريب مي گويد قصد دارد تا سال 2010 وزن خود را به 115 کيلو برساند. يعني حدود 380 کيلو از وزن خود کم کند. او قصد دارد پس از رسيدن به اين وزن از خانه خارج شود و زندگي خود را به آگاهي دادن به ديگران در مورد تغذيه سالم بگذراند.

پس میشود هر کار سختی را با برنامه ریزی و تلاش به سرانجام رساند

عاشق و آزاده باشید در سایه پرودگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
شب‌ عجیبی‌ بود و چتی‌ غریب.


ثانیه‌ها، دقیقه‌ها و ساعتها گذشت‌ و من‌ انگار در این‌ دنیا نبودم: "گم‌ شده‌ بودم".

لحظه‌ای‌ دیگر، همان‌طور كه‌ چشمانم‌ بر صفحهِ نمایش‌ رایانه‌ دنبال‌ پیامی‌ جدید از سوی‌ آن‌ آشنای‌ غریبه‌ می‌گشت، صدای‌  گوشم‌ را نوازش‌ داد

صدا صدای دل بود

چت با اوس کریم

من:وااااي؛ نكنه از ليستت بنده هات delete ام كردي ؟

پس بگو چرا pm ميزارم جواب نميدي 

نه؛ ولي تو با معرفت تر از اينائي

خدايا؛ تواي كه فقط بهم دروغ نميگي

پس چرا تو بهم جواب نميدي ؟

خدايا من ignore شده روزگارم 

حالا كه اينطوره منم ولت نميدم

اينقدر buzz ميزنم تا تو جواب بدي

اوس کریم:حرفهات تمام شد میشه منم یک سلامی بکنم؟

من:ببخشید سلام ،من که همیشه شرمنده ات هستم تا بوده شما امدی سراغم و حالمو پرسیدی

اوس کریم:چه عجب این چیزها یادتم میمونه

من:

اوس کریم :چیه باز کارت کجا گیر کرده امدی سراغم؟

من:آبروم رو نبر میدونم تا کارم گیر نکنه یادت نیستم ولی تو همیشه رفیقی ،همراهی حتی قبل اینکه من چیزی بخوام

اوس کریم : فقط خوشحالم بعضی وقتها باز راستش رو میگی

من:تشنه هستم ولی خسته میدونی اوس کریم یه بنده داری خیلی باحاله یه شعری میخونه میگه

می خوام برم پا ندارم میخوام نرم جا ندارم ،گریه کنم دل ندارم ،داد بزنم نا ندارم

اینه حکایت من.راستی خودمونیم ترانه هم گوش میدی؟ جون من بگو از صدای کدومشون بیشتر خوشت میاد

اوس کریم :باز خندیدم روت زیاد شد من از صدایی خوشم میاد که از دل بر بیاد و بر دلها بشینه

من: خدا جون یک چیزی بگو آویزه گوشم کنم

اوس کریم :نه اینکه هر چی میگم انجام میدی و همیشه بهش عمل میکنی ،پس برا همینه گوشهات اینقدر آویزون و دراز شده از بس بهش نصیحت آویزونه .ولی باشه میگم بپرس

من: خدايا چطور میشه بهتر زندگي کرد؟

 اوس کریم:: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.

من: بازم بگو تو دلم غوغاست

سه چيز در زندگي هيچ گاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچ گاه نبايد از دست بروند: ارامش، اميد و صداقت سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رويا ها، موفقيت و شانس سه چيز در زندگي از باارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

من: خدایا وقتی به ندای درون گوش میدم آرامش عجیبی بهم دست میده بیشتر دلم میخواد بهت نزدیک بشم ولی هنوز اسیرم پاهام بستست از خیلی دلبستگها که مانع من هستند نمیتونم دل بکنم

هنوز اسیر دنیای خیالی خودم هستم چیکار کنم لذت بیشتری از زندگی واقعی که شما هستید ببرم یعنی چطور شما رو بهتر ببینم؟

اوس کریم:بگذار یک چیزی برات تعریف کنم

برای اولین بار که یک سکه 25 سنتی رو از روی زمین پیدا کرد

کلی بهش حال داد با هاش یه بستنی خرید . اونموقع 9 سا لش  بود

دفعه بعد یک اسکناس 1 دلاری و خلا صه کم کم عادت کرد هنگام

 راه رفتن بیشتر حوا سش رو به زمین اطرافش معطوف کنه . سالها

از پی هم اومدن و رفتن حا لا 63 ساله شده بود و تا اون روز جمعا

14 دلار و 65 سنت رو از روی زمین پیدا کرده بود اما این به قیمت

از دست دادن تما شای 45 رنگین کمان صدها غروب و طلوع در کنار