|
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
|
|
|
|
||||
|
شیوانا درراه مدرسه ازکناردرختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده وبه خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنارمرد نشست ومسیرنگاهش راتعقیب کردوآهسته زیرلب زمزمه می کرد: الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند. ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟مرد جوان لبخند تلخی زد وپاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام . تقریبا همه چیزم را از دست دادم و بعد ازایام شادی آسایش سخت ترین لحظات را تجربه کردم. باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت :آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی ازآدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند.بعضی از آنها دیگرامیدی به طلوع خورشید ندارند.این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند.اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند ،یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند. اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود. اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش،آسمان را پر خواهد کرد.اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شوو صد البته کمی هم صبر داشته باش! بدان از چيزی که هميشه می ترسی روزی قدرتی شگرف به تو خواهد بخشيد. اشتباه برای بار اول اشکالی ندارد اما تکرار دوباره آن نابخشودنی است افسوس که بايگانی ذهن ما ثبت لحظه های ناگوار را خيلی بهتر از لحظات خوش انجام می دهد هرگز نخواهی توانست از شر افکار مزاحم راحت شوی مگر آن که همان باشی که هستی بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق , تر , است بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا شک دردی است آنقدر تنها و بی کس که نمی داند ایمان برادر دوقلوی اوست تنها یک بار از سخن باز ماندم. وقتی شخصی از من پرسید:" شما کیستید؟ هر انسانی دو نفر است : یکی بیدار است در تاریکی و دیگری خواب است در روشنایی ایمان واحه ایست در کویر که کاروان فکر هرگز از آن حوالی عبور نخواهد کرد زندگی افسانه افسانه هاست ....انکه دل بندد به او دیوانه دیوانه هاست سعی کن دست دادنت مانند یک قرارداد امضا شده معتبر باشد آموخته ام که زمان زیادی نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که خط ظريفي بين كمك كردن به كسي و تغيير دادن او وجود دارد . اگر قصد داري كسي را عوض كني اين كار زشت ترين كارهاست .اين كار محكوم نمودن گوهر آن شخص است . كمك به ادمها كه خودشان باشند زيباترين كارهاست تمام آنچه تا به حال در زندگي ات رخ داده يا فرصتي براي رشد و ترقي توست يا مانعي براي رشد و ترقي ات . خودت انتخاب كن مرتكب خطا شدن به اين معني نيست كه ارج و قرب تو كمتر شده ، معني اش اين است كه از اشتباهات چيزي ياد مي گيري ، به همين سادگي همیشه روشنترین آینده ها بر روی گذشته های فراموش شده شکل می گیرند پس تا غم و غصه های گذشته رو فراموش نکنی نمی توانی به آینده های روشن دست پیدا کنی از دانش آموزانی که برای بدست آوردن مخارج درسی شان آدامس و آبنبات و خوراکی می فروشند خرید کن نه در باده نوشان صفا ديده ام زنامردميها نرنجد دلم كه از چشم خود هم خطا ديده ام به خاكستر دل نگيرد شرر من از برگ چشمي بلا ديده ام وفاي تو را نازم اي اشك من كه در ديده عمري تورا ديده ام طبيبا مكن منعم از جام مي كه درد درون را دوا ديده ام حريم خدا شو چه شبها دلم كه خود را ز عالم جدا ديده ام از آن رو نريزد سرشكم ز چشم كه در قطره هايش خدا ديده ام برو صاف شو تا خدابين شوي ببين من خدا رو كجا ديده ام عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند! همیشه همینطوری نمیمونه که: زندگی گلابی تر از این حرفاس نکته دوم عطسه يكي از معمولترين اصواتي است كه در فصل بهار و در زمان گرده افشاني درختان به گوش مي رسد. اما متخصصين رشته زبان اشاره (body language) معتقدند نوع عطسه كردن نشانگر شخصيت افراد است. من همیشه بدون استثناء ۳ بار پشت سر هم عطسه میکنم یعنی شماره ۴ آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
میگم گازت بگیره ها
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد : " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است." سر گشته بودن در وادی امید بهتر از بدبینی است در نهایت هیچ چیز اهمیت ندارد اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند. با مشکلات مي جنگيم که به آسايش برسيم ، وقتي به آسايش رسيديم آسايش را غير قابل تحمل مي دانيم انسان هيچ وقت بيش تر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است . خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست با سنگهایی که در سر راهت میگذارند هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی . خواندن نسخه كسی را شفا نمی دهد زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي كه پارس ميكند سنگ پرتاب كني، هرگز به مقصد نميرسي آنكه پرنده نيست نبايد بر پرتگاهها آشيان سازد(پس نترس، برو) در دستانم ____________خطی نیست نه خطی که طول عمرم را نشان دهد نه خطی که آینده ام را بگوید ونه خطی که مرا به کسی برساند من تمام خطوط دنیا را در چشمانم پنهان کرده ا م تا از نگاه متعجب کف بین ها دلم راحت شود عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا حالا شده به هر دری زده باشید که وضع زندگی خودتون رو بهتر کنید يا اينكه مسئله اي براتون پيش اومده و سعي كنيد اون رو حل كنيد ؛ روشهاي زيادي رو امتحان ميكنيد ، چند تا كتاب مي خونيد ، از جمله هاي تاكيدي استفاده مي كنيد، سعي مي كنيد باورتون رو درست كنيد،از تصوير سازي ذهني استفاده مي كنيد و ..... ولي هيچ تغييري نمي بينيد . اون موقع است كه با خودتون فكر مي كنيد كه اصلاً ميشه تغييري ايجاد كرد يا تقدير من اين است كه همين جوري زندگي كنم و بايد بسوزم و بسازم .
ترديدهايمان خائنيني هستند كه با نصايح خود ما را از اهدافمان باز مي دارند در حالي كه تصميمي راسخ و شروعي بموقع ، فتح و پيروزي را نصيبمان مي سازد. وقتي شما شروع به شستن يك ظرف كثيف مي كنيد، ابتدا به نظر مي رسه كه ظرف داره كثيف تر ميشه ولي اين فقط به خاطر اينه كه آلودگيها از جاي خودشون كنده ميشوند و به سطح ميان و وقتي شما به شستن ادامه بديد ، آلودگيها از بين مي روند و ظرف تميز ميشه . پيش از سحر تاريك است اما تاكنون نشده كه آفتاب طلوع نكند . به سحر اعتماد كنيد . يه روزي يه جايي يه جوري يه كسي يه چيزي صبر داشته باش صبر داشته باش آن روز خواهد آمد خیلی وقتها حواسمان به ورودی هایی که اجازه می دهیم داخل روحمان بشوند نیست، چیزهایی که می گذاریم گوشهایمان بشنوند،چیزهایی که می گذاریم چشمهایمان ببینند، حرفهایی که می گذاریم زبانمان بزند، جاهایی که می گذاریم پاهایمان بروند و ازهمه مهمتر، فکرهایی که می گذاریم از سرمان بگذرند و گاهی هم آنجا لانه کنند. بعد دائما ً می آییم و گله می کنیم که نمی دانیم چرا ته دلمان حس آرامش واقعی را نداریم، چرا دائما ً پریشانیم و... می گویند برخی از عرفا و دراویش در زمانهای قدیم، یک سنگ کوچک داخل دهانشان می گذاشتند . هروقت می خواستند حرفی بزنند یا جوابی بدهند، مجبور بودند سنگ را از دهانشان در بیاورند. همین کار فرصتی می شد برای این که فکر کنند یا حرفی که می خواهند بزنند باعث خیر می شود یا نه. اگر نه، سکوت می کردند، سرشان را پایین می انداختند و می رفتند. خدا به میهمانی دلی می آید که جا برایش باشد. آیا ترس بهترین فرصتها را از شما می گیرد؟ هر کس از مشکلاتی که ترس در زندگیش پدید می آورد آگاه است و هرگاه که شما در خدا قدمی به جلو بر میدارید اطاعت از خدا در رویارویی با ترس ترس میخواهد شما را به عقب براند. ترس میخواهد توسط افکارتان به شما حمله کند. اما شما میتوانید از ترس آزاد باشید. اتفاقاتی که هر روزه در زندگی ما رخ میدهند تجربه می کنیم. خوف اغلب به شکل نامحسوسی بر افکار شما اثر میگذارد و به شکل اضطرابی در می آید که حتی می تواند ضربه ای اساسی به ایمان شما بزند. دوستان عزیزم احتمالا" دیگه نمیتونم زیاد به شما عزیزان سر بزنم .پیشاپیش از همگی عذر خواهی میکنم عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همیشه دعا می کردم چیزهای معینی باشم و چیزهای معینی بدست بیاورم. لطفا ً مرا موفق کن. لطفا ً به من قدرت بده به شدت کار کنم.لطفا ً برایم هم صحبتی مناسب پیدا کن. لطفا کمک کن کتاب بزرگی بنویسم.حالا تنها برای یک چیز دعا می کنم: لطفا ً قلب مرا سرشار از عشق کن تا بتوانم همه ی وجود خودم را و همه بخشهای آن را در برگیرم. این همان دلیلی است که من به حفاری ژرف درون خود پرداختم...دلیلی برای اشتیاق به زیستن شاد به صورت مجموعه ای از تناقضات پرشور. " شما" ی واقعی؛ کامل و معتبر، به آسانی با همه ی انتظارات سایر مردم تطبیق نمی پذیرد. لبه های بسیاری خواهید داشت.شکل دلخواه را نخواهید داشت. گنجی یگانه و بی نظیر خواهید بود. و هنگامی که به رشد و نمو ادامه می دهید،شکل شما تغییر می کند تا هنگامی که همزمان تیز و صیقلی و تاریک و روشن شوید، همچون الماسی نادر و درخشان. افرادی هستند که با شخصیتشان و بواسطه اعمالشان، به ما فشار میآورند و ما را ناراحت و درگیر می کنند، این افراد در واقع بزرگترین معلمان ما هستند و بعنوان آیینه ای برای ما عمل می کنند و به ما می آموزند که چه چیزهایی را نیاز داریم تا درباره خودمان آشکار سازیم و بدانیم.دیدن چیزهایی که در دیگران دوست نداریم، به ما کمک می کند تا خود را عمیقتر مشاهده کنیم وبه مسائلی که نیاز به درمان، متوازن شدن یا تغییر دادن دارند، پی ببریم. در این مقوله، وقتی به کسی بگوییم که بهتر است درک کند که شخصیتی که آزارش می دهد ، در واقع تصویری از خود وی را در مقابل آیینه نشان می دهد، فرد قویاً مقاومت خواهد کرد و بحث خواهد کرد که او، آن شخص عصبانی، خشن، افسرده ، شاکی، منتقد و محکوم که آیینه/معلم وی نشان می دهد نیست و مشکل در شخص مقابل وجود دارد.، درست است یا غلط؟! چقدر خوب و راحت می شد اگر ما می توانستیم همیشه، تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم، اما همیشه به این آسانی نیست. در ابتدا از خود بپرسید : " چنانچه مشکل ، واقعا ً در شخص دیگر است نه در من، پس چرا نزدیک آن شخص بودن تا این حد بر من تأثیر منفی می گذارد و من را ناراحت می کند؟! " در اینجا به مواردی که ایینه ها ممکن است بازتاب کنند، اشاره می کنیم: بطور مثال : * نقص های ما همه افراد، عیب و نقص هایی در وجودشان دارند، اما دیدن این عیبها در دیگران بسیارآسانتر است تا دیدن آنها در وجود خودمان.اما آیینه های درونمان به ما کمک می کنند تا قادر شویم نقص های خود را واضح تر ببینیم. * تصاویر اغراق آمیز غالبا ً این آیینه ها، برای جلب توجه ما اغراق می کنند. چیزی که ما می بینیم، بزرگنمایی شده است تا ما واضح تر مشاهده کنیم و ناظر بر آن باشیم، بنابراین از پیام چشم پوشی نخواهیم کرد و اطمینان حاصل خواهیم کرد که تصویر بزرگ را گرفته ایم. برای مثال: گرچه شما از نظر شخصیتی، به هیچ وجه شبیه یک تیپ شخصیتی انتقادگر غیر قابل تحمل نیستید که آیینه درونتان آن را بازتاب می کند، اما دیدن این رفتار در آیینه تان، به شما کمک می کند که ببینید چطور عادتهای ایرادگیری شما و اینکه همیشه بدنبال چیز کوچکی می گردید تا از آن ایراد بگیرید در روند زندگی شما تأثیر می گذارد. * احساسات سرکوب شده آیینه ما ، غالبا ً احساساتی را بازتاب می کند که ما براحتی در طی زما ن، آنها را به نحوی سرکوب کرده ایم. دیدن فرد دیگری که آن احساسات مشابه را نشان می دهد، خیلی خوب آن احساسات سرکوب شده ما را لمس می کند و به ما کمک می کند تا احساسات سرکوب شده مان به سطح بیایند و برون ریزی شوند.و این مسأله به توازن و شفای ما ، کمک شایانی خواهد کرد.
خانواده، دوستان و همکارانمان، غالبا ً به صورت آگاهانه ، متوجه ی این نقشه آیینه ای خود برای ما نیستند. با این وجود ، این تصادفی نیست که ما با مجموعه ی خانواده و روابطمان، برای اینکه چیزی از هم یادبگیریم، مرتبط هستیم. اعضای خانواده ما ( والدین، کودکان، خواهرها و برادرها) ، غالبا ً در بازتاب آیینه ای ما ، نقش عمده ای دارند.این به آن خاطر است که ، برای ما بسیار دشوار است که از آنها قایم ( پنهان ) شویم و یا فرار کنیم. علاوه بر این، دوری کردن و سعی در مواجه نشدن با ایینه هایمان کاری بی حاصل است ،چرا که دیر یا زود، آیینه ای بزرگتر در مقابلمان ظاهر خواهد شد و به طریقی سخت تر ما را در مصاف با آن چالش قرار خواهد داد، یعنی درست همان چیزی که از آن اجتناب می کردیم. بالاخره اینکه، با اجتناب و دوری کردن از یک شخص خاص، ما آرزو می کنیم که زندگیمان کم استرس تر شود اما این راه الزاماً در دراز مدت جواب نمی دهد. چنانچه ما از شخصی فرار کنیم بدون اینکه بفهمیم چه چیزی را باید در مورد این رابطه مان بفهمیم و یاد بگیریم ، باید منتظر این باشیم که خیلی زود، دوباره با شخص دیگری روبرو شویم که همان تصویر را برای ما بازتاب کند.و پس از آن دوباره و سه باره و چهارباره این اتفاق خواهد افتاد، تا زمانی که ما تصویر بزرگ را بگیریم و شروع به فرایند تغییر و پذیرش کنیم. زمانی که ما با شخصیتی مواجه می شویم که آن را آزاردهنده و ناراحت کننده می یابیم، این می تواند چالشی باشد تا درک کنیم که این موضوع یک موقعیت عالی است تا درباره خودمان چیزی یاد بگیریم. با تغییردادن دیدگاهمان و سعی در فهمیدن اینکه معلمان ما در آیینه هایشان، چه چیزی را به ما نشان می دهند ، می توانیم شروع به برداشتن قدم های کودکانه در جهت پذیرش، یا شفای آن زخم ها و بخش های از هم گسیخته درونمان نماییم.به مجرد اینکه یاد می گیریم چه کاری را نیاز داریم تا انجام دهیم ؛ زندگیمان را سازگار می کنیم و آیینه هایمان تغییر می کنند. انسانها به زندگی ما می آیند و می روند، بنابراین ما همیشه می توانیم آیینه های جدیدی را برای اینکه میزان پیشرفت خود را در آنها ببینیم، به سوی خود جلب کنیم. همچنین ما نیز بطور ناخودآگاه، بعنوان ایینه ای برای دیگران عمل می کنیم.ما در زندگی هم معلم و هم دانش آموزیم.دانستن این موضوع باعث شگفتی من می شود که هر روز با اعمال خود، چه درسهایی را به دیگران عرضه می کنم.از هم اکنون ، من سعی بر تمرکز بر بازتاب هاب خود را دارم و اینکه، افراد ی که در حال حاضر با من در ارتباط هستند، سعی در آموختن چه چیزهایی به من دارند. زندگی یک سفر شفابخش، سراسر معجزه، خارق العاده و ادامه دار است..... محال از طرز فكر كردن ما به وجود مي ايد ادم ها سعي مي كنند كه وقت كشي كنند در حالي كه اين زمان است كه انها را مي كشد. لحظه اي به لاك پشت بنگريد او تنها وقتي پيش مي رود كه گردنش را از زير لاك بيرون بياورد براي كشف زيبايي است كه زندگي مي كنيم باقي همه انتظار است و انتظار به اينده فكر نمي كنم زيرا به زودي فراخواهد رسيد نعمت هاي خود را بشماريد نه محروميت ها را همه مي خواهند بشريت را عوض كنند دريغا كه هيچ كس در اين انديشه نيست كه خود را عوض كند. هر كجا مي روي ، با تمام قلبت برو وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر كار بيهوده اي است مغز ما يك دينام هزار ولتي است كه متاسفانه اكثرمان بيش از يك چراغ موشي از آن استفاده نمي كنيم تنها بنائي كه هر چه بيشتر بلرزه ، محكمتر مي شه ، دله عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک روز یک روستایی داشت به تنهایی قدم می زد و در رویای آینده خود فرو رفته بود. زیر یک درخت ایستاد تا قدری استراحت کند و با خود فکر کرد : " کاشکی من ثروتمند بودم". وقتی به خانه برگشت با شگفتی ملاحظه کرد که در محل خانه به جای کلبه یک خانه بزرگ قرار دارد و داخل آن پر از انواع جواهرات است. فورا ً فهمید که درخت آرزو را یافته است. آن مرد جوان این موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشت که ثروتش را از کجا بدست آورده است. همان شب آن دهکده را ترک کرد و دیگر هرگز در آنجا دیده نشد. اما یک سال بعد با تبری به سراغ آن درخت آمد و ناسزاگویان ضرباتی بر آن وارد کرد. او در حالی که گریه می کرد می گفت تو به من نگفتی مورد حسد مردم قرار می گیرم و حالا بیچاره شده ام. من دیگر نمی توانم به کسی اطمینان کنم و نمی دانم که اگر کسی مرا دوست دارد بخاطر خودم است یا ثروتم. من شب و روز نگرانم که همه چیزم را از دست بدهم. چون بلد نیستم با این همه پول چکار کنم. او آنقدر به درخت ضربه زد تا خسته شد، اما درخت نیفتاد. زمانی چند گذشت تا اینکه یک روز زن جوانی از همان روستا که در جنگل سرگردان بود برای استراحت زیر همان درخت نشست. ناگهان آرزویی به ذهنش رسید : " چقدر خوب بود که من مشهورترین زن دنیا می شدم." وقتی به خانه رسید گروه کثیری از خبرنگاران با دوربین تلویزیونی شان در آنجا جمع شده بودند. به محض آنکه آنها زن جوان را شناختند با جیغ و فریاد اطراف او را گرفتند. زن از فشار جمعیت از حال رفت. فردا صبح که به هوش آمد دید خبرنگاران با دوربینهایشان هنوز آنجا هستند، دستی برایشان تکان داد و سوار یک ماشین لموزین شد و دیگر در آن دهکده دیده نشد. اما سال بعد او پنهانی با یک تبر به طرف درخت آرزو آمد و در حالی که دائما ً ناسزا می گفت، ضربات محکمی به آن درخت وارد کرد. او می گفت : " تو به من نگفتی که دیگر هیچکس مرا تنها نخواهد گذاشت. نگفتی من بدون اینکه مردم به من خیره شده باشند هیچ کجا نمی توانم بروم. به من نگفتی که کوچکترین پریشان احوالی من به صورت یک تراژدی بزرگ در رسانه ها منعکس می شود و هر روز صد ها نفر از من درخواست کمک می کنند، در حالی که من به سختی زندگی خودم را اداره می کنم! او ضربه محکمی به درخت آرزو زد، اما درخت نیفتاد."
زمانهای بیشتری گذشت تا اینکه روزی یک زن جوان که می خواست مادر شود،در جنگل قدم می زد. وقتی به زیر آن درخت رسید و از خیال داشتن یک کودک خوشحال بود با خود می اندیشید که من در این دنیا هیچ چیز جز عشق فرزند و شوهرم را نمی خواهم. چقدر خوب خواهد بود که آنها همیشه مرا دوست داشته باشند. وقتی او به خانه رسید شوهرش با آغوش کشیدن و بوسه از او استقبال کرد دو هفته بعد کودکش متولد شد و از آن لحظه که کودک چشم گشود ، عاشقانه به مادرش خیره شد. مدتها از این تاریخ گذشت تا اینکه مادر دوباره به جنگل بازگشت.این زمان پنج سال طول کشید و زن با لباسهای کهنه و پاره پاره و با تبری در دست ناسزاگویان و خشمگین به آن ضربه وارد کرد.او می گفت شوهرم آنقدر مرا دوست دارد که حاضر نیست از کنار من دور شود و به سر کار برود و حالا ، پولی نداریم. کودکم در تمام لحظات گریه می کند، مگر اینکه من در کنارش باشم. گرچه آنها واقعا ً به من عشق می ورزند، اما من دیگر آرامش ندارم، من بدبخت ترین زن روی کره زمین هستم. زن آنقدر بر درخت ضربه زد تا خسته شد اما درخت نیفتاد. مشکل در آنجا بود که آرزوی همه آنها مربوط به خارج از وجود آنها بود و آنها را هم آن درخت برآورده می کرد. هرکدام از آنها خارج از وجود خود تصوری برای ثروت، شهرت و عشق داشتند. اما تصورات همان چیزی نیست که روح تو می خواهد. آرزو باید از درون باشد در آن صورت برترین فرزانگی و خرد درون تو خواهد بود. این سه نفری که به درخت آرزو دست یافتند، آرزویشان برآورده شد، به آنچه می خواستند رسیدند و بنابراین زندگیشان تغییر کرد، اما این تغییر فقط در جنبه بیرونی زندگیشان رخ داد.آنها فراموش کردن که برای جنبه های درونی زندگیشان آرزو کنند. مرد ثروتمند صرفنظر از میزان دارایی اش، از نظر درونی ثروتمند نبود. آن زن مشهور، صرف نظر از میزان شهرتش، به لحاظ درونی شهرت نداشت. آن مادر نیز صرف نظر از اینکه چقدر دوستش داشتند، نمی دانست چگونه باید به خودش عشق بورزد. آرزوهایتان دقیق و واضح و مشخص باشد. به یک پژوهش دقت کنید : از مردم سوال شده بود که : " خواسته شما چیست؟ " و بعد از آنها پرسیده شده چرا ؟ س- آرزوی شما در این لحظه چیست ؟ ج _ من دوست دارم زیبا تر باشم. س- چرا؟ ج- چون در آنصورت مهم تر بوده و اعتماد به نفس بیشتری پیدا خواهم کرد. س- چرا؟ ج- چون مردم به من توجه خواهند کرد و این مهم است. س- چرا؟ ج- برای اینکه این احوال ، مرا خوشحال می کند و من دوست دارم خوشبخت باشم. نتیجه محققین اینست که اگر کلمه " چرا" را به اندازه کافی از مردم سؤال کنی در نهایت جواب تمامی آنها به اینجا می رسد: " زیرا می خواهم خوشبخت و شادمان باشم." مهم نیست در شروع پاسخ های آنها پول ، شهرت، نام یا شغل بهتر باشد، نهایتا ً همه در آرزوی خوشبختی اند.خوشبختی واقعی را در درونتان جستجو کنید. چیزهای قشنگ دنیا به طور مساوی تقسیم نمی شوند، بعضی ها بیشتر از سهمشان می گیرند و بعضی ها کمتر و این فقط مربوط به آرزوهای دنیای خارج از آنهاست. تبصره : خواسته هایتان دقیق و واضح و مشخص باشد با تمام جزئیات، گویی قبلا ً رخ داده، آیا در صورت وقوع باز هم به همان اندازه خواستارش هستید؟ خواسته واقعی خود را دریابید و مستقیما ً همان را طلب کنید. آن را در ذهنتان به تصویر بکشید و به گونه ای رفتار کنید که گویی آنرا دریافت کرده اید در این صورت زودتر به آرزوی خود میرسید چون شرایط ورودش را مهیا کرده اید عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۲۵ دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه." جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من.هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده! خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم. باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد. یادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشیم، بیش تر و بزرگ تر نمی تواند داخل شود.
نام افرادی را که می دانید نیاز به شفا یا پشتیبانی یا کمک ویژه ایی دارند بنویسید. آنگاه عبارت تأکیدی مناسب ( عبارتی مثبت به زمان حال ) را که واقعیت دلخواهتان را برای کمک به آنها شرح می دهد، بنویسید. آنگاه هربار که به آن نگاه می کنید، انرژِی مثبت خود را به آنها هدیه می دهید.آنچه آنها با آن انرژی به انجام می رسانند، به خودشان مربوط است. شما نمی توانید واکنش آنها را کنترل کنید یا زیر نفوذ خود درآورید، اما می توانید آنها را در آنچه که برای خود مناسب می دانند حمایت کنید. مثلا ً: نام : احسان عبارت تأکیدی : احسان به کار دلخواهش سرگرم است و درآمد بسیار خوبی دارد نگذار کسي يک اولويت در زندگي تو بشه،وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني... يک رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن. وقتي دائم ميگي گرفتارم،هيچ وقت آزاد نميشي. وقتي دائم ميگي وقت ندارم،بعد هيچوقت زمان پيدا نمي کني. وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي،اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد. وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم. انتخاب با ماست... وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند. دوباره فکر کن..، عاقلانه رفتار کن. عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به این وسیله من به طور رسمی از بزرگسالی استعفا می دهم و مسوولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم .
می خواهم به یک ساندویچ فرو شی بروم و فکر کنم که ان جا یک رستو ران پنچ ستاره است . می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم ان را بخورم . می خواهم زیر درخت بلوط بزرگ بنشینم وبا دوستانم بستنی بخورم. می خواهم درون چاله ای اب بازی کنم و باد بادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته بر گر دم ٫وقتی همه چیز ساده بود ٫وقتی داشتم رنگ های جدول ضرب و شعر های کودکانه را یاد میگرفتم ٫وقتی نمی دانستم که چه چیز هایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم . می خواهم فکر کنم که دنیا چه قدر زیباست وهمه راست گو و خوب هستند. می خواهم ایمان داشته با شم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبرباشم . می خوا هم دو باره به همان زندگی ساده ی خود برگردم ٫نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک های اداری٫ خبر های ناراحت کننده ٫صورت حساب٫ جریمه و... می خوا هم به نیروی لبخند ایمان داشته با شم ٫ به یک کلمه ی محبت امیز٫ به عدالت٫به صلح٫به فرشتگان٫به باران ٫و به ... این من٫کلید خانه ٫کارت بانک و بقیه مدرک ها مال شما . من به طور رسمی از بزرگ سالی استعفا می دهم.وای چه حالی میده احساس سبکی به آدم دست میده آنکه از انجام عملی پشیمان می شود ، دو برابر بد بخت تر است و دو بار ضعف از خود نشان می دهد زندگی در بهترین شکل آن چیزی جز یک هتل نیست و ما مسافران آن افراد ضعیف الاراده همیشه منتظر معجزات و وقایع خارق العاده هستند، افراد قوی الاراده ، خود خالق معجزات و وقایع خارق العاده هستند اندیشیدن آسان است و عمل کردن دشوار. اما مشکل ترین کارها عمل کردن به چیز هایی است که می اندیشیم برای شناکردن به سمت مخالف جریان رودخانه قدرت و جرات لازم است و الا هر ماهی مرده ای می تواند از طرف جریان آن حرکت کند هر روز صبح در گوشهاي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار ميشود . غزال ميداند كه در آن روز بايد چالاكتر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعيد.در گوشهاي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار ميشود كه ميداند بايد يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد !مهم نيست ما شير هستيم يا غزال . مهم اين است كه بدانيم بايد هر روز چابكتر از روز قبل باشیمعاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدی که در جيب داری قفل را بگشايد.
موفقترين انسانها کساني هستند که توانستهاند در ذهن خود انديشههای مثبت داشته باشند.
سازمانها نه تنها کانون فعاليت بلکه کانون يادگيری چگونه انديشيدن و چگونه زيستن است. در سازمان مثبتانديش افراد آن خود را قادر و توانا ميدانند و نگاهشان به ديگران آکنده از مثبت انديشي است. چنين سازمانهايي قادر خواهند بود هر نا ممکني را به ممکن تبديل کنند و توفيق و کامکاری نصيب خود نمايند. ضمن آشنايي با راهکارهای تفکر مثبت بياييم با زيبا، مثبت، خلاق، هدفمند و اميدوارانه انديشيدن، موفقيت را به سازمانمان دعوت کنيم.
تعريف تفکر مثبت: شيوهای از فکر کردن است که فرد را قادر ميسازد نسبت به رفتارها، نگرشها، احساسات، علائق، و استعدادهای خود و ديگران برداشت و تلقي مناسبي داشته باشد و با حفظ آرامش و خونسردی بهترين و عاقلانهترين تصميم را بگيرد.
افکار مثبت و منفي: افکار مثبت، افکاری سازنده، انگيزه دهنده و انرژی بخش هستند که بر اثر تلقين، تکرار و تمرين به ذهن راه ميیابند و باعث ميشوند ذهن و فکر مثبت شود. در اين صورت کنترل فکر در اختيار ماست، در حالي که افکار منفي، افکاری بازدارنده و مخرب هستند و وقتي به ذهن راه يابند، تعميم يافته و به سرعت تمام ذهن را اشغال ميکنند. در اين حالت ما در اختيار تفکرات منفي خود قرار داريم.
از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است. - آن چيست؟ - «تصميمهاي درست» - و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟ - پاسخ «يك كلمه» است! - آن چيست؟ - «تجربه» - و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟ - پاسخ «دو كلمه» است! - آن چيست؟ - «تصميم هاي اشتباه
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير رابدم بعد ها کشورم هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو هدیه میدهد نه عقل تو بهترین مامن شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری بهترین راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهی نه با زبان آدم منطقى خودش را با شرايط وفق مى دهد... اما آدم غيرمنطقى شرايط پيرامونش را با خودش هماهنگ مى كند. كل پيشرفت بشر بسته به آدم هاى غيرمنطقى است. تخيل آغاز خلق است. آنچه را كه دوست داريد به خيال مى آوريد. آرزوى چيزى را مى كنيد كه در خيالتان وجود دارد و سرانجام چيزى را خلق مي کنيدكه آرزويش را داريد بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد قلب کودک تحقیر شده، به بمبی است که فردا منفجر میشود آیا میدانیم که ترس چگونه باعث از بین رفتن موقعیتهای زندگی ما شده و ما را از بساری از موفقیت ها دور ساخته هر وقت ترسیدید این سوال را از خود بپرسید آیا این من هستم که میترسم؟و اگر نمی ترسیدم چکار میکردم .اولین جواب که به ذهنتان رسید جواب خدا میباشد و همان کار را انجام دهید من امتحان کردم نتیجه واقعا" عالی بود عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||