تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
تصور کن یه بانکی وجود داره که هر روز صبح 86400 دلار به حسابت واریز کنه !
این بانک موجودی هیچ حسابی رو برای روز بعد نگه نمی داره. هر شب بانک هر چقدر از باقی مونده موجودیتونو که نتوسته باشین در طول روز استفاده کنین، پاک می کنه.
شما چی کار می کنین؟
 البته، سوال خوبی نبود .......
 خوب معلومه تا پاک نشده، آخرین سنت رو هم برداشت می کنین.

همه ما چنین بانکی رو داریم؛ که اسمش زمانه.

هر روز صبح، حسابتونو پر می کنه با 86400 ثانیه زمان؛ و آخر شب همه اونایی که بی استفاده موندن و شما روش سرمایه گذاری نکردی، پاک می شن. انگار که گم شده باشن.

جالبه! نه موجودیتونو برای روزای بعد نگه می داره؛ و نه اجازه می ده که برداشت اضافه بکنین. هر روز یه حساب جدید براتون باز می کنه و هر شب همه باقی مونده ها رو می سوزونه. اگه شما نتونی از سپرده روزت استفاده کنی، اون وقت بازنده ای. و هیچ بازگشتی هم وجود نداره. از حساب فردات هم نمی تونی برداشت کنی.

تو باید در زمان حال و با سپرده های همین امروزت زندگی کنی. روش سرمایه گذاری کن تا بعدا بیشترین استفاده رو از سلامتی، شادی و موفقیت هات ببری.

هی! ساعت داره جلو می ره! حواست باشه. بیشترین استفاده رو از امروز ببر.
 
فردریش  نیچه :جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم
 
اُرد بزرگ : ناتوان ترین آدمیان، آنانی هستند که نیروی بدنی خویش را به رخ دیگران می کشند
 
اُرد بزرگ : نگارنده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می نامد ، خود چیزی برای نمایش و بروز ندارد .
 
کریستوفرمورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید
 
نتیجه گیری زود پس از رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است
 
 - جی - ولز : نگذاریم سختی زندگی ، این حقیقت را یادمان ببرد که لحظه لحظه زندگی ، یک معجزه است و در پس آن ، حقیقتی
 
وزن یک تهمت ، سنگین تر از هزار هزار دشنام است
 
ارد بزرگ : هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست بایسته های (وظایف) خویش بترس
 
اشتیل : انسان ترکیب عجیبی است و در عین ناچیزی خود را برتر از همه می شمارد
 
ترس از جدایی ، جدایی ببار می آورد
 
 بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم
 
آندره مصورا : بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است
 
 آدم شجاع یکبار می میرد ولی ترسو هزار بار
 
نانسی سیمس :هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای
 
لامنه : درسهائی که بر زانوی مادر آموخته شده ، آموزش هایی که پدر داده ، همراه با داستانهای شیرینی که در کنار بخاری به گوش خورده ، یادگارهای شیرینی است که هرگز کاملاً از یاد نمی رود .
 
لوتر : دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود
 
کامپ پل : چشمان زیبای اشکبار از لبخند زیباتر است
 
داوید شوارتز : اگر به موفقیت خود واقعا ایمان داشته باشید حتما پیروز خواهید شد
 
این هم تعدادی از ایرانیان موفق در ادامه
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

" آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
 مرد جوان بعد ازیک جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
 حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
 
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
 وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراقهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. "  آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "با دل شکسته دعا کردم ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد

خوشبختی ، داشتن دوست داشتنی ها نیست دوست داشتن داشتنی هاست

مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبی کودکانه داشته باشد

اگر به کسی اعتماد نداری از او پرهیز کن

نگاه مکن چه کسی سخن می گوید ، ببین چه می گوید.

به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد

کسی که به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد

شجاعت مانند عشق از امید تغذیه می کند

در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعتیم تا احتیاط

خاموشی زبان تندرستی انسان است

سخنان شیرین زحمتی ندارند ولی فواید بی شماری به شما می رسانند

نگذارید موریانه نگرانی ، بنای زندگیتان را واژگون کند

پوزش و عذرخواهی دلیل خردمندی است

 شادي خودرابه هيچ چيزوهيچكس وابسته نكن تاهميشه از آن برخوردارباشي

انتظارنداشته باش هميشه آنچه دراطرافت اتفاق مي افتدمطابق ميل وخواسته ات باشد

هنگام عصبانيت هيچ تصميم نگير

زندگي خودراهدفمندكن وبراي رسيدن به اهدافت تلاش كن

باديگران طوري رفتاركن كه دوست داري باخودت رفتارشود

هرگزسعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است

به ديگران كمك كن آنچه راكه مي خواهند بدست آورند

هرگزخودت راباديگران مقايسه نكن ،چراكه توچيزهايي داري كه ديگران درحسرت آنهاهستند.

باشرايط زندگي سازگارباش

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختر

 هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم  ببینم که می خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می دانید برای آخرین بار است که او را می بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می کنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. "
" وقتی داشتید خداحافظی می کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."  او مکسی کرد و درحالیکه سعی می کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما می خواستیم که هرکدام زندگی ای پرازخوبی به اندازه کافی که البته می ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد:
" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند.
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی.
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.
می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید.
اگردوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی کنید بفرستید اگر آنرا نفرستید یعنی که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده اید.
از زندگی لذت ببرید!
تقدیم به همه دوستان عزیزم
آرزوی کافی برای تو میکنم...
 
با تشکر از شهرام عزیز

هرگز سه منبع قدرتی را که همیشه در دسترس شماست فراموش نکنید: عشق، دعا و بخشش.
تنها راه پیش بینی آینده، این است که قدرت شکل دادن به آن را به دست آورید

تقریبا همه مردان می توانند در مقابل مصائب دوام آورند، اما اگر می خواهید شخصیت مردی را آزمایش کنید، به او قدرت دهید.

اگر تشخیص می دادید که تا چه اندازه افکار شما قوی است، هرگز افکار منفی را به خود راه نمی دادید

تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند

تبسم یك لحظه بیش پایدار نیست ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند

پس اگر می خواهید مردم شما را دوست داشته باشند این اصل را فراموش نكنید:


تبسم را فراموش نكنید كه لبخند بی هزینه شما گرانبهاترین هدیه است
 
دوست داشتن کودک به این معنا نیست که تسلیم خواسته های او شویم، دوست داشتن او یعنی از او بهترین بسازیم، به او یاد دهیم که از مشکلات نترسند
 
خشونت، آخرین پناه افراد بی کفایت است
 
عدم خشونت یعنی نه فقط پرهیز از خشونت خارجی و فیزیکی بلکه پرهیز از خشونت درونی و روحی. یعنی نه فقط از تیراندازی به فرد اجتناب می کنید، بلکه از متنفر بودن از او نیز خودداری می کنید.
عشق، برای رحل اقامت افکندن، در قلب شما گذاشته نشده. عشق تا زمانی که نثارش نکنید، عشق نیست
عشق شرایطی است که در آن شادی شخص دیگر، اسباب لازم برای شادی خود شماست.
 
آغاز عشق آنجاست که اجازه دهیم دیگرانی که دوستشان داریم، کاملا خودشان باشند، نه آنکه خود را دگرگون کنند که تصورات ما را شکل دهند.
برای اطلاع از ارزش یک سال، نظر دانشجویی را بپرسید که در امتحانات آخر سال مردود شده.
برای اطلاع از ارزش یک ماه،نظر مادری را بپرسید که کودک نارس به دنیا آورده است.

برای اطلاع از ارزش هفته نظر یک سرپرست روزنامه را بپرسید.


برای اطلاع از ارزش یک روز نظر یک کارگر روز مزد را بپرسید که 6 فرزند دارد.
برای اطلاع از ارزش یک ساعت نظر عاشقی در حال انتظار را بپرسید.
برای اطلاع از ارزش یک دقیقه، نظر کسی را بپرسید که دیر به قطار رسیده.
برای اطلاع از ارزش یک ثانیه نظر کسی را بپرسید که از یک حادثه جان سالم به در برده.

برای اطلاع از ارزش یک هزارم ثانیه نظر برنده مدال نقره مسابقات المپیک را بپرسید
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
 
از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
 
ماهیگیر: مدت خیلی کمی.


تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
 
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
 
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
 
ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
 
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!
 
ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟
 
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی
و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت
میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم
لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
 
ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟
 
تاجر: پانزده تا بیست سال!
 
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
 
تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
 
ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟
 
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
 
حقایق علمی و مختلف خواندنی  موجود در این قسمت باعث شگفتی و تعجب شما خواهد شد و می توانید از آنها در زندگی تان بهره مفید را ببرید.

1-     قلب ما روزی 101000 بار می تپد.
2-     دهان شما روزی یک لیتر بزاق تولید می کند.
3-     به طور متوسط هر انسان می تواند یک دقیقه نفس خود را حبس کند. رکورد این ماده در جهان 5/7 دقیقه است.
4-     به طور متوسط شما روزی 5000 کلمه صحبت می کنید که 80% آن با خودتان است!(ای ول اینو خوب آمد)
5-     در 150 سال گذشته میانگین قد افراد در کشورهای صنعتی 10 سانتی متر رشد داشته است.
6-     از دست دادن تنها 1% از آب بدن موجب تشنگی می شود.
7-     مردان روزی 40 و زنان روزی 70 تار مو از دست می دهند.(از بس حرص می خورن این زنها)
8-     یک انسان 8 ثانیه بعد از قطع گردن بهوش می ماند.
9-     عضله ای که به شما امکان چشمک زدن می دهد سریع ترین عضله بدن است، شما به طور متوسط 15000 بار در روز چشمک می زنید.(ماله همینه همه تو کار چشمک زدن هستند)
10-  حدود 13% مردم چپ دست هستند. این رقم در گذشته 11% بود.
11-  ناخن های دست 4 برابر سریعتر از ناخن های پا رشد می کنند.
12-  حدودا دو سوم وزن بدن از آب تشکیل شده است. 92% خون، 75% مغز و 75% عضلات از آب تشکیل شده اند.
13-  انسان سالانه بیش از 10 میلیون مرتبه پلک می زند!
14- خورشید 330330 مرتبه بزرگتر از زمین است!
15- یک گالن روغن سوخته، می تواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند!
16-  حرف E  بیشتر از تمام حروف انگلیسی در کلمات به کار می رود در حالی که حرف Q کمترین کاربرد را دارد.
17-  خوردن یک عدد سیب اول صبح، بیشتر از یک فنجان قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می شود!
18-  دلفین ها هم مانند گرگ ها هنگام خواب یک چشمشان را باز می گذارند!
19-  اسکیموها هم از یخچال استفاده می کنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن!
20-  سرعت آب دهانی که هنگام عطسه از دهان شما خارج می شود، حدود 120 کیلومتر بر ساعت است!
21-  8 دقیقه و 17 ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.
22-  جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز، مانع از اشک ریزی شما می شود!
23-  در تایوان بشقاب های گندمی درست می شود و افراد بعد از خوردن غذا، بشقابشان را هم می خورند!
24-  یک چهارم استخوان های بدن، در پاها قرار دارد!
25-  اثر لب و زبان هر کس، مانند اثر انگشت او منحصر به فرد است.
26-  اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده پایان می یابد.
27-  مقاومترین ماهیچه در بدن، زبان است.
28-  کلمه ماشین تحریر(typewriter) طولانی ترین کلمه ای است که می توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت.
29-  پلک زدن زنان، تقریبا ده برابر مردان است.(کلا" عضلات صورت خانمها بیشتر از آقایون تحرک داره)
30-  شما نمی توانید با حبس نفستان، خودکشی کنید.
31-  محال است که آرنج تان را بلیسید.(لیس زدی دیدی نشد نه)
32-  وقتی که عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.
33-  خوک ها به لحاظ فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.
34-  وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
35-  تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است.(برای همین در روابط عاشقانه زیاد از کلمه عسلم استفاده میشه)
36-  حلزون می تواند سه سال بخوابد.

37-  در سال 1987 خطوط هوایی " امریکن ایرلاینز" توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه جویی کند.
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

سالی به محض اینکه جراح را دید که از اتاق عمل بیرون می آید٬ از جای خودش پرید و به دکتر گفت: « حال پسر کوچکم چطوره؟ حالش خوب میشه؟ کی میتونم ببینمش؟ » دکتر جراح در پاسخ او گفت: « متأسفم٬ ما تمام سعیمان را کردیم٬ ولی بچۀ شما دوام نیاورد. »


سالی گفت: « چرا بچه های کوچک سرطان می گیرند؟ آیا خدا اصلاً اهمیتی میده؟ خدا تو کجا بودی وقتی پسرم به تو احتیاج داشت؟ »

جراح پرسید: « می خواهی زمانی را با پسرت تنها باشی؟ قبل از اینکه او را به دانشگاه منتقل کنند یکی از پرستارها چند دقیقۀ دیگه بیرون می آید. »
سالی وقتی می خواست با پسرش خداحافظی کند از آن پرستار خواست که آنجا بماند. او با عشق فراوان انگشتانش را دورموهای قرمزو ضخیم و مجعد پسرش می چرخاند.
پرستار پرسید: « می خواهی مقداری از موهایش را داشته باشی؟ »
سالی سرش را به نشانۀ رضایت تکان داد. پرستار مقداری از موهای پسرش را برید و آنرا داخل یک پاکت پلاستکیکی گذاشت و به او داد. مادر گفت: « این عقیدۀ جیمی بود که بدنش را برای مطالعه به دانشگاه وقف کنیم. او می گفت که شاید به این کار به کس دیگری کمکی کرده باشیم. من گفتم نه٬ حتی حرفشم نزن. ولی جیمی گفت: « مادر٬ وقتی من بمیرم به بدنم احتیاجی ندارم٬ ولی ممکنه که به یک پسر کوچک دیگه کمک کنه تا یه روز بیشتر با مادرش باشه. » جیمی من واقعاً قلبش از طلا بود. همیشه به فکر دیگران بود و همیشه می خواست به دیگران کمک کنه. »
سالی بعد از گذراندن بیشتر اوقاتش درشش ماه گذشته در بیمارستان٬ برای آخرین بار از بیمارستان خیریۀ اطفال بیرون رفت. او کیف و متعلقات جیمی را روی صندلی ماشین کنارصندلی راننده گذاشت. رانندگی بطرف خانه کار سختی بود٬ خصوصاً وارد شدن به خانه ای که دیگر خالی بود. او متعلقات جیمی و موهایش را در  آن پاکت پلاستیکی به اتاق جیمی برد. او ماشینهای اسباب بازی و سایر وسایل شخصی جیمی را دوباره همانطوری که او همیشه در اتاقش می گذاشت سر جایشان قرار داد. او روی تخت جیمی دراز کشید و متکای او را بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن تا اینکه خوابش برد.
حدوده نیمه های شب بود که سالی از خواب بیدار شد. در کنار او روی تخت٬ نامۀ تا شده ای قرار داشت. در نامه اینطور نوشته شده بود:
« مامان عزیز٬ میدونم که دلت برای من تنگ میشه و هیچوقت فکر نکن حالا که در کنارت نیستم که بگم دوست دارم٬ ترا فراموش می کنم و از دوست داشتن تو دست میکشم. همیشه ترا دوست دارم مامان و هر روز بیشتر از گذشته. یه روزی دوباره همدیگه رو میبینیم. تا اون موقه اگر میخواهی که یک پسر بچه را به فرزندی قبول کنی از نظر من مشکلی نداره. او میتونه در اتاق من بمونه و با وسایل من بازی کنه. ولی اگر تصمیم گرفتی که یک دختر را به فرزندی قبول کنی به احتمال زیاد او وسایلی را که پسر بچه ها با آن بازی می کنند را دوست نداره. تو بایستی مقداری عروسک و وسایل بازی دخترانه براش بخری. غمگین نباش و به من اینقدر فکر نکن. میدونی مامان٬ اینجا خیلی عالیه. به محض اینکه به اینجا وارد شدم٬ پدر بزرگ و مادر بزرگ به دیدنم آمدند و اطراف را نشونم دادند٬ ولی خیلی طول می کشه که همه چیز رواینجا ببینی. فرشته ها خیلی جالبند٬ خیلی دوست دارم وقتی پرواز می کنند آنها را تماشا کنم.  راستی می تونی حدس بزنی چی شد مامان؟ من روی زانوهای خدا نشستم و مثل یک شخص مهم با او صحبت کردم. و همانجا بود که ازش خواهش کردم که نامه ای برات بفرستم تا هم خداحافظی کرده باشم و هم از اینجا برات بگم. فکر می کردم که قبول نمی کنه ولی خوب تو میدونی مامان که چی شد؟ خدا خودش کاغذ وقلم شخصیش را به من داد تا این نامه را برات بنویسم. فکر کنم جبرئیل اسم فرشته ایست که میخواد این نامه را برات بیاره. خدا به من گفت که به یکی از سؤالاتی که ازاو پرسیدی جواب بدم: او کجا بود وقتی من بهش احتیاج داشتم؟  خوب حالا خدا اینطور میگه: « او دقیقاً جایی بود که من بودم در کنار تخت بیمارستان  او درست آنجا بود مثل همیشه همراه تمامی بندگانش. »
راستی مامان هیچ کس به غیر از تو نمیتونه چیزهایی که من نوشتم را ببینه. برای همه این تنها یک کاغذ سفیده. عالیه٬ نیست؟ حالا باید دیگه قلم خدا رو پس بدم. او میخواهد اسم چند نفر دیگه رو توی دفتر حیات بنویسه. .
آه٬ کمی مونده بود یادم بره. من دیگه عذاب نمیکشم٬ دیگه سرطانی در کار نیست. خوشحالم چون دیگه تحمل آن درد را نداشتم و خدا هم دیگه تحمل درد کشیدن من را نداشت. بخاطر همینم خدا فرشتۀ خود رو فرستاد تا منو بیاره اینجا. فرشته گفت که من یک تحویل مخصوص بودم. در مورد این چی فکر میکنی مامان؟
با محبت فراوان
 
هر گاه دیدی گناه شخصی آنقدر بزرگ است که نمی توانی آن را ببخشی، بدان مشکل از کوچکی قلب توست نه بزرگی گناه
 
لازمه که از اشتباهات دیگران عبرت بگیریم. چون ما به اندازه کافی عمر نمیکنیم تا همه اشتباهات را شخصا" تجربه کنیم
 
مطالب جدی را آسان بگیرید و مطالب آسان را جدی__ نقل از کتاب برای آن به سوی تو می آیم
زندگی کوتاه است. اما ابدیت اینگونه نیست
 
هرگز قدرت انسانهای احمق را در گروه‌های بزرگ دَستِ کم نگیر
 
دشمن، دوستی است که منتظر دوست شدن می‌باشد. این تنها امید برای این دنیای پُر از جنگ و ناسازگاری است.
 
من با دوستم صحبت می کنم او نیز پاسخ میدهد و من دوباره می گویم و او نیزدوباره به من تا اینکه ما با این کلام پلی  بین خود می بندیم تا بتوانیم بدون آنکه به چاله ای که در بین ما است سقوط کنیم به چیزی که در قلب اوست برسیم
 
کسی که هنری ندارد، دشمنی هم ندارد
 
دونده ای که زمین میخوره، ولی زود بلند میشه و به دویدنش ادامه میده، مثل کسی است که هیچ وقت زمین نخورده
 
اگر میخواهی حقیقت را به مردم بگویی یا با مزاح بگو یا آماده باش که تو را بکشند
  
  مجوسیان از همان راهی که آمدند به شرق باز نگشتند. از گذشته عبرت بگیر;
 اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی باید راهت را عوض کنی
 
مردم به ندرت از آزادیهای خود مثل آزادی فکر کردن استفاده می کنند در عوض برای جبرانش ازآزادی صحبت کردن بیشتر استفاده می کنند
 
ناخدایی که نمی داند مقصدش کجاست، هر بادی برایش باد مخالف است
 
اگر منتظر نشسته ای که فرصت پیش بیاید، تماشاچی خواهی ماند
 
فرصت یافتن شکوفای قدرتهای عظیم تر در درون خود، زمانی از راه می رسد که دشواری زندگی از همیشه بیشتر است
 
اگر برای یک اشتباه 1000 دلیل بیاوری، می شود 1001اشتباه
 
ما به مقصد علاقه مندیم و به آن می اندیشیم. ولی برای خدا مسیری که برای رسیدن به مقصد می پیماییم مهم است
 
به نظر من، داشتن روحی که محصور به جغرافیا باشد، چیز وحشتناکی است
 
اگر می خواهی نظر واقعی خود را در مورد کسی بدانی، ببین در نگاه اول به نامه ای از او، چه احساسی در تو پدید می آید
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

سال ها پیش آرلین و شوهرش دعوت شدند تا آخر هفته رو در خونه رئیس شوهرش بگذرونن. آرلین، خیلی در مورد آخر هفتشون نگران بود. رئیس خیلی ثروتمند بود، با یه خونه عالی کنار آب، و ماشین هایی که قیمت هر کدومشون از کل خونه آرلین هم گرون تر بود !!
بعد از ظهر روز اول خوب گذشت. آرلین هم خوشحال بود که می تونه یه نگاه سطحی به یه زندگی بسیار ثروتمندانه بندازه. رئیس به عنوان یه میزبان، واقعا دست و دلباز بود و اونا رو به بهترین رستوران ها می برد. آرلین می دونست که دیگه هرگز این فرصتو پیدا نمی کنه تا این همه زیاده روی کنه؛ پس بی اندازه از اون وضع لذت می برد.

اون روز بعد از ظهر قرار بود به یه رستوران اختصاصی بِرن. تو مسیر رئیس یکمی جلوتر از آرلین و شوهرش راه می رفت. بعد از چند ثانیه یه دفعه وایساد، و برای زمانی طولانی به سنگ فرش خیابون نگاه کرد.

آرلین تو این فکر بود که وایسه یا رد بشه. رو زمین هیچی نبود به جز یه پنی تیره رنگ و کهنه که یه نفر انداخته بود و چند تا ته سیگار. با همون سکوت، رئیس خم شد و اون پنی رو برداشت!! عجیب بود!

پولو توی دستش نگه داشت و لبخند زد؛ و اونو طوری توی جیبش گذاشت، که انگار گنج عظیمی پیدا کرده.

چه قدر مضحک! اون چه احتیاجی به یه پنی پول داره؟ چرااصلا باید وقتشو هدر کنه تا وایسه و اونو برداره؟

در تمام طول شام، اون صحنه آرلین رو آزار می داد. آخر دیگه نتونست بیشتر تحمل کنه. از روی منظور تعریف کرد که یه بار دخترش کلکسیونی از سکه داشته و اون پنی هم که پیدا کرده بودن می تونه برای چنین کاری ارزش داشته باشه.
در واقع اینو گفت تا سر حرفو باز کنه و ته توی قضیه رو دربیاره.

مرد دستشو توی جیبش کرد و سکه رو درآورد، و اونو نگه داشت تا آرلین بهش نگاه کنه. در همین حین لبخند زیبایی از روی صورتش خزید.

خوب آرلین تا اون زمان پنی های زیادی دیده بود! دلیل اون کار چی می تونست باشه؟

مرد گفت: "نگاش کن. چیزی که روشه بخون."
آرلین خوند: "ایالات متحده آمریکا"
"نه؛ اون نه؛ ادامشو بخون."
"یک سنت؟"
"نه! بقیشو بخون"
"اعتماد ما بر خداست؟" (روی تمامی ارزهای کشور آمریکا این عبارت زیبا دیده می شود.)
"آره! دقیقا."
"خوب؟"

"خوب آرلین، اگه اعتماد ما بر خدا باشه، اون وقت اسم خداوند مقدسه، حتی روی یه سکه. هر وقت من یه سکه پیدا می کنم، اون نوشته رو می بینم که روی همه پولهای آمریکایی نوشته شده، اما به نظر می رسه که ما هرگز به اون  توجهی  نداریم. خداوند یه  پیام  دقیقا  جلوی  من میندازه تا  بپرسه آیا  بهش اعتماد دارم؟ من  کی هستم که ازش  بگذرم؟ وقتی من  یه  سکه  می بینم، دعا می کنم و می ایستم تا ببینم که آیا اعتماد من در اون لحظه بر خداوند بوده یا نه. بعد سکه رو به عنوان یه جواب به خداوند بر می دارم. که بگم بهش اعتماد دارم. حداقل برای مدت کوتاهی  واسم ارزش خاصی داره، انگار که طلاست. من معتقدم این راهِ خداوند برای شروع یه مکالمه ست با من.     خوش به حال من!  خداوند صبوره و ...  پنی ها فراوون!"


بله خداوند، پیامتو گرفتم.
 
 هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌كند. 
ضرب المثل اسكاتلندی
زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی‌تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست ، تحمل كند
 
هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌هایت مشورت كن تا با چشم‌هایت.
 ضرب المثل آلمان
لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست .
  ضرب المثل چینی
مردی كه به خاطر " پول " زن می‌گیرد، به نوكری می‌رود.
 ضرب المثل فرانسوی
 زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می‌سازد.
 ضرب المثل انگلیسی
زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه خرابه هم زندگی می‌كنند.
 ضرب المثل آلمانی
داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت .
 ضرب المثل لهستانی
دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد.
 ضرب المثل ایتالیایی
داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته‌ای .
ضرب المثل فرانسوی
دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر.
 ضرب المثل ایتالیایی
 اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر.
 ضرب المثل اسپانیایی
 تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن .
  ضرب المثل چینی
 ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است .
 ضرب المثل فرانسوی
- ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است . 
 سقراط
 اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است .
 محمد حجازی
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی میتوانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم
 با زنی ازدواج كنید كه اگر " مرد " بود ، بهترین دوست شما می‌شد
 بردون
برای یك زندگی سعادتمندانه ، مرد باید " كر " باشد و زن " لال " .
سروانتس
 پیش از ازدواج چشم‌هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. 
فرانكلین ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! 
تن
شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . 
سیریوس
عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . 
بالزاك
 با ازدواج ، مرد روی گذشته‌اش خط می‌كشد و زن روی آینده‌اش
سینكالویس
ازدواج كنید، به هر وسیله‌ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید
 سقراط
 قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . 
یكی از دانشمندان لهستانی
- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. 
كارول بیكر
- من تنها با مردی ازدواج می‌كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم . 
آگاتا كریستی
ازدواج پدیده‌ای است برای تكامل مرد. 
مثل سانسكریت

ازدواج همیشه به عشق پایان داده است .
 ناپلئون
 
حالا بروید ازدواج کنید تا بدبخت شوید
مهدی
اینم ضرب المثل من
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |