تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
امام حسین(ع)

اگر دین ندارید ولی آزاده باشید

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

از جمله پر سودترین تجارت ها برنامه ریزی جهت استخراج معادن است ،

پس از معدن وجود خویش ، استخراج را اغاز کنیم

 

روزي يكي ازدانشمندان از اسكندر پرسيد هدف شما در زندگي چيست،اسكندر گفت ميخواهم روم را فتح كنم،پرسيد خب بعد
اسكندر گفت بعد ميخواهم سرزمينهاي اطراف را فتح كنم،خب بعد،اسكندر گفت بعد ميخواهم دنيا را فتح كنم،پرسيد خب بعد اسكندر گفت بعد ميخواهم روي صندلي ام بنشينم و با خيال راحت استراحت كنم،گفت خب چرا الان قبل از اينهمه خون ريزي اينكار را نميكني.
 
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر  ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر  گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
بله نام آن پزشک هوارد كلي بود یکی از مشهور ترین جراحان آمریکا
 
برگرفته از کتاب خاطرات زندگی دکتر هوارد كلي
 
هر انسان لبخندی از خداست پس تبریک به تو که زیباترین لبخندی
 
مقیاس ارزش انسان اهمیتی است که به وقت خود میگذارد
 
خدا به ما دو گوش داده و یک زبان یعنی دوتا بشنو و یکی بیشتر نگو!-
 
خنده بهترین سلاح جنگ با زندگی است
 
خوشبختی در خانه شماست بیهوده آن را در باغ همسایه مجویید
 
خوشرفتار کسی است که بتواند با ادمهای بد رفتار سازش کند
 
دروغ مانند برف است هر چه آن را بگردانی بزرگتر میشود
 
خون تمام افراد بشر يكرنگ است اما لياقت آنها فرق ميكند.(مثل آلماني)
بدترين غمها شك و ترديد است.
 
آينده را از دريچه ترس و وحشت نگاه نكنيد
 
در طول زندگيم هيچگاه از کساني که با نظر من موافق بودند چيزي نياموختم.
 
تو ثروتمند نيستی مگر آنکه چيزی داشته باشی که با پول نتوان خريد.
 
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي كنند به اندازه كافي عاقلند.
 
ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد 
 
 اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد
 
 فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .
 
 هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست
 
آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد
 
زيگ زيگلر : يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده
 
ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني .
 
 
براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد
 
انسان به درستي همان ميشود كه به آن فكر ميكند
 
چيزي كه موجب غصه ديگران نميشود چرا باعث غصه ما شود؟؟
 
پول خوشبختي نميآورد .... اما شکل دلپذيرتري از بدبختي را برايتان فراهم مي سازد.
 
هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم به مشكلتان بگوييد: من يك خداي بزرگ دارم.
 
در قلب خود بنويسيد امروز بهترين روز سال است
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

یک نفر دنبال خدا میگشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد میکشد .پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت ، ابر ها را کنار میزد .پادر شب آسمان را میتکاند ، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرو رو .
او میگفت : ((خدا حتما یک جایی همین جاهاست . ))
و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش ؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد . او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .
نه رد پایی روی ماه بود نه نشانه ای لای ستاره ها . از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد . زمین پهناور بود و عمیق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فرو تر .
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .
نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها مانده بود . دریا ها و دشت ها هم . پس گشت و گشت و گشت . پشت کوه ها و قعر دریارا ، وجب به وجب دشت را . زیر تک تک همه ریگ ها را . لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود.
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت . شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است . هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است . سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست .
نسیم دور او گشت و گفت : (( اینجا مانده است ، اینجا که نامش تویی . ))
وتازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید . نسیم دریچه کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود . و او پا بر دلش گذاشت وارد شد . خدا آنجا بود . بر عرش تکیه زده بود . و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود. همین جاست .
سالها بعد وقتی که او به چشم های خود بر گشت ، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین . هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

كجا ميتوانم انساني را بيابم كه به جاي خويها و غرايزش از خردش فرمان پذيرد؟

پزشك شادي براي ديگران باش (انجيل لوقا

در دنياي انديشه ميتوانيد همه چيز باشيد، هر كاري بكنيد و به هر جايي برويد (وين داير

برای کسی که آهسته وپیوسته میرود هیچ راهی دور نیست

آنکه انتقام میگیرد یک روز خوشحال است وآنکه می بخشد یک عمر

بدست آوردن آنچه آرزو میکنیم ،موفقیت است و نخواستن بیش از آنچه داریم خوشبختی است

زندگی کوتاهتر از آن است که شما بخواهید وقت خود را صرف تشویش و نگرانی کنید

هیچ فرقی بین مرگ وزندگی بی کار وتلاش وجود ندارد

امید درمانی است که شفا نمی دهد ولی کمک میکند تا درد را تحمل کنیم

انسان زاییده شرایط نیست بلکه خالق آنهاست

کسانی که نمی توانند فرصت کافی برای تفریح بیابند دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می کنند

افراد با ایمان قدرت دیدن کمک های خداوند را دارند

یک روز زندگی در روشنایی بهتر از صد سال عمر در تاریکی است

دانا به کار خود توکل میکند و نادان به آرزوی خویش

در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد

دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

آنهایی که کار امروز را به فردا موکول میکنند مطمئنا کار فردا را به روز بعد موکول خواهند کرد

زمانی خود را شجاع بدانید که بعد از هر شکستی لبخند بزنید

دست سرنوشت ارباب ترسوها و بنده جسوران است

آدم نادان در کار همه دخالت میکند جز خود

فقیر از برخی نعمتهای دنیا محروم است ولی خسیس از همه نعمتهای دنیا

بحرانهای بزرگ مردمان بزرگ را به وجود می آورد

مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت

اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری .

به انسان تندرستی و ثروت بدهید ، او هر دو را در جستحوی سعادت از دست خواهد داد

براي کشف اقيانوس هاي جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد, اين جهان, جهان تغيير است نه تقدير

لحظه*ای به لاک پشت بنگرید! او تنها وقتی پیش میرود که گردنش را از زیر کاسه بیرون بیاورد

پزشك شادي براي ديگران باش (انجيل لوقا

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

مغازه داری پسرش را فرستاد تا از خردمند ترین مرد دنیا در دنياي انديشه ميتوانيد همه چيز باشيد، هر كاري بكنيد و به هر جايي برويد (وين داير

سئوال کند راز خوشبختی چیست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زیبایی رسید که در بالای کوه مرتفعی قرار داشت . مرد خردمند آنجا زندگی می کرد .
« قهرمان ما به جای روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن دیده می شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت می کردند ، دسته کوچکی از نوازندگان آهنگ آرامی را می نواختند و روی میزی لذیذ ترین خوراک های آن منطقه از دنیا به چشم می خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود .
« مرد خردمند با دقت به توضیحات پسر در مورد آمدنش گوش داد ، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختی به او توضیح بدهد . به پسر گفت که در قصر گشتی بزند و دو ساعت بعد باز گردد .
« مرد خردمند قاشقی که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : " در ضمن می خواهم کاری انجام دهی در حالی که مشغول گردش هستی ، این قاشق را هم با خودت ببر اما نباید بگذاری قطرات روغن از آن بریزد. "
« پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت .
« مرد خردمند پرسید : " خوب ، آیا قالیچه های ایرانی را که روی دیوارها بودند دیدی ؟ آیا باغی را که ده سال طول کشید تا سر باغبان آن را بباراید ، دیدی ؟ آیا در کتابخانه من متوجه دست نوشته های زیبا روی پوست آهو دیدی؟
« پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هیج یک از آنها نشده است . تمام توجه پسر این بود که روغنی را که مرد خردمند به او سپرده بود نریزد .
« مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتی های دنیای من را ببین . اگر خانه کسی را نشناسی نمی توانی به او اعتماد کنی ."
« پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و این بار متوجه همه کارهای هنری روی سقف و دیوارها شد . باغ ها را دید ، کوههای اطرافش را ، زیبایی گل ها را و سلیقه از را که در تمام چیزهایی را که دیده بود برای او تعریف کرد .
« مرد خردمند پرسید : " پس قطرات روغنی که به تو سپرده بودم ، چه کردی ؟ "
« پسر به قاشق نگاه کرد و دید روغنی در آن نیست .
« خردمند ترین مرد عالم گفت " خوب نصیحتی به تو می کنم و آن این است که راز خوشبختی یعنی دیدن همه شگفتی های جهان به این شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکنی ."»
پائولو کوئیلو

کسی که اندرز را ارزان رد کند ، طولی نمی کشد که پشیمانی را با قیمت گرانی خریداری خواهد کرد

آدم باهوش دردسرهای بزرگ را به دردسرهای کوچک تبدیل میکند و دردسرهای کوچک را از بین میبرد

دعا نباید برای ما تبدیل به راه فراری برای انجام ندادن وظایفی شود که ما باید خودمان آنها را انجام دهیم

کارهای خود را به دو تا سه تا محصور کن و برآن باش که بر تعداد آنها اضافه نشود... حسابهای خود را مثلا سعی کن از پنج و شش تجاوز نکند تا بتوانی با انگشتان حساب کنی .... خلاصه تنها چیزی که توصیه و تکرار می کنم این است: سادگی ، سادگی ، سادگی . ثوروویک

آنکه کارش را دوست ندارد خیلی زود پیر می شود

زندگیت هرچه باشد با آن روبرو شو و آن را در آغوش گیر ، از آن دوری مکن و به نامهای سخت و درشتش مخوان .زندگی آنقدر بد نیست که توهستی

در جوانی آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت درما شعله ورند خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمی دانیم ، وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم دیگر شجاعت آن را نداریم

وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم . پس خوشبختی ما در تصور خود ماست

دیوانگی محض است که کسی برای آنکه ثروتمند بمیرد ، زندگی خود را چون فقرا و بیچارگان به سر آورد

هر شکست لااقل این فایده را دارد که انسان یکی از راههایی را که به شکست منتهی میشود ، می شناسد

برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ نکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند

از درخت سکوت میوه آرامش آویزان است

خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل يارى بى چشمداشت به ديگران است.

اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست

اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است

انسان هيچوقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است

فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگي غذا بدهي هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.ولی انسان دنیایی خوبی هم که به او کنی با انجام یک اشتباه او دشمنت می شود

آنكه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنند

در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي*كنند به اندازه كافي عاقلند

وقتي «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه كند، دنيا طعم صلح را مي چشد

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم

کمی عقل سلیم، اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید، آن وقت خواهید دید در این دنیا چقدر آسوده و خوشبخت
اید.

اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نميتواند افكار ما را مغشوش كند

شايد چالاك ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است

حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند

هيچ چيز بهتر از كار كردن بجاي غصه خوردن، آدمي را به خوشبختي نزديك نميسازد.

ضربالمثل ژاپني:
حتي ميمونها نيز گاهي از درخت مي افتند.

آنتوني رابينز:
مسؤوليت قبول كن، بگذار هرچه ميخواهد پيش بيايد

آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

زن و مرد جوانی برای کسب آرامش نزد شیوانا آمدند.آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شیوانا می خواستند تا به آنها روشی برای بیخیالی و آسودگی ذهن بیاموزد. شیوانا دستش را به سوی آنها دراز کرد و گفت:
"نگرانی خود را در کف دست من بگذارید تا شما را از آن رها سازم!" زن با لکنت گفت: "اما استاد نگرانی ما قابل گذاشتن در دست های شما نیست.چیزی در درون ماست و ما نمی توانیم آن را مثل یک تکه سنگ در دستان
شما بگذاریم." شیوانا تبسمی کرد و گفت:"چیزی که خودتان می دانید وجود ندارد چرا درون
خودتان زنده میکنید و خودتان را عذاب می دهید؟" مرد شرمنده گفت:"ببینید استاد!ما در گذشته خود اشتباهات زیادی را مرتکب شده ایم و اکنون بار سنگین این خطاها بر دوش مان سنگینی می کند و مارا عذاب میدهد"
شیوانا چرخی زد و به اطراف نگاهی کرد و آن گاه دستانش را به سمت مرد دراز کرد و گفت:"گذشته را به من نشان بده تا تو را از آن برهانم" مرد با حیرت گفت:"اما استاد!گذشته برای لحظه ای رخ داده و برای همیشه رفته و هرکاری کنیم دیگر بر نمی گردد. شیوانا با لبخند گفت:"یعنی تو به خاطر چیزی که برای همیشه از دسترست دور شده ناراحتی؟" زن و مرد به هم خیره شدند و با اعتراض گفتند:"ولی استاد!ما برای آرامش نزد
شما آمده ایم و شما همه نگرانی های ما را مسخره کردید"
شیوانا کاغذی را جلوی زن و مرد گذاشت و گفت:"بزرگترین نگرانی های خود را روی این کاغذ بنویسید و به من بدهید" مرد و زن جوان با حوصله و وسواس چندین صفحه کاغذ را نوشتند و به شیوانا دادند.شیوانا آتشی درست کرد و کاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو به زن و مرد جوان گفت:"تمام شد!الان می توانید آرام باشید"
مرد و زن مات و مبهوت به شیوانا خیره شدند مرد با تعجب پرسید:"استاد!شما حتی آنها را نخواندید!آنها حرفهای گران قیمت و با ارزشی بودند.در واقع به دلیل ارزشمندی این خاطرات و از دست دادن آنها بود که ما مضطرب شده ایم. شیوانا سری تکان داد و از یکی از شاگردان مدرسه خواست تا گران قیمت ترین کاغذ را برای زن و مرد جوان بیاورد سپس آن کاغذ را به آنها داد و گفت:"قیمت این کاغذ بسیار زیاد است حرف های عذاب دهنده ولی ارزشمند خود را روی اینها بنویسید!اما بدانید که من بلافاصله این کاغذ گرانبها را با نوشته های ارزشمند شما می سوزانم.این کار تنها روش خلاصی از خاطرات نگران کننده گذشته است" برای راحت بودن باید ذهن خود را از حمل افکار و خاطرات رها سازید و زندگی خود را از نشانه ها ذهنی گذشته پاک کنید.فقط ذهن آزاد است که
می تواند آرام باشد.ذهن آزاد ارزشش خیلی بیشتر از خاطرات طلایی است

دیروز به تاریخ پیوسته ، فردا رازی است ناگشوده ، اما امروز یک هدیه است...

خدايا! به نام نامي تو، گذشته را به دور مي اندازم و در اكنون شگفت انگيز زندگي مي كنم.آنجا كه هر روز، شادمانيهايي شگفت انگيز و دور از انتظار در بر دارد

شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود هنوز چند ساعتی به پروازش مانده بود.
او برای گذراندن وقت به کتاب فروشی رفت کتابی ویک بسته کلوچه خرید و در گوشه ای نشت
اوغرق در مطالعه بود که ناگاهان متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم وحیایی یکی دوتا از کلوچه ها ی پاکت را براداشته وشروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز نا راحتی مساله را نادیده گرفت زن به مطالعه کتاب ادامه داد و هر چند گاهی پس از خوردن کلوچه به ساعتش نگاه میکرد.
در همین حال دزد بی چشم رو کلوچه پاکت او را خالی کرده بود زن با گذشت زمان خشمگین وخشمگین تر می شد . او پیش خود فکر کرد : (( اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ تردیدی چشمش را کبود می کردم )) با هر کلوچه ای که زن از تو پاکت بر می داشت مرد نیز بر می داشت و وقتی فقط یک کلوچه مانده بود زن متحیر ماند که چه کند . مرد که تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود . آخرین کلوچه را از پاکت بر داشت وآن را نصف کرد مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد نصف دیگر را در دهانش می گذاشت . زن نصف دیگر کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید : این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه خیلی هم بی ادب تشریف دارد . عجب حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد .
زن در طول عمرش اصلا به خاطر نداشت اینقدر آزرده خاطر شده باشد به همین خاطر وقتی پروازش اعلام شد ، از ته دل نفس راحتی کشید وسایلش راجمع کرد وبدون آنکه نیم نگاهی به دزد بی چشم رو بی اندازد راه خود را گرفت ورفت .
زن سوار هواپیما شد در صندلی خود جابه جا شد وسپس دنبال کتابش گشت تا با قی آن را بخوند دستش را که تو کیف برد از تعجب کم مانده بود در جای خود میخکوب شود پاکت کلوچه در مقابل چشمانش بود
زن با ناامیدی فکر کرد
پس کلوچه ها مال آن مرد بود وآن دزد بی چشم رو هم خودم من بودم

اما دیگر برای عذر خواهی دیر شده بود.


((هیچ وقت سریع قضاوت نکنید))

تا تو سخن نگفته‌اي، اختيار آن را در دست داري ولي وقتي كه گفتي، تو در اختيار آن هستي.

ارزش ، عظمت و زیبایی بسیاری از کارها در سختی انجام آنها نهفته است .
امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی

آینده آنجایی نیست که بدانجا می رویم بلکه آنجایی است که آنرا می سازیم

بجای لعنت فرستادن به تاریکی یک شمع روشن کن

خوشبختی و نبوغ یعنی نود درصد زحمت کشیدن و عرق ریختن و ده درصد الهام گرفتن

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری آرزوی دیگران است

 لحظات زندگی مثل یک عکس است طوری ژست بگیرید که وقتی آلبوم زندگیتان را ورق می زنید از آن لذت ببرید

دنیا باورتان می کند و به آرزو هایتان پاسخ میدهد اما ابتدا باید خودتان را باور نمائید

درد و رنج زمانی ما را در برمیگیرد که اتصالمان به خدا را فراموش کنیم

هر اندیشه شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد

کسانی که دیر قول میدهند خوش قول ترین مردمان دنیاند

هیچ بدبختی بودن بزرگتراز ناراضی بودن نیست

برای تفکر ساکت و آرام این عبارت را تکرار کنید ( خداوندا! دریچه ی قلبم من به سوی تو باز است بیا و در قلبم بنشین )

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شدو کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"
 
در برف ، سپیدی پیداست . آیا تن به آن می دهی ؟ بسیاری با نمای سپید نزدیک می شوند که در ژرفنای خود نیستی بهمراه دارند .  اُرد بزرگ
 
گشادن عقده های درون در پیش دوستان دو تأثیر دارد : یکی آنکه شادی را دو برابر می کند و دیگر آنکه غم را به دو نیم می سازد ، زیرا آنکس که دوستان را در شادی خود شریک می کند سرور خاطرش بیشتر شود و آنکه غم دل به یاری موافق می گوید بار اندوه خویش را سبکتر خواهد یافت .
 
آنچه می خورید باعث زخم معده نمیشود ، بلکه آنچه شما را می خورد موجب پیدایش این زخم می شود . فونتاکو
 
بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند:" امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است." من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:" امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ  فرصتی ندارم." وین دایر
 
زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقیتی است که باید آن را تجربه کرد . سورن کی یر کگارد
 
بسیاری در پیچ وخم  یک راه مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند : ما چرا ناتوان از ادامه راهیم . بدانها باید گفت می دانی در کجا مانده ای؟ همانجای که خود را پرمایه دانسته ای. اُرد بزرگ
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

یکبار، پابلو پیکاسو، نقاش و مجمسه ساز مشهور اسپانیائی در مورد توانائیهای خودش صحبت می کرد و می گفت: مادر من همیشه به من می گفت که اگر در زندگی یک سرباز باشی در آینده تبدیل به یک ژنرال خواهی شد ویا اگر یک تارک دنیا باشی در آینده تبدیل به پاپ می شوی و به جای همۀ اینها من نقاش شدم و امروز هم یک پیکاسو هستم، البته هیچ از این بابت احساس حقارت و سرخوردگی نمی کنم!

اما پیکاسو در ادامۀ صحبتهایش موافقت و تأیید خود را دربارۀ آنچه که آبراهام لینکن گفته است، خاطر نشان می سازد. " هرچه که هستی، بهترینش باش." و آبراهام لینکن با زندگی خود حکمت این اندرز را ثابت کرد.
و اما در روزهایی که ما به سر می بریم و اکثر انسانها به اعتدال و میانه روی قناعت می کنند، به انجام رساندن آنچه آبراهام لینکن گفته است مستلزم داشتن اشتیاق شدید برای رشد یافتن و بهتر شدن است.
من فکر می کنم این به ما کمک خواهد کرد تا به خاطر بسپاریم که "عالی ترین و بهترین بودن را نمی توان در پایان یک مسیر ویا همانند مسافری که در آخر به مقصد خود می رسد بدست آورد. در واقع بهترین بودن و بهترین ها را به انجام رساندن، برای آنانی که پند آبراهام کینکن را می شنوند و می فهمند، یک عادت می باشد.
Frederick Loewe آهنگساز و موسیقدان مشهوری می باشد که از آثار موسیقی او می توان My Fair Lady و همینطور Gigi و Camelot را نام ببریم. ولی آنچه که شایان توجه می باشد این است که Frederick Loewe از ابتدا یک شخص مشهور نبوده است. او نواختن پیانو را زیر دست اساتید بزرگ موسیقی در اروپا آموخت و در سالهای آغازین کارش بعنوان موسیقیدان و آهنگساز موفقیتهای چشمگیری بدست آورد. اما وقتی که به ایالت متحدۀ آمریکا مهاجرت کرد، بعنوان یک استاد موسیقی نتیجۀ جالبی بدست نیاورد و در آخر شکست خورد. برای مدتی دست به هر کاری زد و حتی سخت ترین حرفه ها را تجربه کرد. کارهایی از قبیل جستجوی طلا ویا نبرد بر روی رینگ بوکس.
اما هرگز از رؤیای خود دست برنداشت و همچنین به نواختن پیانو و ساختن آهنگ ادامه داد.
در طی آن سالهای سخت بی پولی، که او حتی قادر به پرداخت قسطهای پیانوی خود نیز نبود، یک روز در حالی که بر روی کلیدهای پیانو خم شده بود، با قلبی شکسته می نواخت. او هیچ چیزی نمی شنید مگر صدای موسیقی که با روح و قدرت خاصی که هرگز در خود ندیده بود و سراغ نداشت و خود نوازنده آن بود .
وقتی که کارش به پایان رسید و سر خود را بلند کرد و به بالا نگاهی انداخت ناگهان یکه خورد، زیرا متوجه شد که در تمام این مدت تماشاچیانی داشته است.
آنها سه مرد بودند که بر روی زمین در مقابل پیانو نشسته و با صدای موسیقی خود را به راست و چپ حرکت می دادند.
آنان هیچ کلامی بر زبان نیاوردند و هیچ حرکتی اضافه نکردند و در عوض جیبهای خود را گشتند و پولهای خود را روی هم گذاشتند و قسط پیانوی فرانک را فراهم کردند و آن را روی پیانو گذاشتند و بدون اینکه دیگر پولی داشته باشند آنجا را ترک کردند.
این افراد تحت تأثیر موسیقی قرار گرفتند و درک کردند که آن عالی و بهترین است و در مقابل آن نیز عکس العمل نشان دادند. یک عکس العمل  هر چه که هستی، بهترین باش. اگر کاری را که انجام میدهی ، ارزش سعی کردن را دارد و اگر باور داری که شخص با ارزشی هستی، پس نمی توانی به این قانع شوی که میانه رو و عادی باشی، یعنی نه خوب و نه بد!
اگر در این زندگی تصمیم گرفته ای که در راه "بهترین بودن" قدم برداری بهترین سعی خود را برای به انجام رساندنش بکن و عالی ترین و بهترین را نیز از آن دریافت کن و بعد خواهی فهمید که رضایت حقیقی در زندگی چیست

 

هر کجا می روی ، با تمام قلبت برو

در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند .

سرمایه های هر دلی ، حرفهائیه که واسه گفتن داره

شانس هرگز کافی نیست

قانون احتمالات یادت نره ، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله

اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .

 دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی ، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ، بکوشیم نسبت به خوذمان بهترین باشیم

مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم

تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه ، محکمتر می شه ، دله

آنچه باعث غرق شدن ميشود در آب فرو رفتن نيست بلكه زير آب ماندن است

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

هيچ وقت مغرور نشو......... برگ ها وقتی ميريزن که فکر ميکنند طلا شدند

ضرب المثل چینی: برنج سرد را می‌توان خورد، چای سرد را می‌توان نوشید، اما نگاه سرد را نمی‌توان تحمل کرد

دنيا جاي خطرناكي براي زندگي است.نه به خاطر مردمان شرور بلكه به خاطركساني كه ان شرارتها را نگاه ميكنند

زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست

تو آسمون همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر.

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم .  وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
 زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد. 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
.«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است. 
        کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:  ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورد کن.
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

                               
 
........ فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است
 
کریستوفرمورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید
 
آندره تواید : سعادت مثل پروانه ایست که روی برگهای گل به خواب رفته باشد . به مجرد اینکه نزدیکش بروی بالهای خود را باز کرده و در فضا پرواز می کند
 
اُرد بزرگ : هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست بایسته های (وظایف) خویش بترس
 
الکساندر گراهام بل : تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند
 
لویی پاستور: در كارهاي دشوار نشاط بسيار وجود دارد
 
گابريل گارسيا مارکز: دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند
 
آلدوس هاکلی  : زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است
 
امیل فاگو : پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند
 
اُرد بزرگ : هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند سد پیشرفت ما شود
 
اُرد بزرگ : همیشه بدنبال سرنوشتی بهتر باش ، و اگر آن دانش است هر آنچه در این مسیر رنج ببری ارزشش را دارد.
 
استرن : به خاطر داشته باشید که امروز همان فردایی است که دیروز درباۀ آن نگران بودید . از خود بپرسید اقلاً این چیزی که درباره اش نگرانم به وقوع خواهد پیوست یا خیر
 
اوری پید : تجربه را بر روی رختخواب نرم معطر و متکای پر قو نمی توان بدست آورد
 
ارهارد : زن همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند ، نه تاریخ تولد
 
ارد بزرگ : یکی از بزرگترین خوشبختی ها ، کمک کردن به دیگران است
 
آلفرد دوموسه : آدمی شاگردی است که درد و اندوه او را تعلیم می دهد و هیچکس بدون احساس این معلم قادر به شناسایی خود نیست
 
ادموند گولدين : خدا به انسان دو چشم ولي يك زبان عطا كرده است, تا دو  برابر آنچه را كه ميگويد به چشم ببيند
 
برادلی : اشتباه نیز جزئی از زندگی است، پس وقت خودت را تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن.
 
باب هاپ : تا وقتیکه مرد عروسی نکرده او را غیر کامل می خوانند ، بنابراین معلوم می شود پس از ازدواج کار مرد تمام است .
 
بطليموس: زمان را بر كارهاي خود تقسيم كنيد تا كاري بر زمين نماند
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه...

شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه...

خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده

 ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !

آنکه دیگران را ابزار پرش خویش می سازد ، تنها خواهد ماند .

پر حرفی در هنگام اندرز ، از اثر آن می کاهد

هم رنگ دیگر کسان شدن ، باور هیچ کدام از بزرگان نبوده است فقط خودت باش

آنکه به خرد توانا شد ، ترس برایش نامفهوم است

ايرانيان راستگوترين و راست تيرانداز ترين قوم تاريخ اند. فريدريش ويلهلم نيچه

این جمله آخر را خوب بخونید چون فکر کنم خود فريدريش ويلهلم نيچه از اون خالی بندا بوده که میگه ایرانیها راستگو ترین قوم تاریخ هستند

ایام کریسمس مبارک پیشاپیش سال نو میلادی را به همه تبریک می گم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

یک جوان یونانی به مادرش شکایت می کرد که چون شمشیرش کوتاه است نمی تواند با دشمن بجنگد . مادر او در جواب گفت : خیلی خوب اگر شمشیرت کوتاه است یک قدم جلوتر برو

پرسیدم چرا گریه می کنی ؟

گفت دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .

گفتم ولی زندگی برا من قشنگه ، سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ، دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ، از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ، دلمو پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟ ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .

نفس عمیقی کشید و گفت اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ، خیلی موقه ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ، درک شادی بدون غصه ممکن نیست . باید معنی شب  رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی . زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...

نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .

و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...و در آخر به طرز فکرش خندیدم . !

امشب بی خوابم....مثل دیشب ... مثل شب های گذشته

 

می آید صدایی که باز می دارد از خواب مرا...وباز می روم کنارپنجره

 

پرنده ها  ,گل ها همه و همه در نیایش اند و این ملودی فرود و فراز می تند در وجودم و بی خوابم می کند شبی و هر شبی.

 

و یاد نماز,یاد نیایش خودم می افتم ..قلبم می پیچد سخت از این کوتاهی

 

در فکرم ...در فکر بودنی از جنس گل های نیایشگر در فکر یک زبان و نیاز جهانی به معبودی پاک ,درفکر

شب هایی که در  خواب بودم.

 

 

در یادم است فرشته ی کوچک کنار پنچره که هنگام نیایش دست تکان می دهم برایم و لبخند می زند ... لبخند..

                                    

                                و امشب باز

                                                    بی خوابم و در صف نیایشگران

 

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |