تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد ، ولی وقتی « داگلاس » نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد،

او تصویر یک « دست » را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند ، یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند . یکی دیگر گفت : شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد .
هر کس نظری می داد
.
تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟

داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست .
معلم به یاد آورد از وقتی که «داگلاس» پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد

زندگيت هرچه باشد با آن روبرو شو و آن را در آغوش گير ، از آن دوري مکن و به نامهاي سخت و درشتش مخوان .زندگي آنقدر بد نيست که توهستي

هیچ چیز در جهان از آب نرمتر نیست با این همه در مقابله با پلیدیها و سختیها هیچ چیز تاب مقاومت با آن را ندارد

تنها راه غلبه بر ترس روبرو شدن با آن است. ما غالبا به طرف حوادثی کشیده می شویم که از رویارو شدن با آنها وحشت داریم . بنابراین اگر از تنهایی بترسید تنهایی را برای خود به ارمغان می آورید. اگر از بدهکار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام زیر و بم آن آشنا خواهید شد. اگر از دستپاچگی و پریشان حالی واهمه داشته باشید همان را تجربه خواهیدکرد. این، روش زندگی برای تشویق ما انسانها به رشد کردن است

اگر می خواهيد به هر نوعی در زندگی خود تغيير بوجود بياوريد ، ابتدا كنترل ذهن خود را به عهده گيريد

هر قدر بيشتر به دنبال نعمتهای خداوند بگرديد، به همان اندازه بيشتر بدست می آوريد.

انسان با یک دست زندگیش را می سازد و بـا دست دیگـر آنـرا ویـران می کند

خود را سرزنش نكنيد، زيرا خود باوري را كاهش مي دهد

در زمان تنش و فشار عصبی به خاطرات خوش و دوران شيرين زندگيتان فكر كنيد

آنچه یکبار اتفاق افتاد ممکن است هرگز دیگر اتفاق نیفتد ولی اگر ، دومین بار تکرار شد باید منتظرش برای بار سوم نیز بود .

دو نوع احمق به جایی نمی رسند : آنانکه به خاطر یک تهدید از انجام کاری دست می کشند و آنان که میتر سند به کاری دست بزنند ، چون تهدید آمیز است .

هـر راه خروج در جایی دیگـر راه ورود است

شما همان چيزی هستيد كه باور داريد ، شما همان كسی می شويد كه انتظارش را داريد ، انتخاب با شماست

هميشه راه برای همه هموار نيست . زندگی ، برخورد با موانع ، غلبه بر آنها و حركت است

ما خيال مي كنيم و هوس مي كنيم كه ناموفق باشيم ، نه به خاطر اينكه سعی مي كنيم و موفق نمي شويم ، بلكه بخاطر اينكه اصلاً سعی نمي كنيم

آنچه برای ما اتفاق می افتد آنقدرها مهم نيست ، مهم واكنشی است كه در برابر آن رويدادها نشان می دهيم

وقتی كه غُلُو می كنيد و سعی می كنيد كسی باشيد كه نيستيد مطمئن باشيد كه مردم می فهمند

نبردهای زندگی هميشه به نفع قويترين ها و يا سريع ترين ها پايان نمی گيرد ، بلكه دير يا زود از آن كسی است كه بُـردن را باور دارد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

چند وقت پیش یک خبر عجیب دنیا را تکان داد

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ پنج سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک پنج سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

پنج سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم

وقتی این خبر را میخوندم یک لحظه به یاد کسانی بودم که حتی پدر و مادر سالخورده خود را به آسایشگاهها میبرند و دیگر حتی به آنها سر هم نمیزنند

هرگاه خدا ترا بسوی پرتگاه هدایت کرد اصلا نترس وبخدا اعتماد کن چون :
یابتو پرواز کردن خواهد اموخت یا از پشت ترا خواهد گرفت

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ....
از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز ....
با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

موفقيت، به دست آوردن چيزى است كه دوست دارى و خوشبختى، دوست داشتن چيزى است كه به دست آورده اى

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم

آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی

خندیدن ...بزرگترین انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

اگر می خواهی مشکلات خودت حل شوند به دل های دردمند دیگران تسلی و ارامش بده

باورهای قلبی ات تعیین کننده ی شخصیت اتی توست اگر بر مسائل حقیر تمرکز کنی حقیر خواهی شد و اگر بر افکار متعالی تمر کز کنی افتخار نصیبت خواهد شد

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصلهء اذان تا نماز

اگر آسمان ابری است گمان مبر که ستارگان مرده اند

وقتي چشم اميدتان به خداباشد:
هيچ چيز انقدر عجيب نيست كه پيش نيايد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه راست نباشد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه دير نپايد
 
به تمبر نامه بنگرید تا رسیدن به مقصد به نامه چسبیده است
 
به تاخیر انداختن كار ، مرگبارترین نوع انجام ندادن كار است
 
پايان هر شبي سپدي است حتي اگر شب يلدا باشد
 
آموختیم که آرامش از درون می آید و نباید در بیرون به دنبال آن گشت.
آموختیم که نباید نگران فردا باشیم چون از همین الان خدا آنجاست.
و آموختیم و تجربه کردیم که کلمات حقیقتا قدرتمندترین دارویی است که توسط انسان استفاده می شود
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

١٢ مرد و يك زن به ريسمانی كه از يك هليكوپتر آويزان بود چنگ زده بودند. خلبان اطلاع داد كه وزن هليكوپتر سنگين است و بايد يكی از آنها ٿداكاری كند و برای نجات جان بقيه، ريسمان را رها كند.

همگی آنها به هم نگاه كردند و به دنبال ٿرد ٿداكاری می گذشتند. ناگهان زنی كه در بين آنها بود شروع به سخن گٿتن كرد و چنين گٿت:
«ما زنها تمام زندگيمان را صرٿ ٿداكاری برای مردها كرده ايم. از درد و رنج زايمان گرٿته تا تربيت ٿرزندان و اداره كردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد، اينجا هم من ٿداكاری می كنم و برای نجات جان شما خودم را ٿدا می كنم.»

مردها كه اشك در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه ٿداكاری احساساتشان به شدت تحريك شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها كردند كه برای زن دست بزنند كه ...

و زن به سلامت به مقصد رسيد

خيلی از اوقات در زندگيمون، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده می شيم
در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي‌دهيد: تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. ارزش زندگی ما بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "استاد در جواب گفت:" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:"چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:" هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."استاد گفت:" عشق يعني همين! " شاگرد پرسيد:" پس ازدواج چيست؟ "استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:" به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم." استاد باز گفت:" ازدواج هم يعني همين!!

((به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است))

دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .

 در جوانی دوست نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد ملاقات خواهد کرد

ممکن است مردیکه دائم سؤال می کند ابله به نظر برسد . ولی کسیکه هرگز سؤال نمی کند در تمام عمر ابله باقی می ماند

هر چه بلند پروازتر باشید تپش دلتان کمتر خواهد شد . فشار و دردهای روانیتان نیز

هرکس در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرفهای خودش را آزادانه به او بزند ، بدون رودربایستی و بدون خجالت و الا آدم از تنهایی دق می کند

اگر قرار باشد من روزی تجربه شخصی خود ، درباره حس همدردی کتابی بنویسم ، کتاب خود را چنین شروع می کنم : در زنان حس همدردی مطلقا وجود ندارد. فلورانس نایتینگل

شکست های زندگی ، درهای پیروزی را  می گشاید و خودپسندی درهای پیروزی را یکی پس از دیگری می بندد

کسانی که دنیا را تکان داده اند در استعدادهای طبیعی نابغه نبوده اند ، بلکه بر عکس قوای عقلی آنان از حد معمول و متوسط تجاوز نمی کرده است ولی به یک صفت ممتاز بوده اند : ثبات و استقامت

همه آدمیان به شیوه های گوناگون سختی های روزگار را می چشند

 اینکه بعضی ها می ترسند یا افسرده می شوند به این علت است که آنان سر رشته امور را از دست داده اند مسئولیت احساس  شان بابت احساس بدی که دارند مسئولیت را از سر خود باز می  کنند چون برای شان راحت تر است که دیگران را مسئول زندگی خود بدانند تا بگویند:باعث بروز چنین احساساتی خودم هستم

دوستان عبارت از خانواده ای هستند که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

هانس زيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود در كمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد
.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم
!"
زبانم بند آمده بود.فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كرده بود
.
او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپي از كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت
.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990،000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقولي بخاطر 10،000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقي مانده است؟" بله او هانس زيمر نویسنده و مخترع بزرگ سيستم نوشتن ديجيتال بود .روحش شاد

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».
نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشیدتق...!»بدنش لرزیدنکند که
...»
مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کردنکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه


...
و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشون است

زندگي ساختني است نه گذراندني

اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن

امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا

امروز نخستین روز آینده توست.

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم

آنانکه آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می کنند نمی توانند خود از آن بی بهره باشند

زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد

چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند

مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست

بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره،وقتی نا امید شدیبه یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تومحتاجه. . . عجیب ترین صدایی که شنیدم چک چک قطرات آب بود..... منظم و کشدار و تاثیر گذار.....مثل صدای برهم خوردن بال فرشته....


دربیکرانه زندگی دو چیز افسونم میکند

آبی آسمان را که میبینم و میدانم که نیست

خدارا که نمیبینم و میدانم که هست

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

ثروتی به نام دوست خوب

 يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه

 هاي كلاس را ديدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با

خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بيکار

است!" من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني

 خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين

 انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر

 اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم.

بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي

گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش

 مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها چرا اینقدر منو اذیت میکنند!" او به من نگاهي كرد و گفت: "

متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري

قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه

 او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت

 كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با

چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش

آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم

فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جک

 را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح

دوشنبه رسيد و من دوباره جک را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا

 بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن

طرف مي بري!" جک خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و

 جک بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده

افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه

دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت

 دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. جک كسي بود كه

قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن

روز روبروي همه صحبت كنم. من جک را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني

 به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم

 به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين

دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!" او با يكي از

اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي". گلويش

 را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني

است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر

 برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به

همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي

بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم." من به دوستم با ناباوري نگاه مي

كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن

تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي

 كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي

 بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين

كار غير قابل بحث، باز داشت." من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي

 دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه

 هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي

زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير

رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون

 نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به

 شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. " دوستان،‌ فرشته

هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."

 

ما براي تنبيه شدن به دنيا نيامده ايم . براي درس گرفتن آمده ايم ، هر رويدادي در زندگي ما توان بالقوه آن را دارد كه ما را تحول كند و از ميان همه رويدادها، سختي ها و مصيبتها ، بيشترين توان را براي تغيير تفكر ما دارا هستند. طوري رفتار كنيد كه گويي در وراي هر حادثه اي ، هدف و مقصودي نهفته است.

اگر در جستجوي خوشبختي و معناي زندگي هستيد تمام توجه خود را به لحظه اكنون معطوف كنيد و به ياد داشته باشيد كه بهترين جا براي آغاز يك زندگي جديد ، همين جايي است كه اكنون هستيد. در اين صورت جهان هستي ، در قبال اين نگرش ، پاداشهاي فراتر از انتظار به ما مي دهد

اگر عشق واقعي وجود داشته باشد ، هرگز به وابستگي تبديل نمي شود ." در غير اين صورت" عشق فقط دانه ي دام بوده .تو در پي صيد يك ماهي به نام وابستگي بوده اي و عشق فقط طعمه اي بوده تا ماهي را بگيرد . وقتي كه ماهي صيد شد طعمه دور انداخته مي شود. (اشو

کسانی که سعی می­کنند کاری انجام دهند و شکست می­خورند در نهایت از کسانی که هیچ­کاری نمی­کنند و موفق هم می­شوند بهتر خواهند بود

تسلیم­شدن به معنای شکست خوردن نیست. بیشتر اوقات با کمی بخشش بیش از آنچه تصور می­کنیم به دست خواهیم آورد

من مهمتر از گرفتاریهای شخصی خودم هستم.

هیچ چیز مخربتر از یکنواختی نیست

مردم خواهان ثروت هستند، اما آنان نیازمند رسیدن به کمال­اند

من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم

اگر نتوانسته­اید تا حدی خودتان را عفو کنید، چگونه می­توانید دیگران را عفو کنید؟

همه انسانها در تلاشند که بدانند زندگی چیست و تا سرگرم این موضوع هستند نمایش به پایان می­رسد

با زبان خوش و مهربانی می­توانید فیلی را با مویی بکشید

وقتی که در کلاس عشق تدریس می­کردم به دانشجویان می­گفتم بیش از بیست سال با مادرتان زندگی کرده­اید. اگر گفتید چشمهایش چه رنگی است؟!

ما دو گوش و یک زبان داریم، برای اینکه بیشتر از حرف زدن گوش بدهیم

داشتن رفتار دوستانه مثل لبخند زدن به کسی، به گفت و گو پرداختن، تعریف کردن، بیان کردن یک احساس صادقانه، همه چیزهایی است که به علت تمرین نکردن از آنها می­ترسیم

آن زندگی که به امید فردا بگذرد، همیشه یک روز عقب مانده است

خود واقعی ما بسیار بهتر از کسی است که آن را جعل می­کنیم

وقتی که از آنچه داریم می­بخشیم، آماده­ایم آنچه را نیاز داریم بگیریم

مدتی هست که در قسمت آمار گیر سایت میبینم دوستانی از طریق سرچ گوگل وارد وبلاگ میشوند چندتا جمله سرچ شده خیلی جالب به چشمم خورد :

چطور میتوانم کاری کنم شوهرم به زندگی پایبند باشد

چکار کنیم کسی نتواند همسرم را تحریک کند

چگونه با دوست پسرمان ازدواج کنیم

چطور میتوانم شوهرم را عاشق خود کنم

چگونه همسرم را نوازش کنم

و..............

هیچ راه خاصی نداره تنها کاری که میشه کرد اینه که اجازه بدهید طرف مقابل خودش باشه هرچی بیشتر دست و پا بزنید بیشتر تو عمق فاجعه فرو میروید شما خودتان باشید و اجازه بدهید طرف مقابل هم خودش باشد اون موقع طعم واقعی آرامش و عشق رو احساس کنید .نگران هر چیزی که باشید سرتون میاد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

مانوئل اوريب مکزيکي که پيش از اين رکورد چاق ترين مرد جهان را از آن خود کرده بود اکنون قصد دارد رکورد ديگري نيز به نام خود ثبت کند. او قصد دارد رکورددار کاهش وزن شود. اوريب که وزني معادل يک کاميون کوچک (نيم تن) دارد، شش سال است از خانه خارج نشده است. او از سال 2006 رژيمي شامل گريپ فروت، سفيده تخم مرغ، ماهي، مرغ، سبزيجات و بادام گرفت و بيش از 200 کيلوگرم از وزنش کاست. او اکنون وزني معادل 280 کيلوگرم دارد و کماکان نمي تواند راه برود اما اميدوار است بتواند ماه آينده براي جشن گرفتن چهل و سومين سالگرد تولدش از خانه خارج شود. او بنا است با تختش حرکت داده شده و با استفاده از جرثقيل به يک کاميون منتقل شود تا به منطقه يي سرسبز در نزديکي محل اقامتش، مونتري، برود. او مي گويد؛(دو سال پيش هنگامي که همسرم مرا ترک کرد من قصد خودکشي داشتم اما اين معجزه است که من توانسته ام ادامه بدهم. خداوند پزشکان را براي کمک به من فرستاد.) اوريب طي دهه 1990 به شدت به غذاهاي آماده معتاد شد. او در آن زمان در ايالات متحده زندگي و کار مي کرد و پيتزا و همبرگر اصلي ترين غذاهاي او را تشکيل مي دادند. در بازگشت به مکزيک اوريب که به شدت چاق شده بود به خوردن غذاهاي چرب ادامه داد تا آنجا که در ورژن سال 2008 کتاب رکوردهاي گينس، نامش به عنوان چاق ترين مرد جهان ثبت شد. ديگر هيچ لباسي در فروشگاه ها به اندازه او پيدا نمي شد و تنها وسيله يي که براي رفع کسالت داشت گپ زدن با همسايه ها از پنجره کنار تختش بود. اوريب براي برداشتن چربي هاي شکمش دست به دامن جراحان شد، اما عمل باعث افزايش چربي و ورم در شکمش شد. همسر اوريب نيز او را ترک کرد و وضعيت سلامت و اقتصادي اش بدتر از پيش شد. او در تلويزيون حاضر شد و تقاضاي کمک کرد. اوريب که مادرش مراقبت از او را برعهده دارد، به صورت رايگان تحت درمان چندين پزشک قرار گرفت و با استفاده از يک رژيم پرپروتئين و کم کربوهيدرات کاستن از وزنش را آغاز کرد و اکنون با توجه به سرعتش در وزن کم کردن قصد دارد نامش را بابت وزن کم کردن در کتاب گينس ثبت کند. پيش از اين روزالي بردفورد امريکايي که در سال 2006 درگذشت، رکورد کاهش وزن زنان را براي خود ثبت کرده بود. او توانسته بود بيش از 350 کيلو وزن کم کند. رکورددار کاهش وزن در مردان جان بروئر مينوش است که توانسته حدود 400 کيلو وزن کم کند. اوريب مي گويد قصد دارد تا سال 2010 وزن خود را به 115 کيلو برساند. يعني حدود 380 کيلو از وزن خود کم کند. او قصد دارد پس از رسيدن به اين وزن از خانه خارج شود و زندگي خود را به آگاهي دادن به ديگران در مورد تغذيه سالم بگذراند.

پس میشود هر کار سختی را با برنامه ریزی و تلاش به سرانجام رساند

عاشق و آزاده باشید در سایه پرودگار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

شب‌ عجیبی‌ بود و چتی‌ غریب.


ثانیه‌ها، دقیقه‌ها و ساعتها گذشت‌ و من‌ انگار در این‌ دنیا نبودم: "گم‌ شده‌ بودم".

لحظه‌ای‌ دیگر، همان‌طور كه‌ چشمانم‌ بر صفحهِ نمایش‌ رایانه‌ دنبال‌ پیامی‌ جدید از سوی‌ آن‌ آشنای‌ غریبه‌ می‌گشت، صدای‌  گوشم‌ را نوازش‌ داد

صدا صدای دل بود

چت با اوس کریم

من:وااااي؛ نكنه از ليستت بنده هات delete ام كردي ؟

پس بگو چرا pm ميزارم جواب نميدي 

نه؛ ولي تو با معرفت تر از اينائي

خدايا؛ تواي كه فقط بهم دروغ نميگي

پس چرا تو بهم جواب نميدي ؟

خدايا من ignore شده روزگارم 

حالا كه اينطوره منم ولت نميدم

اينقدر buzz ميزنم تا تو جواب بدي

اوس کریم:حرفهات تمام شد میشه منم یک سلامی بکنم؟

من:ببخشید سلام ،من که همیشه شرمنده ات هستم تا بوده شما امدی سراغم و حالمو پرسیدی

اوس کریم:چه عجب این چیزها یادتم میمونه

من:

اوس کریم :چیه باز کارت کجا گیر کرده امدی سراغم؟

من:آبروم رو نبر میدونم تا کارم گیر نکنه یادت نیستم ولی تو همیشه رفیقی ،همراهی حتی قبل اینکه من چیزی بخوام

اوس کریم : فقط خوشحالم بعضی وقتها باز راستش رو میگی

من:تشنه هستم ولی خسته میدونی اوس کریم یه بنده داری خیلی باحاله یه شعری میخونه میگه

می خوام برم پا ندارم میخوام نرم جا ندارم ،گریه کنم دل ندارم ،داد بزنم نا ندارم

اینه حکایت من.راستی خودمونیم ترانه هم گوش میدی؟ جون من بگو از صدای کدومشون بیشتر خوشت میاد

اوس کریم :باز خندیدم روت زیاد شد من از صدایی خوشم میاد که از دل بر بیاد و بر دلها بشینه

من: خدا جون یک چیزی بگو آویزه گوشم کنم

اوس کریم :نه اینکه هر چی میگم انجام میدی و همیشه بهش عمل میکنی ،پس برا همینه گوشهات اینقدر آویزون و دراز شده از بس بهش نصیحت آویزونه .ولی باشه میگم بپرس

من: خدايا چطور میشه بهتر زندگي کرد؟

 اوس کریم:: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.

من: بازم بگو تو دلم غوغاست

سه چيز در زندگي هيچ گاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچ گاه نبايد از دست بروند: ارامش، اميد و صداقت سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رويا ها، موفقيت و شانس سه چيز در زندگي از باارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

من: خدایا وقتی به ندای درون گوش میدم آرامش عجیبی بهم دست میده بیشتر دلم میخواد بهت نزدیک بشم ولی هنوز اسیرم پاهام بستست از خیلی دلبستگها که مانع من هستند نمیتونم دل بکنم

هنوز اسیر دنیای خیالی خودم هستم چیکار کنم لذت بیشتری از زندگی واقعی که شما هستید ببرم یعنی چطور شما رو بهتر ببینم؟

اوس کریم:بگذار یک چیزی برات تعریف کنم

برای اولین بار که یک سکه 25 سنتی رو از روی زمین پیدا کرد

کلی بهش حال داد با هاش یه بستنی خرید . اونموقع 9 سا لش  بود

دفعه بعد یک اسکناس 1 دلاری و خلا صه کم کم عادت کرد هنگام

 راه رفتن بیشتر حوا سش رو به زمین اطرافش معطوف کنه . سالها

از پی هم اومدن و رفتن حا لا 63 ساله شده بود و تا اون روز جمعا

14 دلار و 65 سنت رو از روی زمین پیدا کرده بود اما این به قیمت

از دست دادن تما شای 45 رنگین کمان صدها غروب و طلوع در کنار

ساحل ،دیدن خانواده و دوستان و هزاران منظره زیبای سبز طبیعت در پارکی بود که هر روز از وسط

اون می گذشت و به خونه می رسید. اون در حقیقت دیدن همه این

 مناظر رو به 14دلار و 65 سنت فروخته بود 

اوس کریم: گرفتی منظورمو؟ یعنی سعی کنی بیشتر از اطرافت و از اتفاقات لذت ببری ببین من هیچ چیز بدی یا سنگی بی جهت جلوی پای کسی نمی اندازم مگر به نفع شما باشد تا حالا مگه اتفاقی افتاده که حل نشده باشه برات؟

من: نه ،واقعا" نه، بدترین شرایطی رو که فکر میکردم دیگه همه چیز تمام شده رو به بهترین شکلی برام حل کردی

اوس کریم: پس نگران نباش من هستم تا زمانی که شما بخواهید فقط کمی روی صبرتون کار کنید همین. و برای من زمان تعیین نکنید ،اجازه بدید من خودم بلدم چطور و چه موقع مشکلاتتون رو حل کنم

من:چشم .

اوس کریم:ببین سه چيز در زندگي هيچ گاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچ گاه نبايد از دست بروند: ارامش، اميد و صداقت سه ز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رويا ها، موفقيت و شانس سه چيز در زندگي از باارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان قدر خودتونو بیشتر بدونید و با یک لبخند زندگی تازهای رو شروع کنید و سعی کنید از زندگی لذت ببرید

من:چقدر زیبا و آرامش بخش بود.میشه یک جمله زیبا بهم بگی میخوام آخه بگذارمش تو وبلاگ

اوس کریم:از دست تو. باشه

گاهی وقتها از نردبان بالا میروید تا دستهای من را بگیریم غافل از اینکه من پایین ایستاده ونردبان را محکم گرفته که شما نیفتید

من: مرسی خدا جون .دیگه مزاحمت نمیشم 

اوس کریم: میدونم حالت که خوب میشه رفع زحمت میکنی اگه من نشناسمت کی میشناسه. برو دیگه هم نیا تا مشکل بعدی

من: میدونم خیلی نا سپاسم ولی میخوام قول بدم از امروز، روزی چند دقیقه هم که شده بیام پیشت و باهات دردودل کنم

اوس کریم : ببینیم و تعریف کنیم . برو و قلبت رو فراموش نکن جایگاه من اونجاست

من : چشم دوستت دارمممممممممممممممم

اوس کریم : من بیشتر

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

سربازی پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از این که به خانه برسد، با پدر و مادرش تماس تلفنی گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.پدر و مادر او در پاسخ گفتند: با کمال میل ،او ادامه داد:ولی او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.پدرش گفت: پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.او گفت: نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.آنها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت!

عشق که اماواگر نداره ، نه ؟

هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي که روش يه قفل بزرگ بود نترس و نا اميد نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن

نيکبخت آن است که ازحال ديگران پند گيرد و بدبخت آن که از حال او پند گيرند

مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که درجيب داري، قفل را بگشايد

بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی

وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد، فقط به سادگی بگو: همه اش تقصیر من بود

آنکسی که از رنج زندگی بترسد، از ترس در رنج خواهد بود

اگر می خواهی قدر پول را بدانی قرض کن

اقبال به سراغ کسی می رود که به کار عقیده دارد نه به اقبال

پافشاری جز مشترک تمامی موفقیتهای چشمگیر است

ما اغلب از فرداها قرض می کنیم، تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم

تنها چیزی که موفقیتهای ما را محدود میسازد، تفکری ست که به ما میگوید نمیتوانی موفق شوی

بحرانهای بزرگ، انسانهای بزرگ را به وجود می آورند

هيچكس از قلب شما به شما نزديكتر و راستگوتر نيست بنابراين از كساني كه قلب پاك شما ايشانرا بخود نمي پذيرد اجتناب كنيد

مواظب باشيد حقيقت را لابه لاي آرزوهاي خود گم نکنيد

برای انسانها هیچ فقری بالاتر و سخت تر از تنهایی نیست

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |