|
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
|
|
|
|
||||
|
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ... در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت ! متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !! یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است! از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
از لحظه ای که هر دو نگاهم بسته شد در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت از لحظه ای که خیس شدم در خیال خود آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ... تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !! از حال و روز فصل زمستان دلم گرفت از خش خش عبور در اين فصل بي کسي
وقتي شکست ، برگ درختان دلم گرفت بغضي در دل من ريشه کرد وبعد
از قارقار شوم کلاغان دلم گرفت آدم بهشت را به بهاي کمي فروخت
از اين هبوط ساده ي انسان دلم گرفت فهميده اند رشته ي عمرم به دست توست
وقتي که در نبودنت اينسان دلم گرفت بر برگ برگ دفتر شعرم به ناگهان
دستي نوشت واژه ي پايان دلم گرفت
تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!
ملتمس دعا
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هوا بدجورىبارونی بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم وزیاد وضع مالى خودم هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين ! شما پولدارين » نگاهى به روكش نخ نماى مبل ها انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، ، يك شغل همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. نتیجه اخلاقی:همیشه به همان چیزی که داریم قانع باشیم که ممکن است فرد دیگری آن را نداشته باشد الهی آفریدی ما را رایگان، روزی دادی ما را رایگان پس بیامرز ما را رایگان كه تو خدایی نه بازرگان گناه را به گردن دنيا و ديگران نگذاريم , كوتاهي از همت و كوشش ماستچشم ديگران چشمي است كه ما را ورشكست ميكند اگر همه بغير از خودم كور بودند , من نه به خانه باشكوه احتياج داشتم نه به مبل عاليتلخترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان است یکی از بهترین راه های استفاده از وقت این است که قابلیت های خود را در زمینه هایی که نتایج کلیدی را برای شما به بار می آورد افزایش دهید انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید نقطه آغاز تصمیم های بهتر، نقطه پایان تصمیم های بدتر است اینکه چه کسی باشید و در چه موقعیتی قرار داشته باشید بر عهده شما و نتیجه انتخابها و تصمیم گیری های خودتان است سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع زندگی است نتیجه گیری زود پس از رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی یویه ایون، دخترک ۵ ساله و نابینای کره ای پشت یک پیانوی بزرگ می نشیند و با انگشتان کوچکش قطعه "برای الیز" بتهوون را می نوازد، اشک در چشمهای شنوندگان او حلقه می زند.
یویه ایون آن قدر کوچک است که برای قرار گرفتن در پشت پیانو به کمک یک بزرگسال نیاز دارد. این دختر که از زمان تولد نابینا بوده و حالا به مهد کودک می رود، با نواختن آهنگهایی از موتسارت، شوپن و بتهوون و همچنین موسیقی ترانه های پاپ، دوستداران موسیقی را در کشورش مسحور کرده است. او تنها با یک بار گوش دادن به ترانه های خوانندگان کره ای، قادر است آهنگشان را بنوازد و آنها هم او را با آواز همراهی می کنند. سال گذشته در کره، برنامه تلویزیونی "استار کینگ" که به معرفی استعدادهای جوان می پردازد، یویه ایون را به مردم شناساند. او از این برنامه اولین جایزه اش را که مبلغ یک میلیون وان بود بدست آورد و لقب "موتسارت پنج ساله نابغه" بر او ماند. پارک یونگ سون، مادر این کودک می گوید که دو سال پیش بر حسب تصادف به استعداد دخترش در موسیقی پی برد و وقتی شروع به خواندن یک ترانه پاپ کرد، دخترش آهنگ آن را بر پیانویی که کنارش بود نواخت. خانم پارک که مادر واقعی یویه ایون نیست و او را به فرزندی پذیرفته می گوید که دخترش هیچ تعلیمی در موسیقی و نواختن پیانو ندیده بود. یویه ایون تا چندی پیش شناخته شده نبود اما اینترنت باعث شده که او رفته رفته در دنیا بلندآوازه شود. فیلم کوتاهی که از اجرای او در برنامه استار کینگ در یک سایت کره ای موجود است بیش از ۲۷ میلیون بار دیده شده و در سایت یوتیوب هم بیش از دو میلیون بیننده داشته است. نوازنده خردسال در سپتامبر گذشته هم در مراسمی که برای گرامی داشت روز کره در لس آنجلس برگزار شد برنامه اجرا کرد و یک شبکه تلویزیونی در ژاپن هم از او برای اجرای برنامه دعوت کرده است. او حتی یک پشتیبان مالی هم دارد که رئیس یک شرکت ساختمان سازی در دوبی است و کلیپ یویه ایون را از برنامه استار کینگ تماشا کرده است. یویه ایون بتازگی در حضور نخست وزیر سنگاپور هم قطعاتی از شوپن را نواخت. زندگی این نابغه کوچک هم مثل استیویی واندر و ری چارلز، موسیقی دانهای آمریکای که در خردسالی با حوادثی تلخ روبرو بوده اند، دستخوش ناملایمات بوده است و پدر و مادرش او را پس از تولد رها کردند. مردی به نام یوچانگ جو که بر اثر یک سانحه رانندگی فلج شده بود و همسر نازایش، یویه ایون را به فرزندی پذیرفتند. خانم پارک می گوید به این دلیل دخترش را به برنامه استار کینگ برده که او میل داشته برای مردم بیشتری پیانو بنوازد. اما خانم پارک هیچگاه انتظار نداشته که حضور دخترش در این برنامه از او چنین ستاره ای بسازد. پس از پخش برنامه استار کینگ، سیل پیشنهادهای کمک و پرداخت پول به سوی آنها سرازیر شد و پزشکان زیادی داوطلب شدند که بینایی دخترش را به او برگرداند هر چند که تلاشهای آنها در این زمینه ناموفق بوده است. یویه ایون حالا هر روز با پیانویی که به او هدیه داده شده تمرین می کند و در پاسخ به این پرسش که قصد دارد در آینده چکاره شود، به خبرنگار رویتر گفته است: "پیانیست. پیانیستی بزرگ." برگرفته از سایت بی ب سی خدایا به دادها ندادها و گرفتهایت شکر که
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||||
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||||
|
|||||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عصباني شدن يعني گرفتن يك زغال داغ به قصد پرتاب كردن آن به فرد مقابل . كسي كه مي سوزد خودت هستي.
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم
دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟ - چهل روبل . -نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد . - دو ماه و پنج روز -دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلياونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد . - سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا » و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد . دوازده و هفت ميشود نوزده. تفريق كنيد… آن مرخصيها… آهان… چهل ويكروبل، درسته؟ چشم چپ«يوليا واسيلياِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت . - و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد . فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد . پس پنج تا ديگر كم ميكنيم . … در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد. « يوليا واسيلياِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم -امّا من يادداشت كردهام . - خيلي خوب شما، شايد … - از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي ميماند . چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره ! -من فقط مقدار كمي گرفتم . در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر . - ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا… يكي و يكي . يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت . به آهستگي گفت: متشكّرم جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق . پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟ - به خاطر پول. - يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟ -در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند . - آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده . ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟ لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است. بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم . براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم. پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود. آنتوان چخوف
پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد
چوب و سنگ استخوانهای ما را میشکنند اما کلمات قلب ما را شکسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي کسی که شجاعت ندارد ، در او حقیقت نیز موجود نیست و کسی هم که حقیقت ندارد ، صاحب فضیلتی نیست هر چه بیشتر عمر می کنم بیشتر اطمینان پیدا می کنم که تفاوت عمده انسانها ، تفاوت بین انسان ضعیف و قوی ، بین انسان بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده استوار و خلل نا پذیر آنهاست . به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص می کند دو راه بیشتر پیش رو ندارد : یا مرگ یا پیروزی. چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن هیچ چیز تغییر نمی کند این ما هستیم که دگرگون می شویممرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر بهم نخوره.پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن. هیچ كس نباید شب به بستر برود قبل از اینكه از خود بپرسد امروز چه كرده ام که لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم هیچوقت امید کسی رو ازش نگیر,شاید این تنها چیزی باشه که داره انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بودکه براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد . محال از طرز فكر كردن ما به وجود مي ايد ادم ها سعي مي كنند كه وقت كشي كنند در حالي كه اين زمان است كه انها را مي كشد.
وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر كار بيهوده اي است مغز ما يك دينام هزار ولتي است كه متاسفانه اكثرمان بيش از يك چراغ موشي از آن استفاده نمي كنيم اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل کنید- مرسی
یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟ دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین! پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده! دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود! نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش.
ممکنه نتونيم چيزائي که دوست داريمو داشته باشيم ولي مي تونيم چيزائي که داريمو دوست داشته باشيم .هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد . من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند عالم را بر شانه خویش احساس کرده ام..."هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها تلاش کردن شان را متوقف می سازند وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمیتواند افکار ما را مغشوش کند بالاترین زیبایی سادگی و آرامش درون است عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باران درشت مي باريد . آب گودي هاي خيابان را پر كرده و چاله هاي بزرگي ساخته بود . ماشين ها به سرعت مي گذشتند ، چاله هاي آب را مي شكافتند و بدون توجه به عابران كه بعد مي بايست لباس گليشان را مي تكاندند ، پيش مي رفتند . هواي بعد از ظهر رنگ شب گرفته بود . چراغ روشن مغازه ها و خانه ها مي درخشيد . باد دست بزرگ و سردش را لاي شاخه هاي خيس درختان فرو مي برد و سردي به تنشان مي ريخت . خيابان پر بود از دانش آموزان ... مقنعه اش خيس شده بود . سرما را در گوشها و سر انگشتهايش حس مي كرد . لباس گرمي تن نداشت. فكر كرد ميان بر بزند . از ميان لاين منازل شركتي عبور كرده و به كوچه اي فرو رفت كه باغ خانه ها رااز پشت سيمها نشان مي داد . عطر نمناك گلها و درختان همه جا پيچيده بود . _"ببخشيد خانوم كوچولو ..." مردي را ديد 30 _35 ساله با لباسهاي مشكي . موهاي خيس و پريشانش به طرز نا مطبوعي به گردنش چسبيده بودند . _"... خونه ي آقاي حيدري رو بلدي ؟" در حالي كه موهاي خود را زير مقنعه اش مرتب مي كرد سرش را تكان داد : _"نچ ..." به كوچه اي كه خانه شان در آن بود نزديك مي شد ... كوچه باريك با ديوارهاي بلند كاهگلي ... چند درخت بلند قامت از ديوار يكي از خانه ها سر برآورده بودند . به كوچه پا گذاشت . صداي مردك را شنيد :"عزيزم ..." به طرفش برگشت . مرد دستش را گرفت . صورت فوق العاده استخواني ، چشمان درشت و فرو رفته با نگاهي هراسان ... بيني دراز كج و كوله و دهاني گشاد با لبهايي تيره . _"بله ..." خنديد و دندانها و دهان دودي اش را نشان داد . _"حيدري رو مي شناسي ؟ ... مجيد حيدري ؟" به آرامي دستش را بيرون كشيد . _"نه نمي شناسم ..." مرد چانه ي دختر را نوازش كرد و گفت :"نازي ... چن سالته ؟" سرش را پايين انداخت . مژه هاي بلندش روي گونه ها افتادند . _"يازده سال..." _"مي توني كمكم كني ؟" كمي عقب رفت ، كيفش را جابجا كرد و گفت :" واستين برم مامانمو صدا كنم ... خونه مون همين جاس ..." و به سمتي اشاره كرد . مرد ابروهايش را بالا برد و گفت:"خونه تون همين جاس؟...نه نمي خواد ... خودت ... خودت بيا ..." و دست دخترك را گرفت و كشيد . _"ببين يه در زرد هس ... بيا ببين همينه !..." دخترك ترسيده گفت :"من كه نمي دونم ..." _"تو حالا بيا !" و از كوچه بيرون آمدند . مردم در رفت و آمد بودند . زمين خاكي گل شده بود . نانوايي باز بود و تعدادي در صف نان ايستاده بودند . از كنار نانوايي گذشتند . مرد تكرار مي كرد :"الان نشونت مي دم عزيزم ..." و پي در پي دست دخترك را مي بوسيد . در كوچه ي خلوت و نا آشنايي رفتند و در كوچه اي ديگر ... كفشهايش از آب سنگين بود و وقتي در گل فرو مي رفت راه رفتن را مشكل تر مي ساخت . باران همچنان مي باريد ... دخترك درمانده گفت :"پس كو؟" مرد دور و برش را پاييد و از حركت بازايستاد . گونه ي دختر را بوسيد و گفت : صبر كن !" مسير نگاه مرد را دنبال كرد . چند زن سياه پوش كه گويا از قبرستان محله ي پشتي بر مي گشتند از جلوي كوچه مي گذشتند . _"چرا؟" _"صبر كن اينا رد شن ..." دختر تقلايي كرد براي فرار ... مرد نگه اش داشت ... دخترك ناله ي خفه اي كرد . مرد با حرارت او را بوييد :"چيه عزيزم؟..." او را در آغوش كشيد و با دست درز مانتويش را شكافت . چند دكمه كنده شد و روي زمين ريخت و در گل رقيق فرو رفت . دختر نفس زنان تلاش مي كرد خود را رها كند . كيفش روي زمين افتاد . قطرات سنگين باران چون لاشخورهايي كه به طعمه هجوم مي آورند ، سطح كيف را پر كردند ... هوا تاريك شده بود . مرد لبهايش را مكيد ... دهانش مزه ي دود مي داد . طعم ذغال خيس ... دخترك نفسش بند آمد ... نا گهان با تمام قدرت خود دست مردك را گاز گرفت . مرد فريادي از درد كشيد و بي اختيار دختر را رها كرد . دختر به سرعت كيفش را برداشت و فرار كرد . باران به صورتش سيلي مي زد و او با همه نيرو مي دويد . زير پايش خيس و لغزان مي شد و گاهي نرم و گلي ... از ميان عابران عبور مي كرد و با صداي بلند مي گريست . در كوچه شان فرو رفت . در خانه را با لگد كوبيد و داخل شد . از آشپزخانه شان كه در حيات بود صداي مادرش را شنيد :"زهرا...بدو بيا تو آشپزخونه ..." كيفش را در ايوان انداخت . حياط خيس ناهموار را برگ درخت بيد پوشانده بود . در حيات درختي نداشتند . از درخت خانه ي پشتي باد آنها را مي آورد ... روپوش مدرسه اش را هم در ايوان انداخت . كنار حوض خالي نشست . آب كمي از آن را پر و خاك آن را گل كرده بود . _"زهرا ..." بلند شد و به آشپزخانه رفت . گرما زير پوستش خزيد . بخاري سنگي گوشه ي ديوار روشن بود و حرارت مطبوعي توليد مي كرد . مادرش روي بندي كه بالاي آن بسته بودند لباسهاي خيس را مي آويخت تا خشك شوند . او روي زمين ، روي گليمي كه خود در جواني بافته بود نشسته و سبزي پاك مي كرد . _"چيه؟ چته؟ چرا اينقد دير اومدي؟..." روي ميز آهني كنار بخاري نشست و تكيه اش را به اجاق پشت سرش داد . _"خوردم زمين ..." دخترش را نگاه كرد . رنگش پريده و لبهاي كوچكش كبود بود . چشمان درشتش باد كرده و قرمز شده بود . _"رو زمين خوابت برد ؟..." زانوانش را بغل گرفت :"ولم كن ..." زن سيني سبزي هاي پاك شده را بلند كرد در آبكش درون ظرفشويي خالي كرد و در حالي كه آنها را مي شست گفت :" اگه نمره ت كم شده اشكال نداره ... اينبار كاري بات ندارم! ... " مادرش را به آرامي ورانداز كرد . هيكل ريز و لاغرش پشت به او بود . فرو رفته در پيراهن گلدار قديمي كه سالها پيش دايي مادر از كويت برايش آورده بود ... _"ماما؟..." مادرش برگشت و نگاه پير و بي رمقش را به او دوخت . _"چيه عزيزم؟" بغض گلويش را فشرد . _"ماما...بابا چرا رفت جنگ شهيد شد؟..." اشك چشمان زن را خيس كرد . _"برا دفاع از ناموسش ... چرا پرسيدي؟" سرش را روي زانوانش گذاشت و به آرامي گفت :"موضوع انشاس ..." ۱/ ملتمس دعا ۲/ خانمهای عزیز روزتان مبارک عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||