|
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
|
|
|
|
||||
|
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد ، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.او از سراسر دنیا از طرفدارانش نامه هایی دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود:((چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟)) آرتور در پاسخش نوشت : در دنیا،50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5هزار نفر سر شناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند،چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی روی دستانم گرفته بودم،هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟ و امروز که از این بیماری رنج می کشم،نیز نمی گویم خدایا چرا من؟
پدرم مي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود" آنجا که همه مثل هم فکر مي کنند ، هيچ کس خيلي فکر نمي کند اگه صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشه صدای آب هیچگاه قشنگ نیست هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را زندگي 120 سال اولش سخته ولي اگه 120 سال ديگه هم زندگي کنيم 120 ميليون بار آرزو ميکنيم که اي کاش تو همون 120 سال اول مرده بوديم شادترین افراد، لزوماً بهترین چیزها را ندارند فقط از آنچه که دارند بهترین استفاده را میکنند آنکه بالاتر است ما را بدبخت می داند. آنکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور می کند. اما هر دو آنها در اشتباه هستند. زیرا ما گاهی خوشبخت هستیم و یا بدبخت. بدبختی در روزهایی است که به نَقصهای زندگی خود توجه داریم. و خوشبختی ما در لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر داریم شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي جدی از آنها درس بگيريد قبل از اینکه اخم کنی، کاملا مطمئن شو که هیچ سوژه ای برای لبخند زدن وجود ندارد يگانه خواهي شد.... و دنيا را در آغوش خواهي گرفت تنها اگر موضوعات گذشته را فراموش کني و از نو شروع کني ! خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
استاد با شاگردانش به صحرائی رفتند و در راه به آنها گفت که : باید همیشه به خدا اعتماد کنند ؛ چون او از همه چیز آگاه است ؛ شب فرا رسید و آنها تصمیم گرفتند که اطراق کنند ؛ استاد خیمه را بر پا کرد و به شاگردان گفت که میبایست اسبها را به سنگی ببندند و سپس یکی از شاگردان را فرستاد تا این کار را بکند و شاگرد وقتی به سنگی رسید و با خود گفت : استاد میخواهد مرا آزمایش کند و اگر او می گوید خدا از همه چیز آگاه است پس نیازی نیست من اسبها را ببندم و او خودش مراقب اسبهاست ؛ استاد میخواهد بداند که من ایمان و توکل دارم یا نه!!!
سپس بجای بستن ؛ شروع کرد به خواندن دعا و افسارها را به خدا سپرد . صبح وقتی بیدار شدند ؛ اسبها رفته بودند ؛ شاگرد که نا امید و ناراحت بود ؛ نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت : دیگر هیچ وقت حرف او را قبول ندارم ؛ چون خداوند از هیچ چیز مراقبت نمیکند و فراموش کرد که از اسبها مراقبت کند و استاد جواب داد : تو اشتباه میکنی !!!!! خداوند می خواست از اسبها نگهداری کند ولی برای اینکار نیاز به دستان تو داشت تا افسارها را به سنگ ببندی
یکی از دوستانم به نام (( پل )) اتومبیلی از برادرش به عنوان هدیه کریسمس دریافت کرد . شب کریسمس زمانی که پل از دفترش بیرون آمد ، یک پسر بچه ی خیابانی در حال چرخیدن دور ماشین نو و براق او بود و آن را تحسین می کرد . وقتی که پل را دید ، پرسید : (( آقا این ماشین شماست ؟ )) پل سرش را تکان داد : (( برادرم این را برای کریسمس به من داده است . )) پسر گیج و متحیر شده بود : (( یعنی منظورتان این است برادتان این را به شما داده و این برای شما هیچ خرجی نداشته ؟ هی پسر من دلم می خواهد . . . )) و لحظه ای درنگ کرد . البته پل می دانست که پسرک می خواهد چه آرزویی بکند . می خواست آرزو کند که یک برادر مثل برادر او داشته باشد . اما چیزی که او گفت سر تا پای پل را شدیداً تکان داد . (( من آرزو می کنم . . . که کاش می توانسم برادری مثل او باشم )) پل با شگفتی و حیرت به پسرک نگاه کرد ، سپس به طور ناگهانی گفت : (( تو دوست داری با ماشینم چرخی بزنیم ؟ )) (( اوه البته من واقعاً دوست دارم . )) بعد از کمی گشتن ، پسرک با چشم های درخشان و پر آرزو گفت : (( آقا برای شما اشکال دارد اگر تا مقابل خانه ی ما برویم ؟ )) پل لبخند کوتاهی زد . او فکر می کرد می داند که پسرک چه می خواهد . این که به همسایگانشان نشان بدهد که او هم می تواند سوار چنین ماشینی بشود . اما پل دوباره اشتباه می کرد . پسرک گفت : (( ممکن است آنجایی که دو تا پله دارد ، بایستید ؟ )) پل به آن سمت رفت و ایستاد . در زمان کوتاهی صدایش را شنید که دارد می آید . اما به کندی حرکت می کرد . او در حال حمل برادر کوچک فلجش بود . او را روی آخرین پله گذاشت و ماشین را نشانش داد و گفت : (( بابی ، آنجا که آن آقا ایستاده ، همان چیزی که الان به تو گفتم ، برادرش آن ماشین را برای کریسمس به او داده است و حتی یک سنت هم برایش خرج نداشته و یک روز من می خواهم یکی مثل آن را به تو بدهم . . . آن وقت تو می توانی خودت تمام چیزهای زیبایی را که در زمان کریسمس من تلاش می کنم برایت تعریف کنم را ببینی . )) پل پیاده شد و کودک فلج را بلند کرد و در صندلی جلوی ماشینش گذاشت . برادر بزرگ تر با چشمان درخشان هم پشت سرش سوار شد و سپس هر سه نفر آن ها گردشی به یادمندنی را در آن شب تجربه کردند . آن شب کریسمس ، پل فهمید که منظور خدا چیست زمانی که می گوید : (( اگر بدهید ، مبارک تر است )) عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با پاسخ گفتن به شش پرسش، شما به شخصيت درونی خود در برابر کسانی که دوستشان داريد پی خواهيد برد.
پرسش نخست: پرسش دوم: پرسش سوم: پرسش چهارم: پرسش پنجم: پرسش ششم:
بررسی پاسخ ها
پاسخ نخست: پاسخ دوم: پاسخ سوم: پاسخ چهارم: پاسخ پنجم: پاسخ ششم: عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+
نوشته شده در ساعت توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||