تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن
زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که....

زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.
آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...
 
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «برای پدر».

پدربا بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه را خواند :




پدر عزیزم، با اندوه وافسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون میخواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو را بگیرم. من احساسات واقعی را با Stacy پیداکردم، او واقعاً معرکه است، اما می دانستم که تو او را نخواهی پذیرفت، به خاطرتیزبینی هایش، خالکوبی هایش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتراست . اما فقط احساسات نیست، پدر. او حامله است Stacy . به من گفت ما میتوانیم شاد و خوشبخت بشویم. او یک تریلی توی جنگل دارد و کُلی هیزم برای تمام زمستان. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچهStacy .چشمان من را به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زند . ما آن را برای خودمان می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمهای دیگری که توی مزرعه هستند، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خواهیم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتواند درمانی برای ایدز پیدا کند، و Stacy بهتر بشود . او لیاقتش را دارد. نگران نباش پدر، من 15سالمه، و می دانم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتان بر میگردیم، آنوقت تو می توانی نوه های زیادت را ببینی.

باعشق،پسرت John





---------------------------------------------------------------


پاورقی : پدر، هیچ کدام از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم درخانه.Tommy فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزم قرار دارد هست . دوسِتت دارم! هروقت برای آمدن به خانه امن بود، به من زنگ بزن.
 
تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند
 
روي زمين خانه موقتي است و زير زمين جايگاه ابدي
 
حقیقت گفت مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم.
 
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد
 
زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است . آلدوس هاکلی
 

دانش پزشکی در عرض چند سال گذشته چنان پیشرفت حیرت انگیزی کرده است که امروز برای یک پزشک غیر ممکن است در بیمار خود عضو سالم پیدا کند
 
اگر شیفته کارت نباشی ، روانت بیمار می شود و در نهایت پیکرت از پای در خواهد آمد
 
کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود
 
به یاد داشت باشید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند

    و.................

    فراموش نکنید که دیروز به تاریخ پیوست ...............

    فردا معماست و ...........

    امروز هدیست ..........

پس امروز را برای امروز زندگی کنیم

مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"

همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."

عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است

پ.ن مثل خودت زندگی کن

انسانی فردا دستاوردی بدست می آورد, که امروز رویایی داشته باشد

جهنم خدا در سرای آخرت , جزای انسانهای است که در این دنیا بد زندگی می کنند

سرنوشت ما از قبل توسط خدا رقم زده نشده است .ما خود سرنوشت خود را تعیین میکنیم

تمام آینده های زیبای تورا ,اندیشه های امروز تو می سازد

برای اینکه یک فرد جذاب را جذب کنی ,خودت باید جذاب باشی

قانون لیاقتها: جهان هستی آنچه به تو می دهد, که لیاقت آن را داری ,نه آنچه راکه لازم داری

کائنات خدا به انتظارهای تو جواب می دهد

تا کی در انتظار قیامت توان نشست برخیز و قیامتی به پا بکن

اگر می خواهی ببینی که دیگران نسبت به تو چه احساسی دارند,ببینید خود چه احساسی نسبت به خود دارید.زیرا دیگران وقتی در تو نگاه میکنند, نسبت به تو آن احساسی را دارند, که تو نسبت به خود داری

عاملی که فردی را جذب می کند, لزوما فیزیک انسان نیست . زیرا صورت انسان آینه تمام نمایی از درون اوست

هر آنچه را که محکوم کنید, از دست میدهیدش و هر آنچه را که به آن عشق بورزی ,بدست می آوریش

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 

خوابیده بودم در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه را می دیدم.اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها ودردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که همراهت خواهم بود.در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم .هرگز تو را تنها نگذاشتم.هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای.
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تورا بدوش کشیده بودم !!!

آموخته ام که تو نباید خودت را با بهترین کارهایی که دیگران می توانند انجام دهند مقایسه کنی. بلکه خود را بهترین کارهایی که خودت می توانی انجام
دهی مقایسه کن.


آموخته ام که آن چه روی می دهد چندان مهم نیست مهم کاری است که هنگام روبه رو شدن با آن اتفاق انجام می دهیم

آموخته ام که زمان زیادی نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم

آموخته ام که تو همیشه باید به افرادی که دوستشان داری عشق بورزی زیرا شاید امروز آخرین باری باشد که آن ها را ملاقات می کنی

آموخته ام که تو می توانی راه های زیادی را برای رسیدن به هدف امتحان کنی . زمانی که فکر می کنی دیگر قادر به ادامه نیستی .

ّآموخته ام که ما در برابر آن کاری که انجام می دهیم مسئول هستیم .

آموخته ام که یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتارت تو را کنترل می کند.

آموخته ام که انسانهای قهرمان کسانی هستند که وقتی نیاز به انجام کار باشد بدون تو جه به نتیجه آن تمام سعی خودشان را می کنند .

آموخته ام که من به همراه بهترین دوستم می توانیم هر کاری انجام دهیم یا هیچ کاری انجام ندهیم ولی بهترین زمان را داشته باشیم .

آموخته ام که گاهی او قات از کسانی که انتظار داری در هنگام شکست تو را یاری کنند. سخت ترین ضربه را خواهی خورد.

آموخته ام که گاهی حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم..

صبر به معنای تحمل زیباست.
صبوری و بردباری لازمه ی یک زندگی سالم است، شتاب و عجلهآفت زندگی امروز بشر می باشد. عجله، رشد معنوی و خلاقیت انسان را متوقف می سازد.
ذهن عجول، آشفتگی به بار میآورد.
شتاب و عجله، ذاتی ذهنیت دنیای مدرن شده است.
دنیای مدرن، شکیبایی را از یاد برده است و همین امر دلیل بی ثمری وجود آرامش درزندگی انسان میباشد.
چرا که به دنبال نتیجه ی فوری هر عمل هستند.
اگر آرام باشیم وشکیبایی پیشه کنیم و انتظار را اصل اساسی حرکت های خویش بشماریم آنگاه درخت هدفخیلی زود به بار خواهد نشست.
هر چه این صبوری ژرفتر باشد، نتیجه عمیقتر خواهد بود
.

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

مرد زاهدي که در کوهستان زندگي مي کرد.کنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد وخستگي در کند.سنگ زيباي درون چشمه ديد.آن را برداشت و در خورجينش گذاشت وبه راهش ادامه داد. در راه به مسافري برخورد که از شدت گرسنگي به حالت ضعف افتاده بود....... کنار او نشست و از داخل خورجينش نان بيرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهاي درون خورجين افتاد.نگاهي به زاهد کرد و گفت:آيا آن سنگ را به من مي دهي؟زاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي نگجيد.او مي دانست که اين سنگ آن قدر قيمتي است که با فروش آن مي تواند تا اخر عمر در رفاه زندگي کند.بنابراين سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد. چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:من خيلي فکر کردم تو با اين که ميدانستي اين سنگ چقدر ارزش دارد.خيلي راحت ان را به من هديه کردي.بعد دست در جيبش بردو سنگ را در آورد و گفت:من اين سنگ را به تو بر مي گردانم ولي در عو ض چيز گرانبهاي از تو مي خواهم.

به من ياد بده که چگونه مي توانم مثل تو باشم

من ترجيح مي دهم تصور کنم: "امروز، آخرين روز زندگي من است و مي خواهم طوري زندگي کنم که انگار ديگر هيچ فرصتي ندارم."

سعادتمند کسي است که به مشکلات زندگي بخندد 

هرگز در ميان موجودات مخلوقي که براي کبوتر شدن آفريده شده کرکس نميشود. اين خصلت در ميان هيچ يک از مخلوقات نيست جز آدميان.

هر جا که هستيد و هر چه که هستيد بخاطر آن است که خودتان اينطور خواسته ايد

عالم در نظم و تعادل کامل به سر مي برد . شما هميشه پاداش کامل اعمالتان را مي گيريد .

هميشه از همان دست که مي دهيد از همان دست مي گيريد . اگر از عالم بيشتر دريافت مي کنيد به اين دليل است که بيشتر مي بخشيد

همه ي اميدها ، روياها ، هدف ها و آرمان هاي شما در گرو سخت کوشي شماست .

هر چه بيشتر تلاش کنيد ، بخت و اقبال بهتري پيدا مي کنيد .

هيچ راه ميانبري وجود ندارد

براي همه ي علت ها و معلول ها ذهني هستند .

 افکار شما تبديل به واقعيت مي شوند . افکار شما آفريننده اند . شما تبديل به همان چيزي مي شويد که درباره ي آن بيشتر فکر مي کنيد .

هميشه درباره ي چيز هايي فکر کنيد که واقعا طالب آن هستيد و از فکر کردن درباره ي چيزهايي که خواستار آن نيستيد اجتناب کنيد .(برايان تريسي)

دنياي پيرامون شما تجلي فيزيکي دنياي درون شماست . کار اصلي شما در زندگي اين است که زندگي مورد علاقه ي خود را در درون خود خلق کنيد


 زندگي ايده آل خود را با تمام جزئيات آن مجسم کنيد و اين تصوير ذهني را تا زماني که در دنياي پيرامون شما تحقق پيدا کند حفظ کنيد

هر چيزي را که عميقا باور داشته باشيد برايتان به واقعيت بدل مي شود . شما آنچه را که مي بينيد باور نمي کنيد بلکه آن چيزي را مي بينيد که قبلا به عنوان يک باور انتخاب کرده ايد . پس بايد :

- باور هاي محدود کننده اي را که مانع موفقيت شما هستند شناسايي کنيد .- آنها را از بين ببريد .

نحوه ي عملکرد شما هميشه با زيربنايي ترين ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است .

آنچه براستي ارزش هايي را که واقعا به آن اعتقاد داريد بيان مي کند ادعاهاي شما نيست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب هاي شما به ويژه در هنگام ناراحتي و عصبانيت است .

اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چيزي را داشته باشيد در جهان پيرامورتان امکان وقوع پيدا مي کند .

شما هميشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل مي کنيد و انتظارات شما بر رفتار و طرز برخورد اطرافيانتان تاثير مي گذارد .

شما مرتبا افکار ، ايده ها و موقعيت هايي را که با افکار غالب شما هماهنگ هستند به خود جذب مي کنيد ، خواه افکار منفي خواه افکار مثبت .

شما مي توانيد بهتر از اينکه هستيد باشيد ، ثروتمند تر از اکنون باشيد و توانايي هاي بيشتري داشته باشيد چون مي توانيد افکار غالب خود را تغيير دهيد

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی 

دو راهب ذن که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

مرد عابدي مقداري گندم به آسياب برد تا آرد کند، آسيابان گفت: امروز وقت ندارم، برو فردا بيا. عابد گفت: من مردي با خدا و زاهدم، اگر گندم مرا آرد نکني و دلم بشکند، دعا خواهم کرد تا خدا آسيابت را خراب کند.
آسيابان گفت: اگر راست ميگويي دعا کن تا خدا گندمت را آرد کند که محتاج من نباشي

سکوت گاه هزاران معنی در بر دارد که از گفتن به دست نمی آید.

به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد

با آنچنان عشقی در قلبت زندگی کن که احیانا اگر به جهنم رفتی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

نباید اجازه بدهیم روحمان به وسیله افسوس و پشیمانی ساییده شود.

دوران کهنسالی ما به روش زندگیمان بستگی دارد.

آرزو هایتان را جدی بگیرید.


در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعتیم تا احتیاط.


ما همیشه می توانیم چیزی را که می خواهیم به دست بیاوریم

در يک دهکده در آفريقا، رود کم عمقی وجود داشت ...

با این وجود که عمق رودخانه کم بود ولی شدت آب آن بسيار زياد بود
 
و مردم برای عبور از آن مجبور بودند سنگ سنگينی را با خود تا آن طرف رود حمل کنند تا جريان آب آنها را با خود نبرد
...
 
حالا تو فکر کن که اين سنگ، سنگِ زندگی توست
و اگرچه سنگين است ...
ولي براي اينکه آب تو را با خودش نبرد بايد حملش کني

مهم نيست تو چه كسي هستي ، ولي مي تواني و بايد تمام تلاش خود را براي استفاده از تمام امكانات زندگي ات خرج كني . هيچ كس نمي تواند تو را زمين گير كند و هيچكس هم قدرت چنين كاري را ندارد جهان براي تو پر از فرصت است . امروز را روز شكار فرصت هايت قرار بده و از همين الان براي شكار اقدام كن . تو لياقت بهترين ها را داري و تنها كسي هستي كه مطمئناً مي تواني اين بهترين ها را بدست آوري

پ.ن دوست عزیز با اسم( خودت میدونی کی هستم) من راستش هیچی از حرفهاتون رو متوجه نشدم جز ناسزاهای که گفته بودی حتی متوجه نشدم کی هستید ولی کاش میشد زود قضاوت نکنیم .براتون آرزوی سلامتی و آرامش میکنم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

دنيا را بد ساخته اند

 
     کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.
 
 
    کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
 
 
         اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
 
    به رسم وآئين هرگز به هم نمي رسند.
 
 
    واين رنج است. زندگي يعني اين.
 

                        

                            دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی 

یادم میاد چند سال پیش وقتی تازه با سایت و وبلاگ آشنا شده بودم داشتم توی اینترنت دنبال مطلب  میگشتم که توی یکی از وبلاگ ها این حکایت رو دیدم که روی خود من خیلی اثر گذاشت: ضمنا اگر داستان خیلی پاستوریزه نیست منو ببخشید

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در

دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس

ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بدانداو را جانشین خودش

میکندوزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این

 نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف

باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از

او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب

 را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع

خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او

میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار

را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش


خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت و مقام و ثروت هم که شده قبول میکند و آن کار را (اسمشو نبر را)

انجام میدهد ،سپس چوپان به او میگوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به

 خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری.

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر

يکي ازم پرسيد چرا انقدر مي خندي
گفتم به کار دنيا يا بايد خنديد، يا بايد گريست
من اگه نخندم، گريه ام مي گيره

زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند

زندگي نه آنقدر شيرين و مرگ نه آنقدر تلخ است كه انسان شرافتش را به آن بفروشد

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها کسانی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند

هر روز اولين روز بقيه ي زندگيست ، پس براي شروع كردن هيچوقت دير نيست

در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگیست درماندگیست شرمندگیست

هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش

هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است

هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.

. شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.

خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

مايوس نباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري،در را باز کند

چيزي را که مي خواهيد با تهديد به دست بياوريد با تبسم زودتر به آن ميرسيد

آدم‌ها مثل يه كتاب ميمونن كه تا وقتي تموم نشدن، براي ديگران با ارزش هستند، پس مواظب باش كه خودت رو تند تند براي ديگران ورق نزنی

چرا ما تنها زماني به خدا رو مي كنيم كه بخواهيم از غير ممكن ،ممكن بسازيم؟

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

 

روزي روزگاري نه در زمان هاي دور كه در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد " بخت با من يار نيست " و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهتر نمي شود.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود .
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: " اي مرد كجا مي روي " ؟
مرد جواب داد: " مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند ، زيرا او جادوگري بس تواناست! "
گرگ گفت : " ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي رسيد وسيع كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند .
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : " اي مرد كجا مي روي ؟ "
مرد جواب داد: " مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند ، زيرا او جادوگري بس تواناست! "
كشاورز گفت : " مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نمي كند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : " اي مرد به كجا مي روي ؟ "
مرد جواب داد: " مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند ، زيرا او جادوگري بس تواناست! "
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تخت دارم ، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟ "
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي درميان گذاشت و گفت : " از امروز بخت تو بيدار شده است از آن لذت ببر! "
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

...
به شاه شهر نظاميان گفت : " تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي ، در هيچ جنگي شركت نمي كني ، از جنگيدن هيچ نمي داني ، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند ، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد .
و اما چاره كار تو ازدواج است ، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز ، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد "
شاه انديشيد و سپس گفت : " حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم ".
مرد خنده اي كرد و گفت : " بخت من تازه بيدار شده است ، نمي توانم خود را اسير تو نمايم ، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم ، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است! "
و رفت...
...
به دهقان گفت : " وصيت پدرت درست بوده است ، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن ، در زير اين زمين گنجي نهفته است ، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست " .
كشاورز گفت: " پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است ، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : " بخت من تازه بيدار شده است ، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم ، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم ، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است! "
و رفت...

 

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را از جمله ماجرای پادشاه و دهقان و پیشنهاد هایشان رابرايش تعريف كرد و سپس گفت: " سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت !! "
شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
گرگ هم همان كاري را كرد كه شما مي كرديد ، مرد بيدار بخت قصه ي ما را دريد و مغز او را خورد

پ.ن از فرصتها استفاده بهینه کنیم و خوشبختی را هیچ وقت به تعویق نیندازیم ،اگه استفاده نکردی خودم ایندفعه مغزت رو میخورم

دلزدگی و سردی آقایان در مقابل وابستگی خانمها پس از رابطه جنسی

طبق پژوهشهای به دست امده حدودا بیش از 80 درصد آقایان با فردی که قبل از ازدواج رابطه جنسی برقرار نموده اند ازدواج نخواهند کرد این رفتار دلایل عمده ای بهمراه دارد که بخشی از آن ازادی و بخشی دیگر غیر ارادی و بواسطه فعل و انفعالات هورمونی در مردان میباشد دلیل بر هم خوردن اکثر روابط دوستی که در ان رابطه جنسی بوجود می آید همین عامل میباشد .این در حالیست که اکثر خانمها نسبت به فردی که با آن رابطه جنسی برقرار میکنند وابستگی احساسی پیدا میکنند .


شناسایی هورمونی که در دختران باعث وابستگی میشود

A X I T O S I N هورمون مشترک بین زنان و مردان میباشد که این هورمون باعث وابستگی و تعلق زیاد احساسی در هر دو جنس مذکر و مونث می شود اما در مردان به علت هورمون دیگری تحت عنوان T E S T A S T R O N این وابستگی تقریبا خنثی می شود به عبارتی هورمون تستاسترون در مردان نسبت به هورمون آکسیتوسین قالب تر میباشد و این در وجود همه مردان قرار دارد از این رو اکثر مردان بعد از انجام رابطه
جنسی حالت سردی وجودشان را فرا می گیرد اما خانمها دقیقا پس از رابطه جنسی احساس نیاز بیشتری پیدا میکنند البته موارد استثنا نیز وجود دارد از این جهت مردانی که وابستگی کامل به طرف مقابلشان دارند ( مردان متاهل ) نسبت به همسر خود به علت وابستگی کامل چنین حالتی کمتر دست خواهد داد اما در مردان مجرد که صرفا وابستگی احساسی وجود دارد پس از رابطه جنسی از وابستگی احساسی آنها کم شده و این وابستگی تبدیل به وابستگی جنسی می شود یعنی از آن زمان به بعد رابطه آنها بر پایه انجام رابطه جنسی ادامه دارد و این آن چیزیست که خانمها تمایل ندارند .


تقریبا در بیش از 80 درصد از مقالات  صراحتا درج شده که سعی کنید رابطه
جنسی را پیش از ازدواج تجربه نکنید چرا که باعث از هم پاشیدن رابطه می شود همچنین به زوجهای جوانی که در دوران عقد طی می کنند توصیه می شود رابطه جنسی کامل را تجربه نکنند و تنها به معاشقه اکتفا کنند .


مسئله مهم تر اینکه به خانمها توصیه می شود اگر فردی که در زندگیشان هست را دوست دارند سعی در برطرف کردن عطش
جنسی آن نداشته باشند چرا که اگر مردان پیش از ازدواج عطش جنسیشان برطرف شود تا حدود زیادی از ازدواج منصرف می شوند این در وجود هر مردی قرار داده شده و امریست غیر ارادی و خیلی از مردان از آن بی اطلاع هستند .

مقاله از علی سلطانی مجد

با تشکر از دوست عزیزم بابت ارسال مقاله

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |