تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن

دنيا را برايتان شاد شاد
و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم
هر روزتان نوروز
 

            

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب عيد تقديم تو باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

دوست عزیزی به اسم سیما نظری گذاشتن در مطلب قبلی به این عنوان (اگه یه نفر نخواد که به زندگی ادامه بده باید چکار کنه؟خدا کجاست؟
من که هر چی صداش می زنم نمی شنوه؟ شاید هم با من قهره!
دیگه خسته شدم از اینکه مجبور می شم آدمایی رو که دوستشون دارم دیگه دوستشون نداشته باشمو دونه دونه خطشون بزنم
.)
سلام سیما جان امیدوارم که امروز بهتر باشی
اگه یه نفر نخواد که به زندگی ادامه بده باید چکار کنه؟
حق انتخاب با ماست و انتخاب راهش هم با ماست ولی یک مشکل باقی میمونه و اون اینه که آیا با با ادامه ندادن به زندگی مشکل هم برطرف میشه ؟به نظر من نه
اگر فکر میکنی که فقط مشکلات سراغ تو میاد که سخت در اشتباهی من حاضرم مشکلاتم را با مشکلات شما عوض کنم قبول دارید؟چون من هم فکر میکنم  بدترین مشکلات زندگی رو من دارم .ولی این خصلت ما آدمهاست همه فکر میکنیم مال ما از همه حاد تره ولی اینطور نیست چند روز پیش تو خبرها میخوندم که یک پدری به خاطر خرج عمل فرزند معلولش کلیه اش را فروخته ولی هنوز به مقدار دیگه ای پول نیاز داره
و کسی هم نیست که اون پول را براش تهیه کنه اون پس باید چی بگه .یا خانمی ایرانی رو من میشناسم که در همین کشوری که من زندگی میکنم برای تامین مخارج زندگیش  مجبوره شبها چوبهای سنگین زیر بار فروشگاه ها رو که بیرون ریختن جمع کنه و برای تامین اجاره خانه اش آنها را بفروشه که بخاطر همین روماتیسم دست هم گرفته.
هر چی بیشتر خودت رو غرق مشکلات کنی بیشتر هم فرو میری .بسپار به خدا و اجازه بده در زمانی که خدا تشخیص میده اونها حل بشه . و بدون همیشه بهترین اتفاقات زمانی می افته که تو انتظارش رو نداری . هر وقت دیدی واقعآ داره بهت فشار میاره بدون دیگه رسیده به  آخرش و به زودی خورشید طلوع میکنه. سعی کن خودت انتخاب کنی که آزاده زندگی کنی و بخاطر دل خودت رفتار کن و خودت را هیچ وقت مجبور به انجام کاری نکن .اون موقع میبینی که زندگی چقدر قشنگ تره.روزهای سخت پیش در آمد روزهای خوبه
هر وقت شبی رو دیدی که صبح روشنی نداشت اون موقع بدون که مشکلات تو هم حل شدنی نیست .
برای اینکه حالت بهتر بشه لیست 10 تا چیزی رو که تو زندگیت داری رو بنویس و خدا رو شکر کن 

به امید رسیدن به ساحل آرامش 

مهدی 

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود. ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم كه دری كه برایمان باز شده را نمی بینیم.
 
آدما بازی کردن رو دوس دارن.این دسته خودته که انتخاب کنی اسباب بازیشون باشی یا هم بازیشون
 

هر چه ذهنت نیرومند تر باشد ، مشكلاتت نا چیز تر خواهد نمود این منشاء آرامش درونی است ، پس تمركز كن ، این یكی از بزرگترین كلید های كامیابی است

 

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه

شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی

بهتری بخرد.»

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان

همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند

رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»


نتیجه اخلاقی: زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم،

آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد.

قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از

خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن

جنبه‌های مثبت او باشیم؟
__________________

آسمان تکراریست...زندگی اجباریست...

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

" اینشتین "در جواب نوشت :
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود

دو چیز تمامی ندارد:  1- پهنای کهکشانها   2 - حماقت انسانها...!      البته در مورد اولی شک

دارم.  "آلبرت انیشتین"

هر مصیبت یا ضایعه‌اى که برایتان پیش مى‌آید به خودتان بگویید: «آیا 5 سال دیگر، این اتفاق

اهمیتى خواهد داشت؟»

با این سه «الف» زندگى کنید: انرژى، اشتیاق، احساس یگانگى

بهترین اتفاق براى شما هنوز روى نداده است.

هر شب قبل از رفتن به رختخواب، جمله زیر را تکمیل کنید. «من امروز به خاطر ............

خوشحال و سپاسگزارم.»

اگر ما چیزی را می خواهیم برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم بلکه چون آن را می

خواهیم برایش دلیل پیدا میکنیم

بكوش تا آن باشی كه خود می خواهی نه آنكه دیگران می خواهند. كسی كه مطابق میل

دیگران زندگی می كند اصلاً زندگی نكرده است و كسی كه مطابق میل خود زندگی می كند به

خوشبختی رسیده است

در بن بست هم راه هست اگر قبلا پرواز كردن را آموخته باشی

در خواست از خدا عزت است اگر اجابت فرمود رحمت است اگر اجابت نفرمود حکمت است

 

درخواست از خلق ذلت است اگر قبول نمود منت است اگر قبول ننمود خفت است

كسی كه نتواند بر ترس غلبه كند، هنوز اولین درس زندگی را نیاموخته است

زمانی كه ناامید می شوی به یادآور كه تاریكترین ساعت شب نزدیكترین لحظه به طلوع

خورشیده...

بادها می وزند. عده ای در مقابل آنها دیوار می سازند و عده ای آسیاب به پا می کنند

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من." هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی." چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده! خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم. باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد
 
  • هيچ کس نمی تواند به عقب برگردد واز نو شروع کند ٬ اما همه می توانند از همين حالا شروع کنند و پايان تازه ای بسازند.
  • خدا روز بدون رنج،بدون خنده،بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده نداده است.اما او توان پايداری در آن روزها و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه ره داده است.
  • مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند.کمی از سرعتتان کم می کنند،اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد.زياد روی دست اندازها توقف نکنيد.به حرکتتان ادامه دهيد.
  • وقتی ناراحتيد از اين که به چيزی.که ميخواستيد نرسيديد،محکم بنشينيد و خوشحال باشيد زيرا خداوند در فکر چيز بهتری برای شماست.
  • وقتی اتفاقی برايتان می افتد،چه خوب و چه بد،به معنايش فکر کنيد.در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است٬که به شما ياد می دهد چه طور بيشتر بخنديد و سخت گريه نکنيد.
  • شما نمی توانيد کسی را وادار کنيد دوست تان بدارد.اما می توانيد به کسی تبديل شويد که دوستش می دارند.
  • بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش داريد از دست بدهيد٬تا اينکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد.
  • ما زمان زيادی صرف می کنيم تا کسی را برای دوست داشتن پيدا کنيم يا خطای کسانی را که دوست داريم بگيريم.اما چه خوب می شد اگر اين زمان را برای بيشتر محبت کردن صرف می کرديم
  • هیچ چیز در دنیای هستی بعد از خدا زیباتر از انسان نیست

    اگر تو برای فرداهایت فکر نکنی ,شیاطین برای تو فکر میکنند

    تا تصمیمی اتخاذ نشود, انسان چیزی بدست نمی آورد

    سرنوشت ما از قبل توسط خدا رقم زده نشده است .ما خود سرنوشت خود را تعیین میکنیم

    هر آنچه را که محکوم کنید, از دست میدهیدش و هر آنچه را که به آن عشق بورزی ,بدست می آوریش

    اگر می خواهی ببینی که دیگران نسبت به تو چه احساسی دارند,ببینید خود چه احساسی نسبت به خود دارید.زیرا دیگران وقتی در تو نگاه میکنند, نسبت به تو آن احساسی را دارند, که تو نسبت به خود داری

    عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

     

    + نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  | 

    پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید! و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.پدر تکانی خورد و اشک از چشمانش جاری شد از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.
     
    دونفر ازپنجره زندان به خارج می نگریستند یکی گل ولای را می دید دیگری ستاره درخشنده
     
    پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم

    آنانکه آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می کنند نمی توانند خود از آن بی بهره باشند

     هر روز همان روز را زندگی کن

    دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود

    رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد

    هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است.

    امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا

    آنچه سرنوشت مان را تعيين مي كند ، شرايط زندگي نيست بلكه تصميم هاي ماست

    در پس همه گرفتاریها حکمتی است،هراتفاقی که در زندگی می افتد دارای دلیل ومقصودیست و سرانجام به نفع ما تمام میشود

    این موضوع حقیقت دارد که نیروی باد و باران و سایر تغییرات جوی در اختیار ما نیست اما ما می توانیم بادبانهای خود را طوری تنظیم کنیم که با استفاده از همان تغییرات قایق خود را به سر منزل مقصود برسانیم

    هرگز بیش از 10%  از اوقات خود را صرف فکر کردن به مشکل نکنید و همیشه 90% از وقت خود را صرف یافتن راه حل  نمایید

    باید  خود را مقید کنیم که از اشتباهای خود پند بگیریم نه اینکه به خود بپیچیم و خویشتن را ملامت کنیم،اگر از خطاهای خود درس نگیریم ممکن است در آینده نیز آنها رو تکرار کنیم

    اگر دائما راجع به چیزی فکر کنید و افکار خود را متمرکز سازید ، به سوی آن حرکت می کنید

    عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

     

    + نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |