تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
تو زندگی مثل زودپز باش. هر وقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن

يك كشتی در يك سفر دريايی در ميان طوفان دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكی برسانند. دو نجات يافته هيچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب می كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش می رسد.
نخستين چيزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را بالای درختی در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد. اما سرزمين مرد دوم هنوز خالی از هر گياه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايی كردند. مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی ديگری شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمی نداشت.ا
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشد همه چيزهايی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتی كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر می كرد كه ديگری شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی كه كشتی آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايی از آسمان شنيد:
«چرا همراه خود را در جزيره ترك می كنی؟»
مرد اول پاسخ داد:
« نعمتها تنها برای خودم است، چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست.»
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
« تو اشتباه می كنی! او تنها كسی بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهای مرا دريافت نمی كردی.»
مرد پرسيد:
« به من بگو كه او چه دعايی كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟»

جواب آمد:
«او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود.»

الهي اين سوز ما امروز درد آميز است


نه طاقت به سر بردن نه جاي گريز است


اين چه تيغ است که چنين تيز است


الهي درد ميدانم و دارو نميدانم


الهي تو شفا ساز که از معلولان شفايي نايد


تو گشايشي ده که از اين بنديان کاري نگشايد


به سامان آر که سخت بي سامانيم


جم دار که بس پريشانيم


دانايي ده که از راه نيافتيم


بينايي ده که در چاه نيافتيم


نگاه دار تا پريشان نشويم


به راه دار تا پشيمان نشويم


بياموز تا راه از چاه بدانيم


برافروز تا در تاريکي نمانيم


همه را از خود رهايي ده


همه را با خود آشنايي ده


همه را از مکر اهرمن نگاه دار


همه را از فتنه نفس آگاه ساز


از نفس بدم رهايي ده يارب


از قيد خودم رهايي ده يارب


بيگانه ز آشنا و خويشم گردان


يعني به خود آشنايي ده يارب


يارب ز شراب عشق سرمستم کن


وز عشق خودت نيست کن و هستم کن


از هرچه به جز عشق تهي دستم کن


يکباره به بند عشق پابستم کن


الهي آنکه تو را دشمني آموخت سوخت


آنکس که جوهر حيات شناخت لب دوخت


آنکه دم از بيگانگي زد آشنايي نياموخت


دل جايگاه مهر است نه جاي جوشش وکين


جان از دوستي جان گيرد وکينه با کينه


دوستي کليد درهاي بسته است


ومرحم دلهاي شکسته


چه زيباست جهان اگر بينايي آموزيم


و چه مهربانند جهانيان


اگر دريچه دل پر از مهر را بگشاييم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی  |